توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

کتاب بخون، سوال بپرس و عمیق تر به دنیای اطرافت نگاه کن | نه گذشته رو میتونی تغییر بدی نه آینده | پس در لحظه زندگی کن... |

هایلایت کتاب | موضوع مرگ و زندگی (پایانی)

درباره اروین یالوم

اروین یالوم در نیویورک به دنیا آمده است. او در سال ۱۹۵۶در دانشگاه بوستون در رشته‌ٔ پزشکی و در سال ۱۹۶۰ در رشته‌ٔ روان‌شناسی فارغ‌التحصیل شد و او در سال ۱۹۶۳ مشغول به تدریس در دانشگاه استنفورد شد. او در همین دانشگاه توانست روان‌شناسی هستی‌گرا یا اگزیستانسیال را ابداع کند. اروین یالوم با نبوغی که در روان‌شناسی دارد از بقیه روان‌شناسان جلوتر است، او تابه‌‌حال چندین کتاب نوشته و با داستان‌هایی ساده از تجربیات زندگی خودش صحبت کرده است. او اولین روان‌شناسی است که توانسته با دانش زیاد و مطالعه فلسفه‌ٔ فیلسوفانی مانند ارسطو و سقراط به نحوه‌ٔ متفاوت و جدید به روان‌شناسی نگاه کند و موفق شود در سال ۲۰۰۲ برنده‌ٔ جایزه‌ٔ انجمن روان‌شناسی آمریکا شود.

 

هایلایت کتاب | موضوع مرگ و زندگی

درباره کتاب موضوع مرگ و زندگی

نیم قرن است که اروین یالوم، روان‌پزشک پرآوازه، با داستان‌هایی آمیخته با خرد، بصیرت و طنز دربارهٔ روان آدمی دنیا را مبهوت کرده است. و اکنون با شجاعت و خلوصی حیرت‌آور، دشوارترین تجربهٔ زندگی‌اش را با ما شریک می‌شود: ازدست‌دادن همسر و همراهی که از نوجوانی در کنارش بوده است. جفتی که تا پایان، ازجمله در نگارش این کتاب، همراه هم بوده‌اند و تصویری محوناشدنی از سوگ ـ وحشت، درد، انکار و پذیرشی توأم با بیزاری را با ما تقسیم کرده‌اند. ولی آنچه درنهایت برای ما باقی می‌گذارند چیزی بسیار بیشتر از داستان یک فقدان پایدار است، قصه‌ای فراموش‌نشدنی دربارهٔ عشقی دیرپا با زیبایی حسرت‌برانگیز. 
 

موضوع مرگ و زندگی هم یک خاطره‌گویی شیرین است و هم مسیری برای اکتشاف. دو استاد دانشگاه و نویسندهٔ مشهور و دو شریک زندگی دیرین با سالخوردگی، آسیب‌پذیری و مرگ گلاویز می‌شوند. آن دو در فرآیند برخوردی راستین با ناپایداری زندگی، به قدردانی ژرف‌تری از گران‌قدری آن می‌رسند.

 

یک خط، یک متن | مناظره ۷۰-۸۰ ای

مدیر تو یکی از پست ها یک خط یک متن | گفتیم و درست شد؟! راجب مشکلات و ناامیدی ها صحبت کرد به عنوان یه دهه ۷۰ ای که تو خندق بلا، گرم و سرد روزگار رو چشیده و هنوزم درگیرشه. 

حالا بیاید از دیدگاه منِ دهه ۸۰ ای به ماجرا نگاه کنیم، پست مدیر رو بخونید، بعد بیاید اینجا و با من پیش برید.

 

من دهه ۸۰ ای روزایی رو یادم میاد که بستنی دونه ای ۲۵۰ تک تومن بود. اون موقع دلار چند بود؟ قطعا به یه تار برگ دلار الانم نمی‌رسید. منم مثل مدیر، دلار زیر ۱۰۰۰ دیدم و الان دارم دلار بالای ۲۰۰ هزار تومن رو می بینم. بستنی دونه ای ۵۰ هزار تومن دارم می‌خرم، در مواردی هم بیشتر حتی! قبلا ها یه عالمه سکه بود، جمع میکردم و یهو همه رو راهی صندوق صدقه می‌کردم خودمو بیمه حضرت ابوالفضل کردم یه جورایی:)😂🥲 

 

اما الان سکه ها رو باید نگه داری به عنوان نوستالژی دوران کودکی و حتی سکه ها دیگه معنایی نداره الان مخصوصا وقتی دیگه تراول یه تومنی دراومده و ارزش پول کشور اونقدررررر اومده پایین که تراول یه تومنی نقش اسکناس هزار تومنی ما رو داره.

