توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

کتاب بخون، سوال بپرس و عمیق تر به دنیای اطرافت نگاه کن | نه گذشته رو میتونی تغییر بدی نه آینده | پس در لحظه زندگی کن... |

تفکریسم | بررسی رمان ها (سه)

تا الان تو دوتا پست قبل، بررسی رمان ها(یک) و بررسی رمان ها(دو) راجب دو سبک عاشقانه و کلاسیک گفتم و نمونه کتاب هایی از این دست معرفی کردم.

امروز میخوام پارت سوم رو معرفی کنم، با سبک تخیلی...

 

خیلیاتون آدمای خیال پردازی هستید، ممکنه تو دنیای واقعی هم برای خودتون رویابافی کنین یا خیلی عاشق چیزای فراطبیعی باشید، ممکنه مثل فردوسی داستان ها رو افسانه ای بسازید، یا مثل رولد دال کتاب های تخیلی عجیب غریب. گاهی خیال پردازی در سطح پرواز کردن و وارد یه دنیای دیگه شدنه مثل رولینگ که دنیای جادوگری هری پاتر رو ساخت و گاهی هم در سطح چارلی و کارخانه شکلات سازی رولد دال.

 

خب میخوام بهتون بگم تخیل مثل سبک عاشقانه تقریبا تو هر سبکی که بخونی، یه جورایی هست تو بعضی کتابا قالبشون به طور کلی تخیلیه و بعضی داستان هام چاشنی تخیل رو در حد ساختن یه داستان جدید به کار بردن. اما چیزی که مطرح اینه که کتابای کاملا تخیلی بیشتر تو رده رمان های نوجوان قرار میگیرن و خب کلا این مدل کتاب ها بیشتر برای نوجوان ها و بچه ها مورد توجه قرار میگیره.

 

بریم ادامه مطلب بیشتر توضیح بدم...

 

تفکریسم | بررسی رمان ها (دو)

تو پست قبلی راجب سبک عاشقانه رمان ها صحبت کردم.

این بار از یه سبک دیگه رونمایی میکنم که تو این وبلاگم خیلی از کتاب هاش معرفی شده.

 

یه سوال میکنم، وقتی میری کتاب رو می خری یا امانت می‌گیری، از قبل مشخص کردید چه کتابی میخواید؟

یا مثل من میرید و می‌بینید کدوم کتاب بیشتر چشمتون رو میگیره و همون رو برمی‌دارید؟ 

 

خیلی وقتا ما مثلا برای مطالعات مشخصی، دنبال کتاب های مشخص و از پیش تعیین شده میگردیم، خیلی وقتا هم بستگی به حالمون داره و باید ببینیم اون لحظه چی میخوایم یا چی نظرمونو جلب میکنه و همونو برداریم. اما بریم سراغ اصل مطلب، سبک کلاسیک...

 

تفکریسم | بررسی رمان ها (یک)

چی میشه که یه کتاب، تبدیل میشه به یه رمان؟!تا حالا بهش فکر کردید؟

 

تا حالا خودتون رو جای نویسنده ها گذاشتین؟ به این فکر کردید که کتاب ها چطور شروع میشن؟ مثلا کتاب هری پاتر می دونید چطوری شروع شد؟  تو یه کافه روی یه میز نصفه نیمه نوشته شد و اینطوری ایده اش شکل گرفت و جی.کی رولینگ با این کتاب معروف شد...گاهی بعضی از کتاب ها یهو بروز میکنند؛ یعنی ایده نوشتنش یه دفعه به ذهنت میاد و اگه اهل نوشتن باشی یا تیزبین به سرعت به قلم میاری و ممکنه تبدیل بشه به خیلی از کتابایی که الان دارید می خونید!

 

بریم سر اصل مطلب، با بررسی رمان ها از لحاظ عاشقانه...

 

تفکریسم | زشت و زیبا؟!

تفکریسم | زشت و زیبا؟!

