توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

کتاب بخون، سوال بپرس و عمیق تر به دنیای اطرافت نگاه کن | نه گذشته رو میتونی تغییر بدی نه آینده | پس در لحظه زندگی کن... |

هایلایت کتاب | اسب رقصان

هایلایت کتاب | اسب رقصان

Yekta_Jmi Yekta_Jmi Yekta_Jmi · 6 اردیبهشت ·

درباره نویسنده

جوجو مویز (Jojo Moyes)، با نام کامل پائولین سارا جو مویس، در 4 اوت 1969 در میدستون متولد شد. او کودکی خود را عجیب و پدرومادر خود را «بوهمی» معرفی کرده است. جوجو مویز بعد از این دوران، چند سال برای خبرگزاری‌های محلی کار کرد و بعدها به روزنامه‌ی ایندیپندنت پیوست. ناشرها سه کتاب اولی را که جوجو مویز نوشت رد کردند؛ پس او با خودش عهد بست که اگر کتاب چهارم هم به جایی نرسد، برای همیشه نویسندگی را رها کند.

 

جوجو مویز سه فصل از کتاب چهارمش را برای ناشرها فرستاد. از همان زمان، جَنگ شش ناشر برای به دست ‌آوردن حق انتشار این اثر شروع شد. سال 2002 بود که جوجو مویز با انتشار اولین رمانش به نام «سرپناه بارانی» برای همیشه نویسنده‌ای تمام‌وقت شد. سال 2012، ناشر همیشگی جوجو مویز نسخه‌ی «من پیش از تو» را رد کرد. انتشارات پنگوئن امتیاز این کتاب را خرید و این کتاب رتبه‌ی یک فروش نُه کشور را به دست آورد. همین امر مردم را برای خرید کتاب‌های جوجو مویز به تکاپو انداخت. در همین بین، سه کتاب مویز هم‌زمان در فهرست پرفروش‌های نیویورک تایمز قرار گرفت... در ادامه به بررسی بیشتر و معرفی کتاب میپردازیم.

 

پادکست | رنگ دریا

پادکست | رنگ دریا

پدرام پدرام پدرام · 6 اردیبهشت ·

| یک دکلمه عاشقانه از چشم هایش برای آن ها که عاشق هستند |

فرقی نمیکنه که چقد شباهت بین او و چیز های خوبی که میبینیم وجود داشته باشد؛ عاشق که باشی او را همه جا میبینی در بین روح درختان، در صدای پرندگان، در زیبایی آسمان، در حرکت و شکل ابر ها، در آینه و در دریا، دریا، دریا... فقط باید عاشق باشی تا همیشه او را ببینی حتی اگر شباهتی وجود نداشته باشد.

 

- صدا و ضبط مربوط به سال 1399 است و ادیت ها قدیمی است.

- پادکست ها در حال آماده سازی و ضبط کار های جدید در حال انجام و به زودی منتشر میشود.

تجربه واقعی | جنبش کتابخوانی!

تا حالا براتون پیش اومده یه کتاب رو بخونید و بگید اِاِ این چقدر منه؟!

یا یه فیلم رو ببینید و بگید این کاراکتر چقدر شبیه منه!! 

 

خیلی مهمه کتاب و فیلم رو چطور و با چه نیتی بخونی،می تونم بگم یکی از مهم ترین معیار ها اینه که اول بدونی اصلا چی میخوای بخونی؟چی میخوای ببینی؟پس شناخت علایق و سلایق خودت خیلی مهمه!وقتی ندونی آدم جزئی نگری هستی یا کلی نگر قطعا تو انتخاب کتاب و فیلم به مشکل می‌خوری،مثلا آدمای کلی نگر با خوندن رمان،کمی تا حدودی مشکل دارن بیشتر ترجیح میدن وقتشونو صرف خوندن یه کتابی کنند که به جای اینکه جزئیات زندگی یه شخص رو شرح بده مستقیم بره سر اصل مطلب و از اول تا آخر درباره یه موضوع علمی صحبت کنه.

 

بله شما حتی برای خوندن کتاب درسی هم باید بدونی هدفت چیه!میخوای یه چیزی یاد بگیری؟یا میخوای فقط حفظ کنی و نمره بگیری تموم بشه بره؟!میدونم اینجا کنکوری و دانشجو زیاده،اهل کتاب و فیلم هم همینطور،من خودم یه زمانی دانش آموز بودم الان دانشجوام،هم درس دادم،هم درس گرفتم،آدما باید برای چیزی که میخونن ارزش قائل باشن،فرض کن تو وقتت رو برای چیزی بگذاری که دوستش نداری،خب لذت نمی بری ازش! برای همینه که حتی کتاب های مدرسه هم دیگه جذابیت ندارن، چرا؟ بیا ادامه مطلب تا بگم.

یک خط، یک متن | هیچوقت دیر نیست!

یه جایی تو کتاب جز از کل اثر استیو تولتز نوشته بود :

 

احساس میکنم یه جایِ زندگیم راه رو غلط رفتم 
ولی اینقدر جلو رفتم که دیگه انرژی برایِ برگشت ندارم
خواهش میکنم این یادت بمونه مارتین !
اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفتی هیچوقت برایِ برگشت دیر نیست
حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی
نگو راهِ برگشت طولانی و تاريکه
نترس از این که هیچی به دست نیاری ...!