 

اما به نظرتون دهه ۷۰ ای ها تو این ورطه من بدبخت ترم یا تو موفق ترن یا دهه ۸۰ ای ها؟

 

یک خط، یک متن | در ستایش پیاده‌روی

پیاده‌روی برای اغلب ما معادل یک فعالیت ورزشی ساده و کم‌فشار است؛ خودمان را مجبور می‌کنیم مسیرهایی را پیاده برویم تا سالم بمانیم و فرصتی برای گوش کردن به پادکست و آهنگ‌های ناشنیده داشته باشیم. اما این همه خاصیت پیاده‌روی است؟


همه‌ی ما آدم‌هایی که شیفته جزئیات و داستان‌ها هستیم، بارها به اشتیاق تماشا کردن فکر کردیم، تماشا کردن آدم‌های معمولی در روزهای عادی، تماشای مناظر شهری و طبیعت، تماشای انجام یک فعالیت خاص. طولانی تماشا کردن به این شکل ولی کار معمولی در دنیای آدم بزرگ‌ها نیست. هیچ آدم عاقلی زمان طولانی را صرف این‌کار بیهوده نمی‌کند، نه؟ این‌جاست که آن جادوی پنهان پیاده پیدا می‌شود؛ پیاده‌روی بهترین راه تماشا کردن و شنیدن و لمس جزئیات ارزشمند است.  در این دنیای شلوغ و پر از صدا، پیاده‌روی همان فضایی است که خلوت و آرامش بی‌نظیری در اختیار می‌گذارد.

 

ارلینگ کاگه، نویسنده نروژی، در کتابی کوتاه و ظریف به اسم پیاده‌روی از جادوی پنهان این فعالیت نوشته، به شکلی خاص و عمیق که هنگام خواندن دوست داری همین الان به سراغ پیاده‌روی بروی.

 

این روزها چندین‌بار پیاده‌روی را تجربه می‌کنم؛ هنگام پیاده‌روی‌های روزانه صبح‌گاهی و هنگام خواندن این کتاب. هربار بخش‌هایی از این کتاب را می‌خوانم، در نروژ و قطب جنوب و نیویورک و مکان‌های دیگر قدم می‌زنم، یادم می‌آید کمی صبر کنم و بیشتر نگاه کنم و کمتر سراغ وسیله‌های نقلیه سریع مدرن بروم.


هربار موقع خواندن این کتاب فکر می‌کنم فرقی ندارد از خواندن جستار لذت ببریم یا نه، همه‌ی ما نیاز داریم کتاب پیاده‌روی ارلینگ کاگه را بخوانیم و زندگی کنیم.

تفکریسم | باشگاه بازنده ها

قطعا کسی دوست نداره بازنده باشه البته این مسئله خیلی مفصل و نمیشه با یه جمله قسمت تمومش کرد اما میشه با این جمله آغازش کرد:

قبل از برنده شدن باید بازنده شدن رو یاد بگیری.

 

ما همیشه وقتی میخواییم موفقیت یا برنده شدن رو کشف کنیم، میریم سراغ آدم هایی که موفق شدن و به جایگاهی رسیدند؛ این راه معمول کشف رازِ موفقیت، و بیشتر وقتا هم به بن بست میرسه چون کسی که موفق شده همیشه یه سانسوری توی حرفاش هست یا یه بخشی مهمی که توی موفقیت اش نقش داشته رو نمیگه به هر دلیلی. اینم در نظر داشته باشید که این حرف من جدای از مسئله این است که "هر کسی با هر داستانی توی زندگیش راز هایی داره" و منظورم من فقط سانسور راز موفقیت بود.

اما سوال پیش میاد که پس چجوری باید راز موفقیت رو کشف کنیم؟!