توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

کتاب بخون، سوال بپرس و عمیق تر به دنیای اطرافت نگاه کن | نه گذشته رو میتونی تغییر بدی نه آینده | پس در لحظه زندگی کن... |

یک خط، یک متن | بازی مرگ و زندگی

زندگی یه بازی، همه توش شرکت میکنند؛
راستی، بزرگ و کوچیک نداره فقط یه معنی خاص داره
هیچ کس نمی دونه چه اتفاقی میوفته ولی همه میدونیم که آخرش چیه!
مرگــــــــــــ ، پس یه جوری زندگی کنیم که وقتی نبودیم از ما به نیکی یاد بشه

فکر میکنم این مهم ترین وظیفه ای که داریم.

یک خط، یک متن | یادی از آنها که رفتند...

خب بنده این هفته به طرز زجرآوری کم فعالیت بودم و مدیر هی داره با پست هاش بدون من می تازونه. بنابراین برای خالی نبودن عریضه، میخوام یه داستان کوتاه براتون از کتاب رهبر ارکستر اثر سارا کوئیگلی بذارم. این داستان قطعا باید شما رو یاد یک رویداد بندازه...

 

" ... دمیتری شوستاکوویچ، کمرش را صاف کرد، یک نفس از هوای یخ زده را فرو داد و از زنی که کنارش بود پرسید:« چه اتفاقی داره میفته؟ لطفا به من بگین چه اتفاقی داره میفته؟»

یک خط، یک متن | بچه‌های نسل ما

ما، بچه‌های این دوره‌وزمانه‌ایم،
این زمانه‌ی سیاسی.

تمامِ طولِ روز، تمامِ طولِ شب،
همه‌ی موضوع‌ها و حرف‌ها – چه مالِ تو باشند، چه ما، چه آن‌ها –
همه، موضوع‌های سیاسی‌اند.

چه دوست داشته باشی، چه نداشته باشی،
ژن‌هایت، سابقه‌ی سیاسی دارند،
پوست‌ات رنگِ سیاسی دارد
و چشم‌هایت، نگاهِ سیاسی دارند.

هر چیزی که بگویی، منعکس می‌شود
و حتا اگر چیزی نگویی،
سکوت‌ات برای خودش حرف می‌زند؛
پس در هر دو صورت، داری سیاسی حرف می‌زنی.

حتا وقتی در جنگل قدم می‌زنی،
داری روی زمینِ سیاسی
قدم‌های سیاسی بر‌می‌داری.

شعرهای غیر‌سیاسی هم، سیاسی‌اند،
و ماهی که بالای سرِِ ما می‌درخشد هم
دیگر کاملن شکلِِ ماه نیست.

بودن یا نبودن، مسئله این است؛
و اگرچه درک‌اش سخت است،
اما این مسئله، مثلِ همیشه، مسئله‌یی سیاسی‌ست.

برای رسیدن به مفهومی سیاسی،
حتا لازم نیست انسان باشی؛
موادِ خام هم می‌توانند سیاسی باشند،
یا حتا غذاهای پروتئینی، یا نفتِ خام.

و یا میز کنفرانسی که
بر سر شکل‌اش چندین ماه دعوا بوده:
آیا باید درباره‌ی مرگ و زندگی
سرِ میز گِرد‌ قضاوت کرد، یا میز مربع؟

و در ضمنِ همین دعوا و جر و بحث ها
آدم‌ها هلاک می‌شوند،
حیوان‌ها می‌میرند،
خانه‌ها می‌سوزند،
و مزارع از بین می‌روند،
درستِ مثلِ زمان‌های قدیم
که همه چیز، کم‌تر سیاسی بود.

ویسلاوا شیمبورسکا

 

پ.ن: شیمبورسکا خواندن همیشه لذتبخش است اما این روزهای کم‌نور و پرتردید خواندن شیمبورسکا انگار شبیه هم‌صحبتی با یک آشنای قدیمی است. 

یک خط، یک متن | مناظره ۷۰-۸۰ ای

مدیر تو یکی از پست ها یک خط یک متن | گفتیم و درست شد؟! راجب مشکلات و ناامیدی ها صحبت کرد به عنوان یه دهه ۷۰ ای که تو خندق بلا، گرم و سرد روزگار رو چشیده و هنوزم درگیرشه. 

حالا بیاید از دیدگاه منِ دهه ۸۰ ای به ماجرا نگاه کنیم، پست مدیر رو بخونید، بعد بیاید اینجا و با من پیش برید.

 

من دهه ۸۰ ای روزایی رو یادم میاد که بستنی دونه ای ۲۵۰ تک تومن بود. اون موقع دلار چند بود؟ قطعا به یه تار برگ دلار الانم نمی‌رسید. منم مثل مدیر، دلار زیر ۱۰۰۰ دیدم و الان دارم دلار بالای ۲۰۰ هزار تومن رو می بینم. بستنی دونه ای ۵۰ هزار تومن دارم می‌خرم، در مواردی هم بیشتر حتی! قبلا ها یه عالمه سکه بود، جمع میکردم و یهو همه رو راهی صندوق صدقه می‌کردم خودمو بیمه حضرت ابوالفضل کردم یه جورایی:)😂🥲 

 

اما الان سکه ها رو باید نگه داری به عنوان نوستالژی دوران کودکی و حتی سکه ها دیگه معنایی نداره الان مخصوصا وقتی دیگه تراول یه تومنی دراومده و ارزش پول کشور اونقدررررر اومده پایین که تراول یه تومنی نقش اسکناس هزار تومنی ما رو داره.

