رمان | سرگیجه قسمت دوم
· 15 فروردین · خواندن 2 دقیقه رسیدن به نظر خیلی ها یعنی پایان و اما پایان شروع دیگری است ؛ تصور غلط یا درست ، کسی این را نمیداند ولی من می گویم پایانی وجود ندارد چرا که انتهای هر مسیری شروعی تازه در پی دارد. شاید بگویید بن بست دیگر نمیتواند آغازی داشته باشد اما بن بست به نوع دیگری حرکت کرده است.
این داستان را در آن شهری که نامش را با چشمانم خوانده بودم یاد گرفتم. همه چیز آنجا عجیب بود یا شایدم من آدم عجیب آن شهر بودم کسی چه میداند؟!
پرسه زدن در شهری که دنیایی از سکوت بود سخن گفتن بسی راحت بود اما قدرت سکوت تو را نسبت به دانش ات مردد میکرد...
کمی قدم زدن و نگاه کردن به آسمان بی ستاره آن شهر دیدن نوجوانی که به دنبال ستاره خود میگشت شاید عجیب بود گویی که گفته دیگران را قبول نداشت که آسمان آن شهر ستاره ندارد اما او همچنان خیره به صفحه ای سیاه به دنبال نوری میگشت.
نزدیک شدم زیر لب جملاتی را زمزمه میکرد:
"بزرگ شدن چیست؟دام است یا سکوی پرتاب به سوی آسمانی که ستاره هایش کوچ کرده اند به ناکجا آبادی که سوسو زدن رو بیاموزند. سال هاست که شهر ما فریاد میزند بی ستاره است؛ جایی، نوشته ای یا کسی میگفت زندگی دام است بزرگ نشو...
اصلا بزرگ شدن چگونه معنا میشود؟ شاید با بوسه زدن به سیگار بیرون دادن حلقه هایی به جای نشستن در دست راه رویا ها را در پیش میگیرند برای رسیدن، به ما شدنی که من هایش شکستند. یا شاید پول هایی که توهم بزرگ شدن به افرادی کودک داد که به جای اندیشیدن، هزینه هایی برای پر کردن گچ در مغزشان بپردازند یا پر کنند کاه دانی را که کاه اش وارداتی است."
نوجوان رفت؛ اما بزرگ شدن واقعا چیست؟
بزرگ شدن هم مانند X مجهولی است که قرن هاست پیدا نشده و هنوز هم یکی از اصلی ترین سوال های تاریخ است مقدار X ای که برای هر کسی متغیر بود.
کم کم وقت رفتن به سمت دیگری بود نام آن شهر هنوز یادم است چرا که با چشمانم آن را خوانده بودم و با سکوتم فریاد زدم.
در تابلوی انتهای شهر جمله ای بود که در عین تساوی، نابرابری را نشان میداد کمی به آن فکر کن... آن جمله این بود:
یک با یک برابر نیست
قسمت اول این رمان کوتاه :