رمان | سرگیجه قسمت اول

پدرام پدرام پدرام · 15 فروردین · خواندن 1 دقیقه

اینجا شروع داستان منه درست وسط ذهنم جایی که سکوت حکم اکسیژن رو داره و انفجار های اتمی اکسیژن معنای بسیار ...

من از این سکوت میترسم توی مسیرم در این راه پیچ در پیچ ، تبلیغاتی از زندگی میبینم که بهایی سنگین به اسم تجربه و عمر داره مگه چقد عمر میکنم که بتونم به این سفر رویایی جسم هم برم هنوز درگیر این هزار راه پیچ گمشده هستم.

 

اینجا کجاست؟؟؟ وسط مغزم یا در انتهای جسمی که روحی مرده رو با نقابی خندان حمل میکنه؟!

من دنبال راهی برای احیای او هستم اما خودم این وسط گمشده در بیابانی از سکوت خیره به آسمانی که دیگر نمی درخشد.

وقت بیدار شدن است

وقت حرکت اما مسیر ...

اما مسیر مانند جاده خاکی ناآشنایی که غریبه ای در آن وارد شده همان قدر سخت اما ساده از ندانستن وجود سنگی ریزه ای که زیر لاستیک به آرامی باد آن را خالی می کند و آن غریبه بی اطلاع و خسته مثل مجنون که کوهی کنده و بی خبر از دنیای جدید آدم ها برای رسیدن تلاش می کند؛ تلاش می کند برای کندن کوه یا دل کندن از دنیای کوتاه فانتزی.

 

فانتزی مثل مرور خاطرات ، سریع تر از یک پلک زدن 

مثل دنیای پر زرق و برقی که فقط برقش ما را گرفت و ما خشک شده ناشی از برق گرفتی با نوشته ای خوشحال از درد قلم برقی حکاکی سنگ "شاد روان گشتیم" کمی به این جمله فکر کن لبخندی بر لبت آمد این همان شاد روان گشتن از خنده تلخ آدمی است.

 

بنگر در این مسیر خاکی درختی نیست و گرما اگرچه آبت نمی کند اما بخار میشوی کم کم ، انتهای این مسیر همه چیز رایگان می شود به تابلوی ورود شهر نزدیک می شوی اسمش را با چشمانت بخوان و با سکوتت فریاد بزن