هایلایت کتاب | موضوع مرگ و زندگی
· 23 اردیبهشت · خواندن 4 دقیقه درباره کتاب موضوع مرگ و زندگی
نیم قرن است که اروین یالوم، روانپزشک پرآوازه، با داستانهایی آمیخته با خرد، بصیرت و طنز دربارهٔ روان آدمی دنیا را مبهوت کرده است. و اکنون با شجاعت و خلوصی حیرتآور، دشوارترین تجربهٔ زندگیاش را با ما شریک میشود: ازدستدادن همسر و همراهی که از نوجوانی در کنارش بوده است. جفتی که تا پایان، ازجمله در نگارش این کتاب، همراه هم بودهاند و تصویری محوناشدنی از سوگ ـ وحشت، درد، انکار و پذیرشی توأم با بیزاری را با ما تقسیم کردهاند. ولی آنچه درنهایت برای ما باقی میگذارند چیزی بسیار بیشتر از داستان یک فقدان پایدار است، قصهای فراموشنشدنی دربارهٔ عشقی دیرپا با زیبایی حسرتبرانگیز.
موضوع مرگ و زندگی هم یک خاطرهگویی شیرین است و هم مسیری برای اکتشاف. دو استاد دانشگاه و نویسندهٔ مشهور و دو شریک زندگی دیرین با سالخوردگی، آسیبپذیری و مرگ گلاویز میشوند. آن دو در فرآیند برخوردی راستین با ناپایداری زندگی، به قدردانی ژرفتری از گرانقدری آن میرسند.
موضوع مرگ و زندگی چیزی بیش از یک کتاب است، قصهٔ یک عشق خستگیناپذیر است. نوشتهای است که گذشته و اکنون را درمینوردد. لطیف، بیپرده و بیدفاع است؛ زیرا آنجا که به درد توجیهناپذیر جدایی و حسرت کاستیناپذیر فقدان میرسد، دو دفاع بسیار رایج تردستی و خودنمایی در آن غایب است. هرکسی از چندین بار خواندن روایت هوشمندانهٔ این کتاب بهرهمند خواهد شد، هم با مرگ رویاروی میشود که همگی نرمنرم بهسوی میراییمان پیش میرویم، و هم شاید مهمتر از آن، با سوگی که وقتی عزیزی در مرگ از ما پیشی میجوید با آن روبهروییم.
این کتابی استثنایی است، به همان اندازه که نویسندگانش استثنایی هستند: ارو یالوم، درمانگر ماهر اگزیستانسیال و نویسندهای که در سراسر دنیا خواننده دارد، و مریلین یالوم، یک نویسنده و محقق چیرهدست. یالومها با شجاعتی بیحدوحصر، داستان مراقبت عاطفی و اخلاقی از یکدیگر را باهم به رشتهٔ تحریر درمیآورند. موضوع مرگ و زندگی اوج جستوجوهای حرفهای یالوم در پی حکمت هنرمندانه زیستن و مردن است. کتابی است که خواننده را دگرگون میکند.
خواندن کتاب موضوع مرگ و زندگی را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
این کتاب را به همهٔ کسانی که سوگوار عزیزی هستند یا یکی از اعضای خانوادهشان درگیری بیماری است پیشنهاد میکنیم.
بریده هایی از کتاب :
سوگ بهایی است که برای شجاعت عشق ورزیدن به یکدیگر میپردازیم.
***
کار من این است که تا لحظهٔ مرگ زندگی کنم.
***
اگر بتوانم از خوشیهای ساده و روزمرهٔ زندگی لذت ببرم، اگر بتوانم با عزیزترین دوستانم ـ چه حضوری و چه با نوشتن برایشان ـ وداع کنم، اگر بتوانم به بهترین خودم برسم و عشقم به آنان را ابراز کنم و سرنوشتم را باوقار بپذیرم، در آن صورت، شاید لحظهٔ مرگْ خود شکلی از اوج باشد.
***
«جایی که مرگ هست، من نیستم. چرا باید از چیزی که هرگز حس نخواهم کرد بترسم؟»
***
از او پرسیدم: «از چه چیز مرگ بیش از همه میترسی؟» پاسخ داد: «از فکر دربارهٔ همهٔ کارهایی که تا حالا نکردهم.»
***
سالهای سال این باور را در سر پروراندهام که یک فرد زمانی واقعاً میمیرد که هیچ انسان زندهای نتواند چهرهاش را به یاد بیاورد. در مورد مریلین و من، این بدان معنا است که ما تا زمانی که کوچکترین نوههایمان هستند، زنده خواهیم بود.
***
تو فقط همین یک زندگی رو داری. از هر بخش این پدیدهٔ شگفتانگیزی که "هوشیاری" مینامندش لذت ببر و خودت رو در حسرت خوردن برای اونچه زمانی داشتی غرق نکن!
***
مرگ چیزی نیست که بیاید و بگذرد. هماکنون دارد اتفاق میافتد. ما در میانهٔ آن هستیم.
***
میلان کوندرا: «آنچه در مرگ بیش از هرچیز رعبآور است فقدان آینده نیست، بلکه از دست دادن گذشته است. در واقع، عمل فراموشی خود گونهای مرگ است که همواره در زندگی حضور دارد.»
***
عبارت دیگری از نیچه به ذهنم میآید: «بسیاری چه دیر میمیرند و اندکی چه زود. بهنگام بمیر!»
***
بهرغم همهٔ اینها حتی اگر از خود مرگ نهراسم، برای جدایی از کسانی که دوستشان دارم، اندوهی مداوم احساس میکنم. بر اساس همهٔ رسالههای فلسفی و همهٔ تضمینهای حرفهٔ پزشکی، شفایی برای این واقعیت ساده که باید یکدیگر را ترک کنیم، وجود ندارد.
***
این باور که کردارها و پندارهای فرد بر دیگران موج میاندازد، درست مانند امواجی که از پرتاب یک سنگریزه در آبگیر پدید میآیند. این اندیشه هم اهمیت فوقالعادهای برای من دارد.
***
«گهوارهای بر فراز مغاکی میجنبد و عقل سلیم به ما میگوید که هستی ما چیزی نیست جز جرقهٔ نوری میان دو تاریکی ابدی.»
***
این بسیار دلداریدهنده است که بدانیم حتی وقتی اشتباه میکنیم (یعنی وقتی یک آدمیزادیم)، میتوانیم با اصالت و مهربانی جبرانش کنیم.
***
مسئله آموختن این موضوع است که چیزی میتواند باارزش و مورد علاقه و مهم باشد حتی اگر من تنها کسی باشم که آن را تجربه میکنم.
***
«باید امید به داشتن گذشتهای بهتر را کنار بگذاری.»
***
سالها متقاعد شده بودم که همبستگی مثبتی میان اضطراب مرگ و حس زندگی نازیسته وجود دارد. به عبارت دیگر، هرچه بیشتر زندگیات را نزیسته باشی، اضطراب مرگ بیشتری خواهی داشت.
***
از تمامی اندیشههایی که برای آرام ساختن بیماران بیمناک از مرگ به کار میبردم، هیچیک به اندازهٔ این اندیشه که یک زندگی عاری از حسرت و پشیمانی بسازید، قدرتمند نبوده است.