توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

کتاب بخون، سوال بپرس و عمیق تر به دنیای اطرافت نگاه کن | نه گذشته رو میتونی تغییر بدی نه آینده | پس در لحظه زندگی کن... |

هایلایت کتاب | افکار بارز

درباره کتاب افکار بارز

بروس لی الهام‌بخش افراد بسیاری بود. طرف‌داران فیلم‌هایش از مهارت فیزیکی‌اش در شگفت بودند، ورزشکاران هنرهای رزمی مبهوت درک عمیقش از هنرهای رزمی بودند و عده‌ای هم از فلسفهٔ بنیادینِ او راهنمایی می‌جستند، فلسفه‌ای که جنبه‌های روحی و فیزیکی هنر رزمی را در هم می‌آمیخت و به قالب شیوه‌ای برای زندگی درمی‌آورد.

 

بروس با یادگیری مداوم، فلسفه‌ای شخصی برای خود ایجاد کرد که مضمون اصلی‌اش رهایی روح از راه خودشناسیِ بیشتر بود. رهاکردن خود از تصورات پیش‌انگاشته و پیش‌داوری‌ها و پاسخ‌های شرطی، لازمهٔ درک حقیقت و واقعیت است. هنر رزمی واسطه‌ای بود که بروس را قادر می‌ساخت بر پتانسیلش بیفزاید و آن را با دیگران به اشتراک بگذارد.

 

بخشی از کتاب افکار بارز

خالی‌بودن نقطهٔ شروع است؛ برای چشیدن از فنجان آبِ من باید اول فنجان خودت را خالی کنی. دوست من، همهٔ افکار ثابت و پیش‌اندیشیده‌ات را کنار بگذار و خنثی باش. می‌دانی چرا این فنجان این‌قدر به درد می‌خورد؟ چون خالی است.

 

در فرایند زندگی جریان داشته باش؛ هیچ‌وقت نمی‌توانی دو بار در یک آب قدم بگذاری دوست من. زندگی هم مثل آب روان مدام در حرکت است. هیچ‌چیز ثابت نیست. در آینده به هر مشکلی برخوردی، یادت باشد که این مشکلات ساکن نمی‌مانند، بلکه با روح زندهٔ تو حرکت می‌کنند. در غیر این صورت دچار تصنع می‌شوی یا سعی می‌کنی چیزی را تثبیت کنی که همیشه جاری است. برای اجتناب از این مسئله، باید تغییر کنی و منعطف باشی. یادت باشد که سودمندی فنجان به خالی‌بودنش است.

 

زندگی هیچ سرحدی ندارد؛ زندگی وسیع و بی‌انتهاست. هیچ مرز و سرحدی وجود ندارد.

تجربه واقعی | حقته که بازنده باشی بابا جان!

| مطمئنم که خوندن این تجربه نگاهت رو به بخشی از زندگیت عوض میکنه اگه میگی نه پس بخونش و نظرتو بهم بگو اگه تجربه مشابهی داشتی |

 

اگه مدام داری درجا میزنی حقته عزیزم چون تو یه کمال گرایی که هر ثانیه داری به خودت آسیب میزنی! میگی نه برو ببین پارسال چه فکر و ایده هایی داشتی که گفتی فلان چیزو ندارم... دوره ندیدم... ابزار میخوام بدون ابزار نمیشه... کیفیت دوربینم پایین وای میکروفون ندارم... از شنبه شروع میکنم و بهونه های دیگه.

 

اینو نه فقط به تو بلکه به خودمم میگم چون وقتی میخوای یکی رو نصیحت کنی :

باید یه سوزن به خودت بزنی یک جوالدوز به دیگران

 

من حدود دو سال پیش مثل خیلی از شما بودم همیشه یه بهونه داشتم که ایده هامو پیاده نکنم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم این عادت که ضرر های زیادی بهم زد رو کنار بزنم اما از کجا شروع شد؟ دقیقا از جایی که دنبال کار میگشتم و بالای 100 تا مصاحبه کاری رفتم طی سه سال اخیر.

 

تا اینکه یه جایی مشغول به کار شدم، کارفرما اختیار عمل  و یه سایت نصفه نیمه ای که خیلی هم اصولی درست نشده بود با کلی ایراد رو بهم سپرد.

این لحظه دقیقا اون جایی که فیلوسوفیا به عنوان یک سایت رسمی متولد شد :)

من بودم و بدون هیچ تجربه ای از طراحی وب سایت... میدونی چیکار کردم؟!