پدرام پدرام پدرام · 1 اردیبهشت ·

دیروز داشتم فیلم کلاهی برای باران رو برای بار چندم نگاه میکردم، دو تا مسئله رو کشف کردم یکی اینکه فیلم های قدیمی همه چیزشون بهتر بود هم از نظر سناریو هم طنز قوی تری داشتن و ته قصه هاشون بی معنی و مفهموم نبود و اینکه دیالوگ های عمیقی میگفتند. این مسئله اولی بود که به چشمم اومد و مسئله دوم این بود که هر بار که یه فیلم رو بیشتر میبینی بیشتر دیالوگ های اون رو درک میکنی.

 

یه جایی توی فیلم رضا عطاران برگشت در جواب دختره گفت :

ما زشت و زیبا نداریم فقط آدم های متفاوتی هستیم.

 

به نظرم این یکی از بهترین دیالگ هایی بود که شنیدم و داشتم بهش فکر میکردم و یه عالمه متن توی ذهنم هی نوشته میشد و پاک میشد اما باید درموردش مینوشتم و واقعا این خیلی درسته که ما زشت و زیبا نداریم اما یه سری مسائل هست که وقتی اتفاق میوفته حتی زیباترین صورت هم داشته باشن زشت میشوند. اما چجوری؟!

تفکریسم | بهش اعتقاد داری؟!

میگن از قبل نوشته شده و تو فقط یه بخشی از اون هستی مثل بازیگری که کارگردان بهت میگه چیکار کنی و چیکار نکنی و کات میده یه جاهایی و یه وقتایی هم انقد تپق میزنی و کار تعطیل میشه و کار میره واسه فردا و روزا فقط پشت هم میگذره خیلی ها بهش اعتقاد دارند و هر وقت نمیشه گناهش رو میندازن گردن اون جالبه نه؟!

 

توی اون یکی وبلاگ آموزش نویسندگی میذارم یکی یه نظر جالبی نوشت تیتر اش قشنگ بود و با چیزی که الان دارم مینوسم خیلی همسو پیش میره امیدوارم که کسی که اون کامنت رو نوشته بود با دیدن موضوعی که گذاشته بود این مطلب رو ببینه و بخونه چون یه بخشی از حرف من میتونه شامل تیتری که داد بشه؛ وبلاگ سوت و کور شب اسمت رو نمیدونم ولی شاید این همون توصیف تو باشه از چیزی که میخوام کامل تر درموردش حرف بزنم تو بهش گفتی : عروسک و عروسک گردان در یک بدن

 

توصیف های زیادی از این چیزی که میخوام بگم هست هر آدم شاید یه توصیفی و اسمی واسش داره یه ضرب المثلی هست که شاید بهتر توصیفش کنه

پیشونی پیشونی ما رو کجا میشونی؟!

 

اما حرف خیلی از این دوتا تفسیر بیشتر و برای خودش داستان هزار و یک شبی شده اگه تا حالا حدس زدی که درمورد چی میخوام حرف بزنم پس برات قضیه جالب میشه تو ادامه مطلب اما اگه متوجه نشدی از چی حرف میزنم خیلی خیلی برات جالب تر میشه میگی نه پس متن رو دنبال کن.

تفکریسم | ترسناک به معنای واقعی!

میخوام برات داستان یه فیلم معروف رو تعریف کنم و اگه تونستی قبل از تموم شدن ماجرا،  این فیلم رو حدس بزن

 

فیلم با سکانس چشم باز کردن و گریه شروع میشه یه زن جلوت اما تو نمیتونی از خودت دفاع کنی انقد گریه میکنی که از حال میری اصن نمیدونی چجوری به اینجا رسیدی حسی شبیه به این داره که یا بهت چیزی تزریق کردن یا اینکه با دستمالی که داروی بیهوشی روش بوده از حال رفتی. به هر حال، الان اینجایی دهنت از شدت گریه یا شایدم شوک شدن قفل شده دنبال یه راه فرار میگردی قشنگ دور و اطرافتو آنالیز میکنی که ببینی چیزی هست که بتونی از این حالت که هستی خارج شی یا نه؟

 

حدود دو ساعت گذشته یکم زبانت باز شده و سعی میکنی درخواست کمک کنی؛ دور و برت، هر کسی کار خودشو میکنه اولین کلماتی که میشنوی رو تکرار میکنی چندتا اسم رو صدا میکنند. سعی میکنی باهاشون دوست بشی یا به نوعی ارتباط بگیری تا ببینی چه خبره؟! تو هم مثل اونا همون اسم ها رو صدا میکنی بالاخره میان سمتت با یه لبخند عجیب میگن بالاخره بیدار شد و به حرف اومد تو هنوز بررسی میکنی دنبال یه راهی برای درک کردن شرایطی انگار که اثر دارو یا شوک شدن تو سرت هنوز.

