هایلایت کتاب | سه شنبه ها با موری (پایانی)

پدرام پدرام پدرام · 22 فروردین · خواندن 5 دقیقه

بخشی هایی از متن کتاب سه شنبه ها با موری | پارت آخر معرفی کتاب و جمله هایی از آن

«پس از پایان مراسم، استاد محبوبم، موری شوارتز، را می‌یابم و به پدر و مادرم معرفی می‌کنم. موری مردی کوتاه‌قامت است که گام‌های کوتاهی برمی‌دارد، آن‌طور که اگر بادی شدید بوزد، می‌تواند ناگهان او را از زمین بلند کند و تا میان ابرها بالا ببرد. با ردای مراسم فارغ‌التحصیلی، از طرفی موری شبیه یکی از پیامبران کتاب مقدس و از طرفی دیگر شبیه کوتوله‌های کریسمس شده است. چشمان او درخشان و به رنگ سبز آبی است.

 

موهای کم‌پشت نقره‌فامی دارد که پیشانی‌اش را پوشانده است. گوش‌های بزرگ و بینی سه‌گوش و ابروان خاکستری بقیهٔ اجزای چهرهٔ او هستند. دندان‌هایش نامرتب است و ردیف پایینی به عقب متمایل شده؛ گویی شخصی مشتی حواله‌شان کرده، ولی وقتی لبخند می‌زند انگار اولین لطیفهٔ روی کرهٔ زمین را برایش تعریف کرده‌ای.

 

به پدر و مادرم می‌گوید که من در همهٔ کلاس‌هایش حضور داشتم. به آن‌ها می‌گوید: «پسر شما بی‌نظیر است.» از فرط خجالت سرم را پایین می‌اندازم. پیش از خروج از دانشگاه، هدیه‌ای به استادم می‌دهم، یک کیف‌دستی به رنگ قهوه‌ای روشن که حرف اول نام استاد جلویش چسبانده شده. روز قبل، آن را از یک فروشگاه خریدم. نمی‌خواستم او را فراموش کنم؛ شاید هم نمی‌خواستم او مرا از یاد ببرد.

 

کیف را می‌پسندد و می‌گوید: «میچ، تو از آن دانشجو خوب‌هایی.» بعد مرا محکم در آغوش می‌گیرد. بازوان لاغرش را دور کمرم احساس می‌کنم. قدم از او بلندتر است و زمانی که مرا در آغوش می‌گیرد معذبم. احساس می‌کنم پیرتر از او هستم، انگار که من والد هستم و او کودک.

 

از من می‌پرسد که آیا ارتباطم را با او ادامه خواهم داد و من بی‌درنگ پاسخ می‌دهم: «بله، حتماً!»

زمانی که به عقب گام برمی‌دارد، متوجه می‌شوم اشک‌هایش سرازیر شده.

 

موضوع درس

حکم مرگ استاد تابستان ۱۹۹۴ صادر شد. مدت‌ها قبل از این تاریخ، موری متوجه شده بود که واقعهٔ بدی در شرف وقوع است. از همان روزی که به این موضوع پی برد رقصیدن را کنار گذاشت.

موری، استاد سابق من، همیشه در حال رقص بود. نوع موسیقی برایش فرقی نمی‌کرد: راک‌اند رول، بیگ بند، بلوز؛ عاشق همه‌شان بود. عادت داشت چشمانش را ببندد و با لبخندی شادی‌بخش احساساتش را هماهنگ با ضرب‌آهنگ موسیقی به حرکت درآورد. این مدل رقصیدن همیشه صورت زیبایی نداشت، اما او دیگر نگران شریکی برای رقص نبود؛ با خودش می‌رقصید.»

 

بریده هایی از کتاب سه شنبه ها با موری نوشته میچ آلبوم :

موری اعتقاد داشت که ذات تمام انسان‌ها خوب است اما او همچنین می‌دانست که انسان‌ها به چه چیزهایی می‌توانند تبدیل شوند. همان روز چند ساعت بعد به من گفت: «مردم تنها زمانی پست و بد می‌شوند که احساس خطر کنند و این همان کاری است که فرهنگ ما می‌کند. این همان کاری است که اقتصاد ما می‌کند. در اقتصاد ما، حتی مردمی که سرِ کار می‌روند هم احساس خطر می‌کنند چون نگران از دست دادن شغلشان هستند؛ و زمانی که احساس خطر کنی، تنها به فکر خودت خواهی بود. پول برایت مثل خدا می‌شود. تمام این‌ها بخشی از فرهنگ ما است.» نفسش را بیرون داد: «برای همین است که من زیر بار این فرهنگ نمی‌روم.»

***

مردن تنها چیزی است که می‌توان برایش غمگین شد، میچ. با غم زندگی کردن بحث دیگری است. خیلی از مردمی که به من مراجعه می‌کنند غمگین‌اند.

