یک خط، یک متن | یادی از آنها که رفتند...

Yekta_Jmi Yekta_Jmi Yekta_Jmi · 28 اردیبهشت · خواندن 5 دقیقه

خب بنده این هفته به طرز زجرآوری کم فعالیت بودم و مدیر هی داره با پست هاش بدون من می تازونه. بنابراین برای خالی نبودن عریضه، میخوام یه داستان کوتاه براتون از کتاب رهبر ارکستر اثر سارا کوئیگلی بذارم. این داستان قطعا باید شما رو یاد یک رویداد بندازه...

 

" ... دمیتری شوستاکوویچ، کمرش را صاف کرد، یک نفس از هوای یخ زده را فرو داد و از زنی که کنارش بود پرسید:« چه اتفاقی داره میفته؟ لطفا به من بگین چه اتفاقی داره میفته؟»

زن گفت: «امروز همون روزه!» زن حتی درست نگاهش هم نکرد. « امروز میریم تا شکستشون بدیم!»

در اطراف جمعیت متلاطم، شیشه پنجره ای خرد و خاکشیر شد و در هوا پخش شد. مردم در واکنش به آن خروشیدند. 

 

جلوتر سه گلوله شلیک شد. زن سریع دمیتری را گرفت، انگشتان زمختش گردن او را گرفته بودند. آب دهان زن از لب هایش می ریخت؛ دهانش غار تاریکی بود و دندان هایش شکسته و خراب بودند. «برو خونه ات! اینجا جای بچه ها نیست.»

 

ناگهان از هیجان جنون آسای زن ترسید و خودش را پس کشید. «بذار برم!» دستش را چرخاند و از دستان زن آزاد کرد و پا به فرار گذاشت، در داخل جمعیت پیچ و تاب خورد، اما به جای عقب گرد، به جلوی جمعیت راه یافت.

 

وقتی دید پسر نوجوانی روی زمین افتاد، احساس کرد الان است که خودش هم بیفتد. پسرک خیلی به او نزدیک بود! آنقدر نزدیک که بتواند ریش تازه درآمده اش را روی چانه اش ببیند، بوی عرقش را حس کند و صدای دو رگه اش را بشنود؛ « نان برای کارگران!» 

 

اما قزاق جلویشان ظاهر شده بود. شمشیرش در هوا چرخی خورد و در برابر دانه های خاکستری برف برقی زد و بعد مانند حرکت رو به پایین کمان ویولن نقشی در هوا زد، نقشی استادانه، دقیق و کامل. پسرک که گردن و شانه هایش از هم شکافته شده بودند، بی صدا روی زمین افتاد. خون از دهانش بیرون زد، دندان هایش قرمز میشد. ظرف چند ثانیه، جمعیت به دور او هجوم آورد و بدنش از نظر پنهان شد.

 

دمیتری از میان زنانی که جیغ می کشیدند و سربازانی که دشنام می دادند فرار می کرد و از کنار پسران تیر و کمان به دست و دخترانی که از ترس دچار هیستری سلام بودند، جاخالی می داد.

 

وقتی ایستاد، خودش را در یک کوچه خلوت و خالی دید.پشت تلی از جعبه ها چمباتمه زد و سرش را به تخته های پوسیده فشار داد. آنجا که پنهان شده بود توانست صدای ضربه سنگین یک طبل را بشنود. صدا از کجا می آمد؟ چند دقیقه گذشت تا متوجه شد این صدای ضربان قلب وحشت زده خودش است. به دیواره چوبی تکیه داده بود و سوز بلندی که شبیه صدای فلوت بود از دهانش خارج می شد.

 

همان جا ماند تا وقتی که دیگر سرما از کفش ها و جوراب هایش نفوذ کرد و کم کم از پاهایش بالا رفت. خواست بلند شود که فهمید به زور می تواند خودش را حرکت دهد. گونه هایش را مالید و کلاهش را روی سرش پایین کشید، با دقت بیرون کوچه را برانداز کرد تا مسیر دیگری پیدا کند. ممکن بود کلاس آهنگ سازی با وجود آشوب و بلایی که بر سر پتروگراد نازل شده بود، هنوز ادامه داشته باشد. سر برگرداند و به نوسکی پراسپکت، که دود آسمانش را سیاه کرده بود، نگاهی انداخت.

 

به پسرک مرده قول داد:« امسال یا سال دیگه، یا شاید ده سال دیگه بالاخره داستانت رو تو موسیقی می نویسم. تو هم برای خودت مارش عزاداری خواهی داشت. من فراموش نمیکنم.»...

 

حالا اینجا میخوام بپرسم، با خوندنش یاد چی افتادین؟ پست معرفی این کتاب بعدا گذاشته میشه، اما این داستان مال دوره به قدرت رسیدن لنین در شوروی و براندازی بلشویک ها بود. یعنی مال خیلی قبل تر از سال ۱۹۳۰ که جنگ های جهانی رو داشتیم. اما رویداد این نوشته و داستان، قطعا برای خیلی از ما آشناست.

 

 تداعی گر اتفاقات اندوهناکی خواهد بود که ترجیح میدم خودتون راجبش فکر کنید و شباهت ها رو بین گذشته و حال ببینید. در پستی در همین وبلاگ گفتم جنگ ها همه شبیه همن، در وبلاگ خودم گفتم به جرأت میتونم بگم مهم نیست جنگ‌ بین چه کشورهایی باشه یا چطوری بشه، همه کشورها در جنگ چیزای یکسانی رو تجربه میکنن و بین داستان ما و این داستان حتی موضوع هم یکسان بود " نان برای کارگران" و امروز یک مدرکش رو اینجا آوردم. این داستان هم نه تماماً زاده ذهن و تخیل نویسنده بلکه زاده اتفاقات اون دوره اس. چیزی که برای ما هم پیش اومده و شاید روزی مثل جمله ای بولد کردم که بهترین جمله بود، یک مارش عزاداری درست و حسابی داشته باشیم برای کسانی که مثل پسرک داستان دیگه در بین ما نیستن...

 

این پست، یادی بود از آنها که بی پروا رفتند، جنگیدند، شکافته شدند، خون دادند و برای زندگی خاک شدند... که بدانند ما فراموش نکردیم، داستانشان روزی بر صفحه و روایتشان دیرگاهی بالاخره بر نُت خواهد نشست. روحشان گرامی...

 

پ.ن: قطعا مخاطب این وبلاگ، پست های منو ببینه با خودش میگه وای خدای من این باز دوباره شروع کرد، اینقدر که از تاریخ و جنگ و کتابای این مدلی گفت و همه چیزو بهم وصل کرد و تحلیل های فرازمینی ارائه داد😂 خواستم بگم تا این وبلاگ رو تبدیل به تاریخ خانه کتاب ها نکنم (البته فعلا) ول کن نیستم، چون از اون طرف هم مدیر کتابای روانشناختی رو معرفی میکنه (وارد حوزه استحفاظی من شده در اصل) دیگه من در حال حفر و مدیر در حال ساخت تا ببینیم از این آشی که درست کردیم چی درمیاد😂