 

هایلایت کتاب | سه شنبه ها با موری (پایانی)

بخشی هایی از متن کتاب سه شنبه ها با موری | پارت آخر معرفی کتاب و جمله هایی از آن

«پس از پایان مراسم، استاد محبوبم، موری شوارتز، را می‌یابم و به پدر و مادرم معرفی می‌کنم. موری مردی کوتاه‌قامت است که گام‌های کوتاهی برمی‌دارد، آن‌طور که اگر بادی شدید بوزد، می‌تواند ناگهان او را از زمین بلند کند و تا میان ابرها بالا ببرد. با ردای مراسم فارغ‌التحصیلی، از طرفی موری شبیه یکی از پیامبران کتاب مقدس و از طرفی دیگر شبیه کوتوله‌های کریسمس شده است. چشمان او درخشان و به رنگ سبز آبی است.

 

موهای کم‌پشت نقره‌فامی دارد که پیشانی‌اش را پوشانده است. گوش‌های بزرگ و بینی سه‌گوش و ابروان خاکستری بقیهٔ اجزای چهرهٔ او هستند. دندان‌هایش نامرتب است و ردیف پایینی به عقب متمایل شده؛ گویی شخصی مشتی حواله‌شان کرده، ولی وقتی لبخند می‌زند انگار اولین لطیفهٔ روی کرهٔ زمین را برایش تعریف کرده‌ای.

 

به پدر و مادرم می‌گوید که من در همهٔ کلاس‌هایش حضور داشتم. به آن‌ها می‌گوید: «پسر شما بی‌نظیر است.» از فرط خجالت سرم را پایین می‌اندازم. پیش از خروج از دانشگاه، هدیه‌ای به استادم می‌دهم، یک کیف‌دستی به رنگ قهوه‌ای روشن که حرف اول نام استاد جلویش چسبانده شده. روز قبل، آن را از یک فروشگاه خریدم. نمی‌خواستم او را فراموش کنم؛ شاید هم نمی‌خواستم او مرا از یاد ببرد.

 

کیف را می‌پسندد و می‌گوید: «میچ، تو از آن دانشجو خوب‌هایی.» بعد مرا محکم در آغوش می‌گیرد. بازوان لاغرش را دور کمرم احساس می‌کنم. قدم از او بلندتر است و زمانی که مرا در آغوش می‌گیرد معذبم. احساس می‌کنم پیرتر از او هستم، انگار که من والد هستم و او کودک.

 

از من می‌پرسد که آیا ارتباطم را با او ادامه خواهم داد و من بی‌درنگ پاسخ می‌دهم: «بله، حتماً!»

زمانی که به عقب گام برمی‌دارد، متوجه می‌شوم اشک‌هایش سرازیر شده.

 

موضوع درس

حکم مرگ استاد تابستان ۱۹۹۴ صادر شد. مدت‌ها قبل از این تاریخ، موری متوجه شده بود که واقعهٔ بدی در شرف وقوع است. از همان روزی که به این موضوع پی برد رقصیدن را کنار گذاشت.

موری، استاد سابق من، همیشه در حال رقص بود. نوع موسیقی برایش فرقی نمی‌کرد: راک‌اند رول، بیگ بند، بلوز؛ عاشق همه‌شان بود. عادت داشت چشمانش را ببندد و با لبخندی شادی‌بخش احساساتش را هماهنگ با ضرب‌آهنگ موسیقی به حرکت درآورد. این مدل رقصیدن همیشه صورت زیبایی نداشت، اما او دیگر نگران شریکی برای رقص نبود؛ با خودش می‌رقصید.»

 

بریده هایی از کتاب سه شنبه ها با موری نوشته میچ آلبوم :

یک خط، یک متن | بهلول باش بابا جان!

نمیدونم شخصیت بهلول واقعی یا یه شخصیت خیالی که ازش کلی داستان نوشته شده.

قطعا میدونی که بهلول از همه عاقل تر بود ولی خودشو به دیونگی میزد چون توی اون شهر کسی نبود حرف های عمیق اونو بفهمه تازه اینجوری فشار کمتر هم بهش میومد چون لازم نبود چیزی رو ثابت کنه کمتر بهش گیر میدادن و بیشتر وقتا هم سرش تو لاک خودش بود اما کافی بود گیر کنند...