 

دوباره به خواب میری و چند ساعتی گذشته انگار حالا پاهاتم جون گرفتن بیدار میشی و  سرحال تری، میتونی بدویی و با دیگران حرف بزنی محیط هم برات عوض شده بزرگتر شده و دنیای رنگی تری رو میبینی اما اینجا کجاست؟!

تفکریسم | هویت من کجاست؟!

| این کتاب بر اساس زندگی واقعی تارا وستوور می باشد |

 

تارا در خانواده ای متولد شد که برای روز موعود آماده می شدند و بر اساس قوانین دولت ، درواقع او وجود خارجی نداشت. تا ۹ سالگی شناسنامه ای برایش صادر نشده بود، هرگز قدم در مدرسه ای نگذاشته بود و هیچ پرونده پزشکی از او موجود نبود زیرا که پدرش به بیمارستان اعتقادی نداشت.

 

وقتی تارا بزرگ شد ، پدرش متعصب تر شد و برادرش شاون به خشونت روی آورد. در ۱۶ سالگی می دانست که باید خانه را ترک کند و در همان زمان بود که به قدرت تحصیلات و بهایی که باید برای به دست آوردنش می پرداخت ، پی برد.

 

شاید این کتاب بیشتر به داشتن استقلال و تاثیر تحصیلات در شکل گیری شخصیت اشاره داشته باشه، و درس های خیلی مهمی درمورد شکل دادن یه شخصیت مستقل و قوی بیان کرده، ولی یکی از موضوعاتی که خیلی نظرمو جلب کرد بحث خانواده هست. رابطه تارا با برادرش شاون و اینکه پدرش چقدر توی شکل گیری شخصیت شاون تاثیر گذاشت و اگه پدرش انقدر متعصب نبود شاید هرگز رابطه اون و برادرش اینطور تموم نمی شد.

 

چیزی که موضوعو جالب می کنه اینه که شاون از همون اول انقدر خشونت آمیز رفتار نمی کرد، شاون اینطور به دنیا نیومده بود، حتی وقتی سنش کمتر بود هم اینطور نبود و رابطه خوبی با تارا داشت. ولی همون‌طور که بزرگتر شد ، خوی متعصب و کنترلگر پدر، بر شخصیت ضعیف اون تاثیر گذاشت و باعث شد به خشونت رو بیاره

 

موضوع جالب تر اینه که تارا توی یکی از مصاحبه هاش میگه:

تفکریسم | تحلیلی در باب فیلم قوی سیاه (black swan)

این پست حاوی اسپویل است.

 

پوچی در این اثر مشهود بود! پوچی ضعف نینا و ناتوانی او در بیان خواسته‌هایش... چیزهایی که به عنوان یک بزرگسال، حق گفتن آن‌ها را دارد. اما دنیای ترس او، قوی تر از خواسته‌هایش بود. این طور نیست؟

 

و بدتر آن‌که، هیچ تلاش معقولانه و کارآمدی در جهت تغییر اوضاع نمی نمود. به عنوان مثال، به جای آن‌که با خویشتنِ خویش در خلوت نشسته و بتواند شخصیت قوی سیاه را در خود بازسازی کند و یا از کسی برای بهتر کردن مهارت‌هایش کمک بگیرد، خود را چنگ می زد! به خود آسیب می رساند و گاه خون از دست‌های چکه می کرد... اما دریغ از یک عکس العمل بالغانه...دریغ!

 

واقعیت آن‌که، اراده در او مشهود نبود. وقتی مربی‌اش او را رد کرد،او بدون هیچ اعتراضی از صحنه خارج شد! حتی نپرسید مشکل از کجا بود که بعداً در بهبود آن برآید.

و همین امر مرا بر آن داشت که نتیجه‌گیری پایانی خویش را بدین صورت توصیف کنم...:

نینا، به حسی که اجرا کردن در او ایجاد می کرد ذره‌ای اهمیت نمی داد. او به حسِ پس از اجرا، یعنی دیدن تشویق‌های تماشاچیان و از همه مهم تر، مادرش، اهمیت می داد. 

