توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

کتاب بخون، سوال بپرس و عمیق تر به دنیای اطرافت نگاه کن | نه گذشته رو میتونی تغییر بدی نه آینده | پس در لحظه زندگی کن... |

رمان | سرگیجه قسمت پایانی

کمی متفاوت تر خواهد شد اگر لحظه ای فکر کنی که دیگر نفس کشیدن سخت است و چند دقیقه بیشتر فرصت نداری تا کلماتی را بر زبان بیاوری، کلماتی که بر خالف زمان زنده بودنت مهم ترین کلمات عمرت خواهد شد و زمزمه افرادی که روزی تو را می شناختند؛ این کلمات آنقدر با اهمیت می شوند که آن ها را درست در قسمت اصلی مغزشان حک میکنند.

 

مرگ ، به نظر خیلی ها ترسناک است در صورتی که زمانی مرگ ترس دارد که به وجدان خودمان بدهکار باشیم.

 مثل آن لحظه که برای بدست آوردن چیزی یا کسی فرد دیگری را تخریب می کنیم یا زمانی که به جای زندگی کردن افسوس گذشته را میخوریم در این راه طولانی یا کوتاه زندگی که هر کس عقیده ای دارد فقط باید راه خود را برویم.

 

اگر بین راه توان کمک داشتی به یاری برس، دستت را برای بلند کردن دراز کن نه برای هل دادن و زمین زدن.

خیلی دور خیلی نزدیک مرگ به سراغ همه ما خواهد آمد و اینگونه برای دیگران مینویسم :

رمان | سرگیجه قسمت پنجم

رمان | سرگیجه قسمت پنجم

پدرام پدرام پدرام · 15 فروردین ·

ساعت ها ، روز ها و عمر های می گذرد چگونه و با چه فرمولی هنوز کسی آن را کشف نکرده است گاهی زمان به کوتاهی یک شعر قشنگ و گاهی به بلندای یک فال که چند سال تو را پیش بینی میکند حالا در این بین زمانی نه کوتاه نه طولانی وجود دارد لحظه ای که پیوندی به گذشته دارد و بذری است که حاصلش آینده را تحت تاثیر قرار می دهد.

 

این ها افکاری است که در نزدیکی شهری که فاصله کمی با آن دارم به ذهنم آمده است واقعا آینده و بذرش چیست؟ کاشتن کدوم بذر به صرفه ترین محصول را میدهد؟!

رمان | سرگیجه قسمت چهارم

هنوزم در گوشم است ، زمزمه ی کسانی که با آهی عمیق یک جمله را فراموش نکرده اند و مانند عکس یادگاری که در قاب عکس قدیمی خود دارند و هر روز به آن نگاه می کنند این جمله ی کوتاه اما با تاریخچه ای بلند به اندازه طول عمر خود را تکرار می کنند کلماتی که از حروف کمی تشکیل شده اند ولی بار افسوس سالیان دراز آدمی را به دوش می کشند.

اون جمله اینه :

رمان | سرگیجه قسمت سوم

رمان | سرگیجه قسمت سوم

پدرام پدرام پدرام · 15 فروردین ·

در این راه طولانی تنها که باشی و سرگردان در بین عقربه های ساعت ؛ خودت را شاید گم نکنی ولی سرگیجه میگیری از حرکت معکوس ثانیه ها، زمان برایت به عقب حرکت می کند آنقدر سریع که در میان واژگان دیگر تعریف نمی شوی.

در شهر واژه ها باید به دقت نگاه کرد هر درسی هر لحظه ای ممکن بود ؛

 

متولد شدن واژه ی غریبی است، گاهی زیبا و گاهی واژه ای نفرت انگیز است واژه ای که اثباتی برای آن وجود ندارد و متغیرهای کیفی آن را بیان می کنند که این یعنی اثباتی برای زیبا و زشت بودن نیست و فقط بستگی به شرایط آدم ها دارد...

رمان | سرگیجه قسمت دوم

رمان | سرگیجه قسمت دوم

پدرام پدرام پدرام · 15 فروردین ·

رسیدن به نظر خیلی ها یعنی پایان و اما پایان شروع دیگری است ؛ تصور غلط یا درست ، کسی این را نمیداند ولی من می گویم پایانی وجود ندارد چرا که انتهای هر مسیری شروعی تازه در پی دارد. شاید بگویید بن بست دیگر نمیتواند آغازی داشته باشد اما بن بست به نوع دیگری حرکت کرده است.

 

این داستان را در آن شهری که نامش را با چشمانم خوانده بودم یاد گرفتم. همه چیز آنجا عجیب بود یا شایدم من آدم عجیب آن شهر بودم کسی چه میداند؟!

پرسه زدن در شهری که دنیایی از سکوت بود سخن گفتن بسی راحت بود اما قدرت سکوت تو را نسبت به دانش ات مردد میکرد...

رمان | سرگیجه قسمت اول

رمان | سرگیجه قسمت اول

پدرام پدرام پدرام · 15 فروردین ·

اینجا شروع داستان منه درست وسط ذهنم جایی که سکوت حکم اکسیژن رو داره و انفجار های اتمی اکسیژن معنای بسیار ...

من از این سکوت میترسم توی مسیرم در این راه پیچ در پیچ ، تبلیغاتی از زندگی میبینم که بهایی سنگین به اسم تجربه و عمر داره مگه چقد عمر میکنم که بتونم به این سفر رویایی جسم هم برم هنوز درگیر این هزار راه پیچ گمشده هستم.

 

اینجا کجاست؟؟؟ وسط مغزم یا در انتهای جسمی که روحی مرده رو با نقابی خندان حمل میکنه؟!

من دنبال راهی برای احیای او هستم اما خودم این وسط گمشده در بیابانی از سکوت خیره به آسمانی که دیگر نمی درخشد.

وقت بیدار شدن است

وقت حرکت اما مسیر ...