***

فرهنگی که ما داریم به مردم این اجازه را نمی‌دهد تا حس خوبی نسبت به خودشان داشته باشند. ما درس‌های اشتباهی را به آن‌ها می‌آموزیم؛ و تو باید خیلی قوی باشی تا بتوانی بگویی که من زیر بار فرهنگی که برایم کارایی ندارد، نمی‌روم. این‌که فرهنگ خودت را بسازی. بیش‌تر مردم نمی‌توانند این کار را انجام بدهند. آن‌ها حتی از من که در این شرایط قرار دارم هم غمگین‌تر هستند.

***

شیر آب را باز کن. خودت را با جریان احساسات بشور. این احساسات به تو صدمه نمی‌زند. تنها به تو کمک می‌کند. اگر به ترس اجازه ورود بدهی، اگر آن را مثل یک پیراهن آشنا بر تن کنی، بعد می‌توانی به خودت بگویی که «خیلی خب، این فقط ترس است، مجبور نیستم به آن اجازه بدهم تا من را تحت کنترل خود بگیرد. من آن را همانی می‌بینم که هست.

***

«اولین موج می‌گوید: تو نمی‌فهمی! همه‌ی ما نابود می‌شویم! ما موج‌ها همه‌مان به هیچ تبدیل می‌شویم! این وحشتناک نیست؟ «موج دوم می‌گوید: نه تو نمی‌فهمی! تو یک موج نیستی، تو بخشی از اقیانوس هستی!»

***

شاید مرگ همان چیزی بود که بین همگان تساوی برقرار می‌کرد؛ همان پدیده‌ی بزرگ که موجب می‌شد بالاخره افراد غریبه و بیگانه برای یکدیگر اشک بریزند.

***

خودت را وقف عشق به دیگران کن، خودت را وقف جامعه اطرافت کن و خودت را وقف ساختن چیزهای جدیدی کن که به تو هدف و معنا بدهد.

***

مردن امری طبیعی است. این‌که ما از آن‌یک هیولا می‌سازیم تنها به این دلیل است که خودمان را به‌عنوان بخشی از طبیعت نمی‌بینیم. ما فکر می‌کنیم چون انسان هستیم، چیزی ماورای طبیعت هستیم»

***

اگر لازم باشد حسابی به حال خودم گریه می‌کنم؛ اما بعد بر روی چیزهای خوبی که هنوز در زندگی‌ام باقی‌مانده تمرکز می‌کنم.

***

«کارهایی را انجام بده که از قلبت برمی‌آیند. زمانی که این کار را انجام بدهی، احساس نارضایتی نخواهی کرد.

***

چرا مردم مدام می‌گویند: «آه، اگر من دوباره جوان می‌شدم.» هیچ‌وقت نمی‌شنوی که کسی بگوید: «ای‌کاش شصت‌وپنج‌ساله بودم.» او لبخند زد: «می‌دانی این تفکر به چه چیزی برمی‌گردد؟ نارضایتی از زندگی. زندگی‌های خالی. زندگی‌هایی که هیچ معنایی نیافته‌اند. چون اگر بتوانی معنای زندگی‌ات را پیدا کنی، دیگر هیچ‌گاه نمی‌خواهی به گذشته برگردی. دلت می‌خواهد روبه‌جلو حرکت کنی. دلت می‌خواهد چیزهای بیش‌تری ببینی، کارهای بیش‌تری انجام بدهی. حتی نمی‌توانی صبر کنی تا شصت‌وپنج‌ساله‌ات شود.

***

«در تجارت مردم برای پیروز شدن مذاکره می‌کنند. آن‌ها مذاکره می‌کنند تا به چیزی که می‌خواهند برسند. شاید تو به این موضوع عادت داشته باشی اما عشق فرق می‌کند. عشق یعنی زمانی که تو به همان اندازه که نگران شرایط خودت هستی، نگران شرایط کس دیگری هم باشی.

***

ما به‌شدت درگیر منیّت، کار، خانواده، ثروت، وام، خرید ماشین جدید و تعمیر رادیاتورهای خراب هستیم؛ درواقع ما برای ادامه‌ی زندگی درگیر هزاران کار کوچک هستیم؛ بنابراین عادت نداریم که یک‌لحظه عقب بکشیم و به زندگی خود نگاه کنیم و بگوییم، همه‌اش همین است؟ این تمام چیزهایی است که می‌خواهم؟ جای هیچ‌چیز این وسط خالی نیست؟

***

«میچ من پیری را باکمال میل می‌پذیرم.» باکمال میل؟ «خیلی ساده است. وقتی سن‌ات بالا می‌رود، چیزهای بیش‌تری یاد می‌گیری. اگر در بیست‌ودوسالگی در جا بزنی، همیشه به‌اندازه‌ی دوران بیست‌ودوسالگی خام و جاهل می‌مانی. پیری صرفاً به معنای فرسودگی نیست. پیری یعنی رشد کردن. پیری تنها این جنبه‌ی منفی نیست که قرار است بمیری بلکه این جنبه‌ی مثبت را دارد که درک می‌کنی که خواهی مرد و به همین دلیل بهتر زندگی خواهی کرد.»