تفکریسم | ترسناک به معنای واقعی!
· 24 فروردین · خواندن 6 دقیقه میخوام برات داستان یه فیلم معروف رو تعریف کنم و اگه تونستی قبل از تموم شدن ماجرا، این فیلم رو حدس بزن
فیلم با سکانس چشم باز کردن و گریه شروع میشه یه زن جلوت اما تو نمیتونی از خودت دفاع کنی انقد گریه میکنی که از حال میری اصن نمیدونی چجوری به اینجا رسیدی حسی شبیه به این داره که یا بهت چیزی تزریق کردن یا اینکه با دستمالی که داروی بیهوشی روش بوده از حال رفتی. به هر حال، الان اینجایی دهنت از شدت گریه یا شایدم شوک شدن قفل شده دنبال یه راه فرار میگردی قشنگ دور و اطرافتو آنالیز میکنی که ببینی چیزی هست که بتونی از این حالت که هستی خارج شی یا نه؟
حدود دو ساعت گذشته یکم زبانت باز شده و سعی میکنی درخواست کمک کنی؛ دور و برت، هر کسی کار خودشو میکنه اولین کلماتی که میشنوی رو تکرار میکنی چندتا اسم رو صدا میکنند. سعی میکنی باهاشون دوست بشی یا به نوعی ارتباط بگیری تا ببینی چه خبره؟! تو هم مثل اونا همون اسم ها رو صدا میکنی بالاخره میان سمتت با یه لبخند عجیب میگن بالاخره بیدار شد و به حرف اومد تو هنوز بررسی میکنی دنبال یه راهی برای درک کردن شرایطی انگار که اثر دارو یا شوک شدن تو سرت هنوز.
دوباره به خواب میری و چند ساعتی گذشته انگار حالا پاهاتم جون گرفتن بیدار میشی و سرحال تری، میتونی بدویی و با دیگران حرف بزنی محیط هم برات عوض شده بزرگتر شده و دنیای رنگی تری رو میبینی اما اینجا کجاست؟!
قطعا داخل خونه نیستی شبیه به یه پیک نیک دسته جمعی که همه دارن میخندند یه سمت دیگه چند نفر گریه میکنند و بعضی ها هم شروع کردن به بازی کردن اما مشخصه از جایی که تو اومدی خیلی دور، خیالشون راحته که نمیتونی فرار کنی اصن یادت نمیاد از چی میخواستی فرار کنی فقط میدونی که وقتی اومدی و چشم باز کردی با گریه شروع شده سکانس عجیبی بوده تا اینجا تو هنوز درگیر اینی که باید چیکار کنی فعلا هر شب میری توی جای خودت میخوابی و بیدار میشی داری فکر میکنی چه خبره و کجایی؟
همینطور که فکر میکنی زمان هم داره میگذره حالا به شرایط عادت کردی یه سری دوست پیدا کردی و باهاشون میگی، میخندی و حتی بازی میکنی انگار که این اجتماع کوچک گمشدگان حالا جزئی از دوست هات شدن که بعد از یه تایمی ازشون جدا میشی و به کار های روزمره خودت میرسی هر چه قدر بیشتر فکر میکنی زمان زودتر میگذره حالا تو یه عضویی از این اجتماع شدی و مسئولیت هایی داری باید حواست به عضو های جدید باشه گاهی خسته میشی و گاهی کلافه میشی حالا کمتر گریه میکنی اما بعضی وقتا هم دلت میشکنه.
یکی دیگه همیشه خندان به ظاهر حالش خیلی خوبه فکر میکنی که حتما خیلی خوشحاله و دوست داشتی جای اون میبودی تا کمتر دچار این فکر زدگی بشی اخه این فکر کردن های مداوم داره خسته و دیونه ات میکنه زمان هم که امان نمیده و هر چی بیشتر فکر میکنی انگار که پاتو گذاشتی رو گاز و با سرعت جلو میره وسط این گاز دادن یهو ترمز میزنی بله تو عاشق شدی، عاشق یه دختر تازه وارد که عضو جدید این جامعه شده اینم بگما همه کسایی که توی این جامعه عضو شدن زوری بوده هیچ کدومشون به میل و خواسته خودشون عضو این جامعه نشدن.
وسط این عشق و عاشقی پیام بازرگانی رفتم ببخشید - خمیر دندون پونه چشم رو نمیسوزونه شما رو به ادامه دیدن داستان دعوت میکند -
اره تو عاشق شدی در یک نگاه عاشق شدن در تو معنی شد اون دختر زیباست یا شایدم زشت کسی چه میدونه بستگی داره بازیگر رو به رو کی هست اگه تونستی اینم حدس بزن
زدی رو ترمزِ زمان و پیاده شدی رفتی جلو با یه دسته گلی که از ناکجا آباد برات ظاهر شد. میری جلو و صحبت میکنی یه بله نصفه نیمه میگیری و کیفت کوکه، کبکت خروس میخونه و یه جایی هم شاید عروسی شده بگذریم میخوام بگم خوشحالی دیگه حالا زمان کند میگذره و هم تو ابرایی دست تو دست دریا، کوه، دشت رو با هم طی کردید جامعه زورکی شما بزرگتر شده حالا اون دختر کسی رو زیر نظر داره آخه اون آدم دسته گل بزرگتری برای دختر آورده، بامزه تر و شاسی زبونش بلنده و خلاصه چرخش بهتر میچرخه تو دهنش.
