توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

کتاب بخون، سوال بپرس و عمیق تر به دنیای اطرافت نگاه کن | نه گذشته رو میتونی تغییر بدی نه آینده | پس در لحظه زندگی کن... |

یک خط، یک متن | بدون تعارف

به بهونه عیدی که گذشت، بیاید یه گذری بزنیم به گذشته؛ من به شخصه قبلا خیلی این رفت و آمد های عید رو دوست داشتم حقیقتا جذاب بود و خاص ولی بعدا که بزرگتر شدیم، شکل روابط رو دیدیم و یه سریا اون روی سیاست مداریشون رو نشون دادن فهمیدم که این دید و بازدید ها اونقدرا هم جذاب نیست فکر کن باید چند ساعت به زور یه نفر رو تحمل میکردی که هزارتا مشکل باهاش داشتی بخاطر اینکه روت نمیشد بهش بگی باهات حال نمیکنم.

 

یه سری از این فامیل ها و آشناها حکایت این آدم هایی رو دارن که تازه وارد این شرکت هرمی های مجوز دار شدن بعد سال ها بهت زنگ میزنن یا تا کارشون گیره کوچیکتم و مخلصتم میگن میدونی میخوام بگم کرونا با تمام بدی های که داشت یه حسن خوبی که داشت این بود که پای این به ظاهر دوست که از صد تا دشمن بدتر بودن و روت نمیشد بگی نمیخوام ببینمت رو به بهونه کرونا دور کردی فکر کنم اون سه سال کرونا باعث شد خیلی هاشون رو دیگه نبینیم و حداقل دور و برمون رو پر از آدم های واقعی کردیم.

 

امسال که به خیلیا هاشون حتی پیام هم ندادم یه ویژگی خوب یا بدی من اینه که بدون تعارف حرف میزنم و چیزی که به نظرم خیلی اهمیت داره اینه که با همه بدون تعارف رفتار کنیم اگرم خواستید سیاست رو یاد بگیرید حتما با عباس تماس بگیرید | Better Call Abbas

 

جوری بهتون سیاست و اصول مذاکره رو یاد میده که اگه 99 درصد تو یه بحثی هم برنده باشید قطعا میبازید ؛)

جدای از همه اینا زندگی خیلی طولانی نیست که برای همه وقت بذارید پس در آخر هم باید بگم که :

وقتتون رو برای اونایی بذارید که واقعی ان و وجودتون برای هم مهمه نه جایگاه و کاری که میتونید انجام بدید

هایلایت کتاب | انسان در جستجو معنا (یک)

پیشنهاد میکنم این کتاب رو حتما بخونید یک رمان فلسفی و روانشناسی که از اتفاقات و زندگی واقعی پزشکی نوشته شده که در اردوگاه کار اجباری نازی بوده و اسیر شده نوشته ویکتور فرانکل پزشک اتریشی که به اسارت گرفته شد و شاهد اتفاقاتی بود که باور نکردنی...

تیکه ها و جملاتی از این کتاب رو براتون میزارم تا بخونید اما حتما کتاب رو بخونید یا کتاب صوتی اون رو گوش بدید.

انسان در جستجو معنا | ویکتور فرانکل

بریده هایی از کتاب :

  • زندگی یعنی رنج بردن و زنده ماندن؛ یعنی یافتن معنا در رنج هایی که میبریم.

  • کسی که چرایی برای زندگی کردن دارد، از عهده چگونگی آن بر خواهد آمد. | نیچه

  • بله، انسان به هر شرایطی عادت می کند اما نپرسید چگونه.

  • گاهی چیز هایی هستند که باعث میشود شما منطقتان را از دست بدهید، وگرنه دلیل برای از دست دادن آن ندارید. | لسینگ فیلسوف آلمانی

  • عشق والاترین هدفی است که انسان در جستجوی آن است.

  • عشق هم به اندازه مرگ نیرومند است.

یک خط، یک متن | قدرت

یک خط، یک متن | قدرت

پدرام پدرام پدرام · 15 فروردین ·

نمیدونم قدرت چی داره که یه سری ها انقد سفت و محکم میخوان بهش بچسبن شاید جواب سوالم رو دو نفر بتونند بگن البته زنده نیستن دیگه ولی بهترین گزینه ها میتونستن باشن

هیلتر و صدام | به نظرم هیتلر گزینه مناسب تری بود آخه یه مدتیه فیلم و کتاب هایی از دوران این آدم میخونم عجیب بوده این همه کینه و دشمنی که با آدما داشته است.