 

حدودا سه سال که دارم بهلول وار زندگی میکنم، کمتر حرف میزنم و برای اینکه توی یک جامعه و جمعی بتونم یکم دوام بیارم(از حرف های سطحی عصبی نشم) مثلا بین همکارام یا دوست و آشنا گاهی میرم تو قالب حرفای اونا یا گاهی حتی بدتر از اونا سطحی حرف میزنم و چرت و پرت هایی رو میگم که فقط بخندیم آخه اکثر مردم همین حرف های سطحی رو قبول میکنند کافیه یکم عمیق حرف بزنی برمیگردن میگن :

  • باز مثل پیرمردا حرف میزنی

  • باز فاز نصیحت گرفت

  • انقد ضد حال نزن فازمون رو خراب کردی

  • مثلا میخوای بگی بیشتر میدونی

  • و، و، و

 

بهلول وار زندگی کردن باعث شد این حرفا رو نشنوم و وقتی لازم داشتم، حرف های عمیق بزنم میرم پیش چندتا رفیق صمیمی با اونا هم کلام میشم. چیزی که برام جالب تره اینه که وقتی جایی گیر میکنند اولین نفر لیست تماسشونم چون بقیه آدم های دورشون (اونایی که همیشه باهاشون میخندن-صحبت سطحی) فقط بهشون میگن به کتف و بالت بگیر زمان درستش میکنه وقتی این حرفا رو میشنون تازه میگن حق با تو بود!

 

میدونی میخوام بگم اگه از حرف های سطحی خسته شدی و بین این آدما گیر کردی سعی کن بهلول وار زندگی کنی چون اونا رو نمیتونی هرگز از خواب بیدار کنی حتی گاهی لازمه خیلی سطحی تر از خودشون حرف بزنی که مثلا فاز کوسه بگیرند که خیلی میفهمند ولی تهش خودشون هم میدونند کی عاقل تره.

 

خلاصه که :

بهلول وار زندگی کن

و به قول مرحوم بروس لی که تو یه مصاحبه تلویزیونی گفت :

مثل آب باش که تو هر ظرفی (جمع یا جامعه) همون شکل رو بتونی بگیری اما همیشه پاک و زلال بمونی فقط ظاهرا شکل ظرف رو بگیری.

 

 

پ.ن : حالا فکر نکنید میخوام بگم همه چیز دانم نهههه... اتفاقا من هیچی ندانم فقط یه آدمم که از حرفای بی سر و ته و آبکی کلافه شده است.

هایلایت کتاب | سه شنبه ها با موری (دو)

درباره میچ آلبوم

میچ آلبوم در سال ۱۹۵۸ در نیوجرسی متولد شد. او نویسنده، نمایشنامه‌نویس، روزنامه‌نگار، نوازنده و مجری رادیو و تلویزیون است. آثار او از پرفروش‌ترین و تأثیرگذارترین کتاب‌های آمریکا هستند. داستان‌های او زمینۀ روان‌شناسی و فلسفی دارند و بسیار مورد استقبال قرار می‌گیرند البته نه‌تنها در آمریکا بلکه در سراسر دنیا مورد استقبال انبوهی از مخاطبان بوده است.

 

شروع فعالیت‌های ادبی و هنری او با کاریکاتور بود. او در ابتدا کاریکاتور می‌کشید و بعدها به موسیقی علاقه پیدا کرد و با یادگرفتن پیانو، به عضویت گروه‌های موسیقی درآمد. اما یک رخداد مهم و تأثیرگذار در زندگی او نقش حیاتی دارد؛ میچ در سال ۱۹۹۵، با موری شوارتز ملاقاتی داشت. شوارتز پیش‌تر استاد جامعه‌شناسی‌اش بود، این قرار ملاقات و گفت‌وگوهای آنها سبب شد تا کتاب سه‌شنبه‌ها با موری نوشته شود. کتابی که یکی از مهم‌ترین آثار پرونده ادبی او محسوب می‌شود. این قرار ملاقات و این کتاب، آلبوم را از یک خبرنگار ساده ورزشی‌نویس به نویسنده‌ای شناخته شده و معروف تبدیل کرد.

دیالوگ ماندگار | انجمن شاعران مرده

یه راز میخوام بگم بهتون، جمع شید! 

ما شعر نمیگیم و نمیخونیم به خاطر اینکه بامزه‌س 

ما شعر میگیم و میخونیم به خاطر اینکه از نوع بشریم و نوع بشر پر از شور و اشتیاقه. 

