تفکریسم | هویت من کجاست؟!

Ohwell Ohwell Ohwell · 23 فروردین · خواندن 3 دقیقه

| این کتاب بر اساس زندگی واقعی تارا وستوور می باشد |

 

تارا در خانواده ای متولد شد که برای روز موعود آماده می شدند و بر اساس قوانین دولت ، درواقع او وجود خارجی نداشت. تا ۹ سالگی شناسنامه ای برایش صادر نشده بود، هرگز قدم در مدرسه ای نگذاشته بود و هیچ پرونده پزشکی از او موجود نبود زیرا که پدرش به بیمارستان اعتقادی نداشت.

 

وقتی تارا بزرگ شد ، پدرش متعصب تر شد و برادرش شاون به خشونت روی آورد. در ۱۶ سالگی می دانست که باید خانه را ترک کند و در همان زمان بود که به قدرت تحصیلات و بهایی که باید برای به دست آوردنش می پرداخت ، پی برد.

 

شاید این کتاب بیشتر به داشتن استقلال و تاثیر تحصیلات در شکل گیری شخصیت اشاره داشته باشه، و درس های خیلی مهمی درمورد شکل دادن یه شخصیت مستقل و قوی بیان کرده، ولی یکی از موضوعاتی که خیلی نظرمو جلب کرد بحث خانواده هست. رابطه تارا با برادرش شاون و اینکه پدرش چقدر توی شکل گیری شخصیت شاون تاثیر گذاشت و اگه پدرش انقدر متعصب نبود شاید هرگز رابطه اون و برادرش اینطور تموم نمی شد.

 

چیزی که موضوعو جالب می کنه اینه که شاون از همون اول انقدر خشونت آمیز رفتار نمی کرد، شاون اینطور به دنیا نیومده بود، حتی وقتی سنش کمتر بود هم اینطور نبود و رابطه خوبی با تارا داشت. ولی همون‌طور که بزرگتر شد ، خوی متعصب و کنترلگر پدر، بر شخصیت ضعیف اون تاثیر گذاشت و باعث شد به خشونت رو بیاره

 

موضوع جالب تر اینه که تارا توی یکی از مصاحبه هاش میگه:

 

که شاون ۹۵ درصد اوقات باهاش خوب رفتار می کرد و فقط ۵ درصد وقتا بود که چنین رفتارایی از خودش نشون میداد و همین باعث می شد تارا اون ۵ درصد رو نادیده بگیره و تا مدت ها این موضوع رو انکار کنه که واقعا داره آسیب می بینه این دقیقا همون الگویی هست که بعضی از افراد سواستفاده گر به کار می گیرند.

 

اونها همیشه با قربانی شون بد رفتار نمی کنند، بلکه ترکیبی از رفتار های خشونت آمیز و مهربونی خالصانشون باعث میشه قربانی نتونه قبول کنه که اون فرد واقعا آدم بدی باشه، درمورد تارا این فقط خودش نبود که تا مدت ها این موضوع رو انکار می کرد، بلکه حتی بعد از اعتراف تارا به پدر و مادرش نسبت به رفتارای خشونت آمیز شاون، اونها هم این موضوع رو انکار کردن و به جای اینکه در مقابل این سواستفاده بایستن، تارا رو رها کردند. و این جاست که این جمله تارا قابل درک میشه:

 

«نمی خواستم به خانه بروم. من خانواده ای را که انتخاب کرده بودم به خانواده ای که به من داده شده بود ترجیح می دادم.»

گاهی هم وقتی بهش فکر می کنم، دلم برای شاون میسوزه که نتونست مثل تارا خودش رو از اون وضعیت نجات بده و در نهایت تبدیل به یکی مثل پدرش شد 

 

بخشی از کتاب:

«یکی از بچه ها که با دیگر اعضای خانواده متفاوت است ، ریتم و وزن شعرش با دیگر اعضا همگونی ندارد و بین او و بقیه اعضای خانواده هارمونی وجود ندارد ، تصمیم می گیرد به دنبال ریتم و هارمونی زندگی خودش برود. در خانواده ما آن بچه متفاوت تایلر بود. وقتی آرزوی ما لِی لِی کردن بود ، تایلر والس می رقصید. گوش او موسیقی ناهنجار زندگی ما را نمی شنید و ما موسیقی آرام و موزون زندگی او را نمی شنیدیم.»

 

و چند سوال برای تفکر :

  • آیا ممکنه کسایی که فکر می کنیم دارن بیشترین عشق و محبت رو به ما میدن ، درواقع به نوعی دارن به ما آسیب می زنند؟

  • چه زمانی رها کردن و رفتن بهترین انتخاب؟ چطور می تونیم با این عذاب وجدان و ترس کنار بیایم؟

  • خانواده واقعی ما چه کسانی هستند؟

 

کتاب تحصیلکرده نوشته تارا وستُور