 

وقتی اینا رو دیدم و خوندم چندتا سوال برام پیش اومد :

  • چرا قدرت در این حجم برای خیلیا شیرین؟

  • این همه آدم کشتن به چه قیمتی؟

  • تنوع این همه شکنجه برای چی بوده؟

  • واقعا به هر قیمتی موندن ارزش داره؟

  • اصن گیریم که همه ازت بترسن چه فایده داره؟

 

و هزاران سوال این مدلی دیگه که اگه هیتلر زنده بود دوست داشتم ازش بپرسم شاید حوصله ات نکشه ادامه مطلب و حرف من رو بخونی اما دوست دارم جواب های شما درمورد این سوال ها بدونم چون واقعا میخوام این مسئله رو درک کنم شاید به زور بودن ارزش داره و من اشتباه میکنم شاید اونا یه چیزی میدونستن که به زور میخواستن باشند شاید...

 

توی ادامه مطلب نظر خودم رو میگم و منابعی که این سوالات رو برام به وجود آورد رو معرفی میکنم این روزا این سوال بدجوری ذهنم رو درگیر کرده فکر کنم شما هم مثل من هستید اگه این سوال ها به ذهن شما هم اومده پس ادامه رو بخون.

رمان | سرگیجه قسمت پایانی

کمی متفاوت تر خواهد شد اگر لحظه ای فکر کنی که دیگر نفس کشیدن سخت است و چند دقیقه بیشتر فرصت نداری تا کلماتی را بر زبان بیاوری، کلماتی که بر خالف زمان زنده بودنت مهم ترین کلمات عمرت خواهد شد و زمزمه افرادی که روزی تو را می شناختند؛ این کلمات آنقدر با اهمیت می شوند که آن ها را درست در قسمت اصلی مغزشان حک میکنند.

 

مرگ ، به نظر خیلی ها ترسناک است در صورتی که زمانی مرگ ترس دارد که به وجدان خودمان بدهکار باشیم.

 مثل آن لحظه که برای بدست آوردن چیزی یا کسی فرد دیگری را تخریب می کنیم یا زمانی که به جای زندگی کردن افسوس گذشته را میخوریم در این راه طولانی یا کوتاه زندگی که هر کس عقیده ای دارد فقط باید راه خود را برویم.

 

اگر بین راه توان کمک داشتی به یاری برس، دستت را برای بلند کردن دراز کن نه برای هل دادن و زمین زدن.

خیلی دور خیلی نزدیک مرگ به سراغ همه ما خواهد آمد و اینگونه برای دیگران مینویسم :

رمان | سرگیجه قسمت پنجم

رمان | سرگیجه قسمت پنجم

پدرام پدرام پدرام · 15 فروردین ·

ساعت ها ، روز ها و عمر های می گذرد چگونه و با چه فرمولی هنوز کسی آن را کشف نکرده است گاهی زمان به کوتاهی یک شعر قشنگ و گاهی به بلندای یک فال که چند سال تو را پیش بینی میکند حالا در این بین زمانی نه کوتاه نه طولانی وجود دارد لحظه ای که پیوندی به گذشته دارد و بذری است که حاصلش آینده را تحت تاثیر قرار می دهد.

 

این ها افکاری است که در نزدیکی شهری که فاصله کمی با آن دارم به ذهنم آمده است واقعا آینده و بذرش چیست؟ کاشتن کدوم بذر به صرفه ترین محصول را میدهد؟!

رمان | سرگیجه قسمت چهارم

هنوزم در گوشم است ، زمزمه ی کسانی که با آهی عمیق یک جمله را فراموش نکرده اند و مانند عکس یادگاری که در قاب عکس قدیمی خود دارند و هر روز به آن نگاه می کنند این جمله ی کوتاه اما با تاریخچه ای بلند به اندازه طول عمر خود را تکرار می کنند کلماتی که از حروف کمی تشکیل شده اند ولی بار افسوس سالیان دراز آدمی را به دوش می کشند.