دوباره پا روی گاز زمان میذاری و یه لحظه کند میشی و - سکانس جدایی - با دیالوگ معروف دختر به سمت پسر میاد ممکنه دستشو بگیره ممکنه هم نگیره حالا کلمات ادا میشن
میدونی من و تو بدرد هم نمیخوریم تو لیاقتت بیشتر از من امیدوارم که در آینده خوشبخت بشی
دختر برمیگرده وقتی پشتش به پسره به شاسی بلنده لبخند میزنه و فکر میکنه دیالوگ معروف کارو درآورده اما زهی خیال باطل این دیالوگ بدتر دل میشکنه نمیدونم چرا تصور آدم ها اینه که باید برای جدایی چرت و پرت ببفاند تا از هم جدا شن مگه صداقت داشتن چه مشکلی داره؟ به قول بزرگی :
یک حقیقت تلخ بهتر از هزارتا دروغ شیرین
به این خیلی اعتقاد دارم آخه باعث میشه که بتونی زودتر واقعیت رو بپذیری و به زندگی برگردی تازه باعث میشه اون قسمت از مشکلات رابطه ات که باعث شد به اینجا برسی رو بهتر بشناسی؛ بگذریم بازم پیام بازرگانی رفتم - جهت رزرو آگاهی برای پست های بعدی به صفحه دونیت | حمایت از فیلوسوفیا مراجعه کنید -
سکانس غم سنگین و کمرشکن یه جوون که دیدن نداره پس رد میشیم
دوباره زندگی بدون شادی، تکرار روزمرگی، کار، کار، کار حالا دست همه یکی یه گوشی افتاده، که دوست دارم های دروغین میگن، کمتر حرف میزنند و پیام به جای کلام راه ارتباطی شده جامعه داشتن اینترنت رو پذیرفته کسب و کار ها رشد کرده و پسر دوباره به زندگی برگشته اینبار شادتر چون عشق جدیدی پیدا کرده با کلی علاقه اما اینبار دو طرفه، در جامعه جدید کسب و کاری راه انداخته و برند خودش رو ساخته و خوشحال از زندگی جدید در جامعه ای جدید اما زورکی وقت ازدواج، خریدن حلقه، فیلم عروسی، بوسیدن- صفحه شطرنجی - صحنه بعدی تایید کنید که بالای 18 سال هستید درست وارد نکردن کپچا، اخطار شما یک ربات هستید؛ اون قسمت نت ضعیف شد نتونستی ببینی گذشت.
زندگی شاد پسرک ادامه داشت جامعه به خوبی جلو میرفت حداقل اینطور به نظر میرسید جامعه دیگری به سمت این جامعه بوس فرستاد و اینترنت قطع شد.
منم از زندگی این پسر خبر ندارم چون این یک فیلم لحظه هایی است که برای همه آشناست نامش زندگی و کارگردانش رو میتونید توی آینه ببینید گاهی این فیلم ترسناک میشه، گاهی رمانتیک، بعضی وقتا دراماتیک میشه و یه جاهایی هم زامبی ها دنبالت میکنند مجبوری اسلحه برداری و برای جونت بجنگی یه وقتایی هم انقد سنگین و عمیق و که تهش باز میمونه و تو میمونی کلی سوال بی جواب که چی شد؟ آیا معامله کردن یا زدن زیر میز؟
خلاصه که رفیق عزیز این تویی که کارگردان فیلم زندگیت هستی نمیدونم چجوری میخوای ادامه بدی اما زندگی ترکیب همه این احساسات و چالش هاست و نمیدونم که قراره چجوری بعد 120 سال تمومش کنی اما تصمیم گیرنده تویی که فیلمت بعد از اکران با چه ژانری توی پلتفرم و سینماها پخش بشه و اونایی که قراره تو رو به یاد بیارن چگونه به یاد خواهند آورد؟
نظر شما چیه؟برام بنویسید.
پ.ن : من تصوری از ذهن یک دختر ندارم پس امیدوارم که توی هیچ کدوم از بخش ها سوبرداشت نشه تو هر دو جنسیت خوب و بد وجود داره که اون بدا همیشه برای ما جذاب ترن و خوبا رو برای دوستی و رفاقت خیلی هامون نمیبینیم و به قول بچه های الان ایگنور میکنیم بعدا میفهمیم چه غلطی کردیم.
امیدوارم که از این نوشته لذت ببرید و ژانر زندگیتون عاشقانه و هیجانی از نوع خوبش باشه که هر لحظه ازش لذت ببرید.