رمان | سرگیجه قسمت چهارم
· 15 فروردین · خواندن 2 دقیقه هنوزم در گوشم است ، زمزمه ی کسانی که با آهی عمیق یک جمله را فراموش نکرده اند و مانند عکس یادگاری که در قاب عکس قدیمی خود دارند و هر روز به آن نگاه می کنند این جمله ی کوتاه اما با تاریخچه ای بلند به اندازه طول عمر خود را تکرار می کنند کلماتی که از حروف کمی تشکیل شده اند ولی بار افسوس سالیان دراز آدمی را به دوش می کشند.
اون جمله اینه :
یادش بخیر زود گذشت...
در شهر واژه ها که قدم میزنی حواست باشد در برخورد با آن ها چگونه رفتار می کنی، هر واژه ای قدرت خاص خودش را داشت ولی یک قانون در آن ثابت بود؛ هر چه واژه حقیرتر بود قدرتش در تخریب شخصیت خود فرد بیشتر بود. مثل کلمات رکیک آدم ها در دعوا یا مسخره کردن دیگران در جمع، برای بالا بردن درصد بی شخصیتی خود فرد ، در یکی از تابلو های تبلیغاتی بانک شخصیت جمله ای برای بالا بردن افزایش نقدینگی ذخیره های آدمی نوشته بود "با هم بخندیم ، به هم نخندیم "درست است؛ خندیدن به هم بازی برد و باخت است ولی با هم خندیدن فقط برد برد است.
در بین این همه راه رفتن کمی استراحت می تواند تسکین دهنده خستگی های این مسیر طولانی باشد. به آسمان باید با دقت نگاه کرد میان این همه رفت و آمد، در آن گاهی باید به دنبال شکلی بود که معنای مهم تری از کلمات می تواند داشته باشد. مثل غرش آسمان هنگام به آغوش کشیدن دو ابر که پس از روزها یا هفته ها دوباره دیداری داشته اند و چه عاشقانه آسمان را به گریه می اندازند ابرهایی که دلتنگی تیره یشان کرده یا شاید بغضی است که آسمان برای غم های آدم ها کنار گذاشته است یا شاید...
وقت سوار شدن بر عقربه ی ساعت است و حرکت به سوی "الان" با قطاری که صدایش تیک تاک لحظه های خوب و بدی می باشد که اگر خوب بود شد خاطره و اگر کمی تلخ بود شد آموزگاری به اسم تجربه با فلکی که چوب بی حسی به ما زد.
لحظه خروج و تابلویی با نوشته ای تو را بدرقه میکرد به سوی حالی که جانی نداشت :
"کلمات جادوی زبان است با وردی که میخوانی گرما ببخش که دل شکستن هنر نمیباشد"
قسمت قبلی سرگیجه :