رمان | سرگیجه قسمت پایانی
· 15 فروردین · کمی متفاوت تر خواهد شد اگر لحظه ای فکر کنی که دیگر نفس کشیدن سخت است و چند دقیقه بیشتر فرصت نداری تا کلماتی را بر زبان بیاوری، کلماتی که بر خالف زمان زنده بودنت مهم ترین کلمات عمرت خواهد شد و زمزمه افرادی که روزی تو را می شناختند؛ این کلمات آنقدر با اهمیت می شوند که آن ها را درست در قسمت اصلی مغزشان حک میکنند.
مرگ ، به نظر خیلی ها ترسناک است در صورتی که زمانی مرگ ترس دارد که به وجدان خودمان بدهکار باشیم.
مثل آن لحظه که برای بدست آوردن چیزی یا کسی فرد دیگری را تخریب می کنیم یا زمانی که به جای زندگی کردن افسوس گذشته را میخوریم در این راه طولانی یا کوتاه زندگی که هر کس عقیده ای دارد فقط باید راه خود را برویم.
اگر بین راه توان کمک داشتی به یاری برس، دستت را برای بلند کردن دراز کن نه برای هل دادن و زمین زدن.
خیلی دور خیلی نزدیک مرگ به سراغ همه ما خواهد آمد و اینگونه برای دیگران مینویسم :