پزشکی، وکالت، تجارت و مهندسی، اینا حرفه‌های شریفی‌ان و برای بقای بشر لازم‌ان

اما شعر، زیبایی، داستان عاشقانه و عشق، اینا دلیل‌های ما برای زندگی کردنن. 

بذارید از "ویتمن" براتون یه شعر بخونم.

《آه، امان از این زندگی آکنده از پرسش های مکرر! 

امان از این قطار بی پایان پر از بی اعتقاد ها! 

امان از شهر های پر از حماقت! 

پس ارزش این ها برای من، برای زندگی، چیست؟" 

و اینجا جواب میده: 

"تو اینجایی! و زندگی واقعیه! هویت واقعیه! 

بازی ادامه دارد و تو میتوانی شعری به آن بیفزایی."

 

Dead Poets Society | انجمن شاعران مرده

هایلایت کتاب | سه شنبه ها با موری (یک)

معرفی کتاب سه شنبه ها با موری

میچ آلبوم، نویسنده توانای آمریکایی رمان سه‌شنبه ها با موری را برای همه آنهایی نوشته‌است که می‌خواهند طعم زندگی را آن‌گونه که باید بچشند. این کتاب در سال ۱۹۹۷ منتشر شد و تاکنون از تاثیرگذارترین و پرفروش‌ترین‌های نیویورک تایمز بوده‌است.

 

درباره کتاب سه‌شنبه ها با موری

این کتاب روایت انس استاد پیری با شاگردش در واپسین روزهای زندگی است. پروفسور شوارتز موری به بیماری ای ال اس دچار است. بیماری‌ای که به تدریج بدن را از کار می‌اندازد و سلول‌ها و بافت‌های ماهیچه‌ای را تخریب می‌کند.

 

شاگرد هر سه‌شنبه به دیدار استاد می‌رود و از او و با او درس زندگی می‌آموزد. کلاسی که شاید امتحان و درس پس دادن‌های معمول دانشگاه را ندارد اما یک کلاس بی‌نظیر است. هر سه‌شنبه میج درباره موضوعی با استاد خود صحبت می‌کند: دنیا، مرگ، زندگی، خانواده، فرهنگ، بخشش، دانایی، ازدواج و هر مفهومی که راجع به زیستن و چگونه زیستن است.

یک خط، یک متن | خاصیت شب

یک خط، یک متن | خاصیت شب

پدرام پدرام پدرام · 20 فروردین ·

در پایان یک روز وقتی وارد تخت خودت میشی اون نقابی که پشتش قایم شدی رو برمیداری و شروع میکنی به فکر کردن به چیزایی که خواب رو ازت میگیره.

من بهش میگم خاصیت شب

 

بعد از یه روز طولانی از سرکار یا هر کاری که داری برمیگردی نصف روز رو فیلم میبینی، درس میخونی، زبان میخونی، یه کار نیمه تموم رو تموم میکنی و یه تایمی هم شاید کتاب بخونی یه نقاب حالا شاد، غمگین، ناامید، امیدوار، پر انرژی یا هر چی به صورتت داری و هر کی ازت میپرسه حالت چطوره؟! به بیش از 90 درصدشون میگی خوبم اما همه اینا میگذره زمان میره جلوتر تا اینکه پات به تخت میرسه خوابت میومدا ولی به محض اینکه دراز میکشی نقابی که پشتش حالتو قایم کرده بودی رو کنار میزنی و حالا وقت رو به رو شدن با حقایق.

 

از هر چی بتونی فرار کنی از خاصیت شب نمیتونی فرار کنی یه عالمه فکر میریزه رو سرت.

رویاهایی که دیگه بهشون نمیرسی یا دیگه از بین رفتن چون سنت از اون دوران و خواسته گذشته.

 

و متوجه نمیشی اصن کی خوابت بود و به امید فردایی بیدار میشیم که تغییرش بدیم یا تغییراتی رو ببینیم راستشو بگم یه جاهایی کم میارم، ناامید میشم ولی هنوزم به فردایی بهتر امید دارم شاید اشتباه میکنم شایدم نه ولی باز فردا بیدار میشم نقاب خوشحالی میزنم و میگم که خوبم! به امید روزی که واقعا خوب بشیم همه ما، حق ما این مدل زندگی نبوده و نیست و بالاخره حقمون رو از این دنیا و آدم هایی که سد راه ما شدن میگیرم دیر و زود داره اما بالاخره میشه حداقل شاید نسل بعد یه نفسی بکشه.