 

اما به نظرتون دهه ۷۰ ای ها تو این ورطه من بدبخت ترم یا تو موفق ترن یا دهه ۸۰ ای ها؟

 

یک خط، یک متن | در ستایش پیاده‌روی

پیاده‌روی برای اغلب ما معادل یک فعالیت ورزشی ساده و کم‌فشار است؛ خودمان را مجبور می‌کنیم مسیرهایی را پیاده برویم تا سالم بمانیم و فرصتی برای گوش کردن به پادکست و آهنگ‌های ناشنیده داشته باشیم. اما این همه خاصیت پیاده‌روی است؟


همه‌ی ما آدم‌هایی که شیفته جزئیات و داستان‌ها هستیم، بارها به اشتیاق تماشا کردن فکر کردیم، تماشا کردن آدم‌های معمولی در روزهای عادی، تماشای مناظر شهری و طبیعت، تماشای انجام یک فعالیت خاص. طولانی تماشا کردن به این شکل ولی کار معمولی در دنیای آدم بزرگ‌ها نیست. هیچ آدم عاقلی زمان طولانی را صرف این‌کار بیهوده نمی‌کند، نه؟ این‌جاست که آن جادوی پنهان پیاده پیدا می‌شود؛ پیاده‌روی بهترین راه تماشا کردن و شنیدن و لمس جزئیات ارزشمند است.  در این دنیای شلوغ و پر از صدا، پیاده‌روی همان فضایی است که خلوت و آرامش بی‌نظیری در اختیار می‌گذارد.

 

ارلینگ کاگه، نویسنده نروژی، در کتابی کوتاه و ظریف به اسم پیاده‌روی از جادوی پنهان این فعالیت نوشته، به شکلی خاص و عمیق که هنگام خواندن دوست داری همین الان به سراغ پیاده‌روی بروی.

 

این روزها چندین‌بار پیاده‌روی را تجربه می‌کنم؛ هنگام پیاده‌روی‌های روزانه صبح‌گاهی و هنگام خواندن این کتاب. هربار بخش‌هایی از این کتاب را می‌خوانم، در نروژ و قطب جنوب و نیویورک و مکان‌های دیگر قدم می‌زنم، یادم می‌آید کمی صبر کنم و بیشتر نگاه کنم و کمتر سراغ وسیله‌های نقلیه سریع مدرن بروم.


هربار موقع خواندن این کتاب فکر می‌کنم فرقی ندارد از خواندن جستار لذت ببریم یا نه، همه‌ی ما نیاز داریم کتاب پیاده‌روی ارلینگ کاگه را بخوانیم و زندگی کنیم.

یک خط، یک متن | روز‌های تکراری!

در مقدمه کتاب هر دو در نهایت می میرند یه جمله ای هست حکایت خیلیامونه...

" زندگی کردن نادر ترین اتفاق جهان هستی است. بیشتر مردم، فقط وجود دارند همین! "

در حال حاضر، انگار خیلی از آدما نمیدونن زندگی کردن یعنی چی؟ روزا تکراری شده، صبح بلند بشی روتین زندگیت هر چی که هست انجامش بدی و شب بخوابی و دوباره روز بعد همین روتین بارها و بارها تکرار بشه. بدون اینکه به خودمون درست نگاه کنیم، نسبت به خیلی چیزا خنثی شدیم. دیگه کار رسیده به درماندگی آموخته شده، میدونید یعنی چی؟ یعنی دیگه تلاشی نمی‌کنید براش چون دیگه قبول کردید همین روتین خنثی رو انجام بدید و پذیرفتید راه دیگه ای غیر از تکرار همین روتین وجود نداره. 

 

خیلیا دیگه تنوع رو از زندگیشون حذف کردن، شاید حتی به مرز مرده متحرک شدن هم رسیده باشن و این احساس رو از آدما میگیره و الان هم با جایگزین شدن هوش مصنوعی جای خیلی از کارها و تعاملات آدمها با هم، به اندازه کافی تو منجلاب درماندگی آموخته شده گیر افتادیم... گفتم مرده متحرک، اتفاقا همین جمله ای که از کتاب نقل قول کردم هم راجب همین حرفاییه که زدم. بعدا معرفیش می‌کنم...

 

اما راه حل چیه؟!

 

 

یک خط، یک متن | توییت فیلوسوفیا

به مناسبت صدتا پستی که تا الان داخل وبلاگ گذاشتیم و اهمیتی که فیلوسوفیا برای دنیای کتاب و تفکر قائله و برای خود منم ارزشمند، شاید بهترین جمله ای که بشه هدیه اش داد این باشه:

 

" و کتاب ها بی نهایتند. هر کتاب فرصت تجربه یک زندگی تازه است. بین مرگ و زندگی یک کتابخانه هست و تو این کتابخانه بی‌شمار قفسه، پر از زندگی هایی که می تونستی داشته‌ باشی. با خوندن هر کتاب می تونی ببینی اگه انتخاب های متفاوتی می کردی اوضاعت چطور پیش می رفت... اگه فرصت تجربه تازه داشتی، حسرت هات رو چطور جبران می کردی."

کتاب کتابخانه نیمه شب،مت هیگ

 

اما مدیر در خفا، فیلوسوفیا رو می گردونه و یه کلام نمیگه فیلوسوفیا چیه و از کجا اومده و اصلا فلسفه پشت فیلوسوفیا چیه و بعد از ۱۰۰ پست، فکر میکنم وقتش باشه که یه پست هم اختصاص بدیم به خود توییت فیلوسوفیا، پس سری بزنیم به توییت فیلوسوفیا ببينيم چرا این اسم و رسالتش چیه؟