اون جمله اینه :

رمان | سرگیجه قسمت سوم

رمان | سرگیجه قسمت سوم

پدرام پدرام پدرام · 15 فروردین ·

در این راه طولانی تنها که باشی و سرگردان در بین عقربه های ساعت ؛ خودت را شاید گم نکنی ولی سرگیجه میگیری از حرکت معکوس ثانیه ها، زمان برایت به عقب حرکت می کند آنقدر سریع که در میان واژگان دیگر تعریف نمی شوی.

در شهر واژه ها باید به دقت نگاه کرد هر درسی هر لحظه ای ممکن بود ؛

 

متولد شدن واژه ی غریبی است، گاهی زیبا و گاهی واژه ای نفرت انگیز است واژه ای که اثباتی برای آن وجود ندارد و متغیرهای کیفی آن را بیان می کنند که این یعنی اثباتی برای زیبا و زشت بودن نیست و فقط بستگی به شرایط آدم ها دارد...

رمان | سرگیجه قسمت دوم

رمان | سرگیجه قسمت دوم

پدرام پدرام پدرام · 15 فروردین ·

رسیدن به نظر خیلی ها یعنی پایان و اما پایان شروع دیگری است ؛ تصور غلط یا درست ، کسی این را نمیداند ولی من می گویم پایانی وجود ندارد چرا که انتهای هر مسیری شروعی تازه در پی دارد. شاید بگویید بن بست دیگر نمیتواند آغازی داشته باشد اما بن بست به نوع دیگری حرکت کرده است.

 

این داستان را در آن شهری که نامش را با چشمانم خوانده بودم یاد گرفتم. همه چیز آنجا عجیب بود یا شایدم من آدم عجیب آن شهر بودم کسی چه میداند؟!

پرسه زدن در شهری که دنیایی از سکوت بود سخن گفتن بسی راحت بود اما قدرت سکوت تو را نسبت به دانش ات مردد میکرد...

رمان | سرگیجه قسمت اول

رمان | سرگیجه قسمت اول

پدرام پدرام پدرام · 15 فروردین ·

اینجا شروع داستان منه درست وسط ذهنم جایی که سکوت حکم اکسیژن رو داره و انفجار های اتمی اکسیژن معنای بسیار ...

من از این سکوت میترسم توی مسیرم در این راه پیچ در پیچ ، تبلیغاتی از زندگی میبینم که بهایی سنگین به اسم تجربه و عمر داره مگه چقد عمر میکنم که بتونم به این سفر رویایی جسم هم برم هنوز درگیر این هزار راه پیچ گمشده هستم.

 

اینجا کجاست؟؟؟ وسط مغزم یا در انتهای جسمی که روحی مرده رو با نقابی خندان حمل میکنه؟!

من دنبال راهی برای احیای او هستم اما خودم این وسط گمشده در بیابانی از سکوت خیره به آسمانی که دیگر نمی درخشد.

وقت بیدار شدن است

وقت حرکت اما مسیر ...

یک خط، یک متن | آتیش باش!

یک خط، یک متن | آتیش باش!

پدرام پدرام پدرام · 15 فروردین ·

داشتم به امروز یعنی چهارشنبه سوری فکر میکردم، یکی از بخش های مهم این جشن، روشن کردن آتش و کنار هم بودن بعد با فکر کردن به آتش به فکر فرو رفتم.

به نظرم آتش میتونه درس های مختلفی به آدم بده که جلوتر میگم اما بذارید اول داستانی که از کشف آتیش شنیدم رو تعریف کنم.

داستان آتش :

میگن تو یه شب زمستونی تو یه جای این کره خاکی(اینم اشاره کنم که مربوط به انسان های تقریبا اولیه بوده) آسمون یهو رعد و برق میزنه و باعث میشه چوب یه درختی آتیش بگیره آدم ها جمع میشن تا این چیزی که شب رو روشن کرده ببینند همه از دور نگاه میکنند کسی نزدیک نمیشه بالاخره یه نفر میره جلو و بدون اینکه دست بزنه گرماشو حس میکنه بعد یه تیکه چوب دیگه برمیداره و میبره تو آتیش و اون چوب هم روشن میشه و از اون روز به بعد آتیش میشه رفیق آدم ها و باعث تغییر زندگی اونا میشه.

و اما درس هایی که به نظر من میشه از آتش گرفت :