 

و مربی‌اش این امر را می دانست. این طور نیست؟

پی‌نوشت: شاید برخی از شما بگویید که نینا در برابر سلطه‌ی مادرش قدرتی نداشت. یا به طور کلی، نینا حق انتخابی نداشت. اما گمان نمی کنم که این طور بوده باشد! 

نینا دارای حق انتخاب بود، تنها نمی دانست که چطور از آن استفاده کند.  (سناریویی آشنا در سطح جامعه!)

تفکریسم | پسر جون اون ماشه است!

این ماجرا مفصله و نمیشه کل قصه رو اینجا نوشت پس ادامه مطلب رو هم بخون

 

میخواستم تیتر این پست رو بذارم "اسلحه" ولی میدونی یکی بهم گفت برای اینکه نوشته ات بازدید بگیره بهتره که یه تیتر جنجالی تر بذاری، درست هم میگه بازدید تیتر های جنجالی بیشتری اما این چیزی که میگم خیلی به این روزا ربط داره یعنی اصن اتفاقات این روزا باعث شد بهش فکر کنم و یه سری سوالی ذهنم رو درگیر کنه که لا به لای متن میپرسم ازتون شاید چون جواب های شما هم میتونه خیلی جالب و قابل تامل باشه.

 

این روزا همه ما دیدیم که بچه هایی با ارفاق خیلی زیاد 16 ساله، اسلحه دست گرفتن و یه ژستی گرفتن مثل زمانی که اولین بار تو سن کم سیگار میکشن یا به سیگاری بودنشون افتخار میکنند همچین فازی گرفتن که فکر میکنند بزرگ شدن. اما نمیدونن که فرق دست گرفتن این دوتا زمین تا آسمونه هر دوش مشکل داره اما یکی بده، یکی خیلی بد به توان هزارِ؛ این ماجرا منو یاد سربازی انداخت وقتایی که با اسلحه بالای برجک بودیم و جز فکر کردن کار دیگه ای نداشتیم.

 

توی این نحوه دست گرفتن اسلحه چند نفری رو دیدم که انگشتشون روی ماشه بازی میکرد غیر عمد بودا چون تصوری از چیزی که دستشون بود نداشتن یاد داستان حسین خط انداز افتادم برای همین چند پست قبل تر نوشتمش که بتونم اشاره ای بهش بزنم.

 

میخوام یه نقل قول کنم از خودم از فکرای دوران سربازی؛ همیشه اینجوری فکر میکردم :

برای دست گرفتن اسلحه حداقل باید 25 سالت باشه و برای دست زدن به ماشه اون حداقل 35 تا 40 سالت باشه و قبلش هم حتما تست روانشناسی گرفته باشند.

 

اما میدونی چرا این جمله رو میگم؟!

تفکریسم | آیا واقعا برنده شدم؟!

چند روز پیش یه سریالی نگاه میکردم که جالب بود داستانش درمورد یه قاتل بود که 33 تا پسر جوون و نوجوون رو کشته و زیر خونش دفن کرده بود. ماجرای این سریال از یه داستان واقعی بوده و یه پرونده جنایی عجیب که واقعا چرا های زیادی رو توی ذهن آدم به وجود میاره.

 

یه شخصیتی هم داشت که وکیل این قاتل بود یه جورایی میشه گفت اولین موکلش بعد از دفتر مستقل داشتن، اون قاتل داستان خودش رو میگه و این وکیل هم به خاطر سر و صدا و شهرتی که پرونده واسش داره نمیخواد ردش کنه هم اینکه یه جورایی وجدانش میگه قبول نکن اینکه چی میشه و کدام رو انتخاب میکنه مهم نیست.

 

میخواستم به اینجا برسم و این دیالوگش بنویسم که خیلی جالب و میشه ساعت ها بهش فکر کرد. توی یه جایی این وکیل با دادستان که صحبت میکنه یه سوال مهم میپرسه:

اگه من این پرونده رو برنده بشم، واقعا برنده شدم؟!

 

اسم سریال : شیطان در لباس مبدل | Devil in Disguise