رمان | سرگیجه قسمت سوم
· 15 فروردین · خواندن 1 دقیقه در این راه طولانی تنها که باشی و سرگردان در بین عقربه های ساعت ؛ خودت را شاید گم نکنی ولی سرگیجه میگیری از حرکت معکوس ثانیه ها، زمان برایت به عقب حرکت می کند آنقدر سریع که در میان واژگان دیگر تعریف نمی شوی.
در شهر واژه ها باید به دقت نگاه کرد هر درسی هر لحظه ای ممکن بود ؛
متولد شدن واژه ی غریبی است، گاهی زیبا و گاهی واژه ای نفرت انگیز است واژه ای که اثباتی برای آن وجود ندارد و متغیرهای کیفی آن را بیان می کنند که این یعنی اثباتی برای زیبا و زشت بودن نیست و فقط بستگی به شرایط آدم ها دارد...
متولد شدن زیبا بود تا زمانی که از ته دل میخندیدیم ، وقتی که خنده هایمان نقابی شد بر چهره های افسرده و غمگین دیگر مرده بودیم .به ظاهر زنده ولی فقط جسم اکسیژن میگرفت و به دی اکسید کربن تبدیل می کرد؛ این نوعی سوخت بود در بدن ، برای تحرک اجسادی که مرده بودند و هر روز نقابی را حمل میکردند. نقاب های مختلفی که تاریخ تاریخ انقضای آن ها خیلی کوتاه بود شاید در حد 24 ساعت.
تفاوت لبخند ها بسیار است لبخند یک آدم بزرگ زیباتر است یا لبخند کودکی که با تمام وجودش به تو لبخند میزند؟!کودکی که بزرگ ترین مشکل زندگیش نداشتن تبلت و کنسولی است که پشت ویترین مغازه با حسرت نگاه می کند؛ ارزش آن لبخند زیبا بسیار بسیار بیشتر از آن دکوری خراب شدنی است.
بعد ها که بزرگتر شد خواهد فهمید که لبخندش دیگر قابل تعمیر نیست و فقط قادر است نقابش را به نسخه جدید آپدیت کند لبخندی که سوخت و دیگر برنگشت ، سنی که گذشت به بهایی گران تر از آرزوی دوباره کودکی کردن.
قسمت قبلی این رمان :