 

برای من خاصیت شب مثل این تابلو های نئونی که هی خاموش و روشن میشه یک کلمه رو نشون میده که تیتر خیلی از خبرگزاری ها و اخبار بوده

 

دو هفته آتش بس - |          | - دو هفته آتش بس - |          | - دو هفته آتش بس ... .

 

یعنی چی میشه؟ جوونی ما که برنمیگرده اما بالاخره فرصت میشه زندگی کنیم؟!

هایلایت کتاب | دروغ هایی که به خودمان میگوییم (پایانی)

بخش پایانی معرفی کتاب دروغ هایی که به خودمان میگوییم نوشته جان فردریکسون با موضوع روانشناسی و خودیاری

 

در ادامه مطلب مفصل تر، کامل تر به آن میپردازیم و آن را بررسی میکنیم، جمله هایی از کتاب رو هم براتون مینویسیم تا مطالعه بفرمایید. قبل از شروع یک جمله در مورد کتابخوانی :

نگاهی به یک کتاب می‌اندازی و صدایی از شخص دیگری می‌شنوی. شخصی که شاید ۱۰۰۰ سال است که مرده است. کتاب خواندن، سفر از طریق زمان است. | کارل ساگان، اخترشناس امریکایی عضو ناسا

 

درباره جان فردریکسون

جان فردریکسون، درمان‌گر حوزه‌ی روان‌درمانی پویا کوتاه‌مدت فشرده است. انتظار والدین جان از او قدم گذاشتن در حوزه موسیقی و تبدیل شدن به موسیقی‌دانی نامی بود، ولی جان پس از آشنایی با روان‌درمان‌گری از مسیری که والدین‌اش برای او در نظر داشتند خارج شد و به تحصیل در حوزه‌ی روان مشغول گشت. از جمله اساتیدی که جان فردریکسون نزد آن‌ها روان‌درمان‌گری را آموخته است می‌توان به دکتر حبیب دوانلو اشاره کرد.

 

فردریکسون با بیش از ۲۵ سال سابقه درمان‌گری در حال حاضر به مدیریت برنامه آموزش روان‌درمانی پویا کوتاه‌مدت فشرده در دانشکده روان‌پزشکی دانشگاه واشنگتن مشغول است.

تفکریسم | تحلیلی در باب فیلم قوی سیاه (black swan)

این پست حاوی اسپویل است.

 

پوچی در این اثر مشهود بود! پوچی ضعف نینا و ناتوانی او در بیان خواسته‌هایش... چیزهایی که به عنوان یک بزرگسال، حق گفتن آن‌ها را دارد. اما دنیای ترس او، قوی تر از خواسته‌هایش بود. این طور نیست؟

 

و بدتر آن‌که، هیچ تلاش معقولانه و کارآمدی در جهت تغییر اوضاع نمی نمود. به عنوان مثال، به جای آن‌که با خویشتنِ خویش در خلوت نشسته و بتواند شخصیت قوی سیاه را در خود بازسازی کند و یا از کسی برای بهتر کردن مهارت‌هایش کمک بگیرد، خود را چنگ می زد! به خود آسیب می رساند و گاه خون از دست‌های چکه می کرد... اما دریغ از یک عکس العمل بالغانه...دریغ!

 

واقعیت آن‌که، اراده در او مشهود نبود. وقتی مربی‌اش او را رد کرد،او بدون هیچ اعتراضی از صحنه خارج شد! حتی نپرسید مشکل از کجا بود که بعداً در بهبود آن برآید.

و همین امر مرا بر آن داشت که نتیجه‌گیری پایانی خویش را بدین صورت توصیف کنم...:

نینا، به حسی که اجرا کردن در او ایجاد می کرد ذره‌ای اهمیت نمی داد. او به حسِ پس از اجرا، یعنی دیدن تشویق‌های تماشاچیان و از همه مهم تر، مادرش، اهمیت می داد. 

 

و مربی‌اش این امر را می دانست. این طور نیست؟

پی‌نوشت: شاید برخی از شما بگویید که نینا در برابر سلطه‌ی مادرش قدرتی نداشت. یا به طور کلی، نینا حق انتخابی نداشت. اما گمان نمی کنم که این طور بوده باشد! 

نینا دارای حق انتخاب بود، تنها نمی دانست که چطور از آن استفاده کند.  (سناریویی آشنا در سطح جامعه!)