 

این خیلی مسئله مهمی که هر جای مسیر رو فهمیدی اشتباه کردی، برگردی میدونی مثل این میمونه وارد جاده اشتباهی بشی چراغ هم نداشته باشی دوربرگردون ها رو که رد میکنی بگی بعدی دور میزنم این که نشد بعدی، بعدی، بعدی... تهش ممکنه یا بنزین تموم کنی یا بری ته دره پس هر جای مسیر فهمیدی اشتباه اومدی و دوربرگردون دیدی حتی اگه ردش کردی دنده عقب بگیر و برگرد تو جاده اصلی، ته ته اش اینه که یکم دیرتر به مقصد خواهی رسید اما بالاخره به مقصد میرسی و این اهمیت داره.

هایلایت کتاب | طوفان نزدیک می شود

وینستون چرچیل در جمله ای خطاب به فون ریبن تروپ وزیر امور خارجه آلمان در جواب این سخن که جنگ(جنگ جهانی دوم)اجتناب ناپذیر خواهد بود،گفت:

 

"وقتی شما از جنگ سخن می گویید،و بدون شک مقصودتان یک جنگ عمومی است،نباید انگلستان را کمتر از آنچه هست تصور کنید.انگلیس مملکت عجیبی است که کمتر خارجی ها روحیه آن را درک می‌کنند.این کشور را از روی رفتار دولت کنونی اش قضاوت نکنید.کافی است که موضوع مهمی در مقابل ملت قرار بگیرد و آن وقت خواهید دید که همین دولت و مردم انگلیس قادر به انجام چه اموری خواهند بود.اگر شما ما را در جنگ بزرگ دیگری غوطه ور کنید،مثل دفعه گذشته تمام دنیا را علیه شما بر خواهیم انگیخت."

 

-- این جمله چرچیل از کتاب"طوفان نزدیک می‌شود" تا حدودی شباهت به شرایط کنونی مردم کشور ما دارد.میتوان گفت گویا همه جنگ ها،بین هر ملتی که باشند باز هم نقطه اشتراکی دارند و آن دقیقا عین گفته چرچیل است:این کشور را از روی رفتار دولت کنونی اش قضاوت نکنید.کافی است که موضوع مهمی در مقابل ملت قرار بگیرد و آن وقت خواهید دید که همین دولت و مردم انگلیس قادر به انجام چه اموری خواهند بود. 

 

بزرگترین نقطه قوت یک کشور،به روایت تاریخ،مردم بوده و هستند و خواهند بود؛در آلمان نازی،چیزی که هیتلر را به اوج قدرت رساند مردم آلمان و دسته های اس.اس و پیراهن قهوه ای ها بودند و چه زیبا شرح می‌دهد چرچیل، در دفاع از قدرت ملتش... من از تاریخ حرف میزنم! تاریخ زندگی مردمان در شرایط اجتناب ناپذیر و پشتيباني دولت مردان آن زمان... .

پادکست | پذیرش و آرامش!

پادکست | پذیرش و آرامش!

پدرام پدرام پدرام · 5 اردیبهشت ·

| ما آرزو کردیم و نپذیرفتیم... ما آدم ها را دوست داشتیم و نپذیرفتیم... |

 

قرار نیست همیشه به همه آرزوهایمان برسیم، ما آدم ها را دوست داشتیم و باید بپذیریم که همه ما را دوست نخواهند داشت، ما هر روز که باور داریم باید خوب باشد بدتر خواهد شد گاهی باید بپذیریم که زندگی همیشه به کام ما نیست و برای رسیدن به اتفاقات خوب باید روز های بدمان را نیز بپذیریم و برای رسیدن به آرامش شاید همین کلمه را نیز باید در عمل استفاده کنیم و بپذیریم برای بهتر شدن زندگی هر انتخابی بهایی خواهد داشت، بپذیریم که گاهی شکست میخوریم، بپذیریم که اگر جایی ما را نخواستند به زور نمانیم، بپذیریم اگر بازنده شدیم نباید با کل آدم های دنیا بجنگیم و بپذیریم... .

 

پی نوشت : این صدا مربوط به سال 1399 و از اولین ضبط ها می باشد.

تا ادیت و اجرا های جدید آماده میشه از کار های قدیمی بشنوید بعضی از صدا هایی که گذاشته میشه پادکست نیست صرفا یک دکلمه ساده است و پادکست ها به زودی آماده میشه.

هایلایت کتاب | دختران گم شده پاریس

این کتاب ، برای دوستانی که دنبال مطالب تاریخی با چاشنی جنگ-سیاست و رمان می گردند، کتاب بسیار مناسبیه و البته که جزء اون دسته از کتاب هایی به شمار میره که هم کمیابن هم میشه گفت یکی از تنها اثر فاخر برجا مانده از یک نویسنده هستند که به نوعی در چاپ و ترجمه بد شانسی آوردن، چرای این جمله رو در ادامه مطلب توضیح میدم...

درباره نویسنده

پَم جِنوف نویسنده، وکیل و استاد حقوق در دانشگاه راتگرز آمریکایی است. او هم داستان های عاشقانه و هم رمان های تاریخی می نویسد که برخی از آنها نامزد جوایز و بسیاری از آنها پرفروش بوده اند. او در حال حاضر مشغول نوشتن است و با 3 فرزند و همسرش در نیوجرسی زندگی می کند. حقیقتا از اونجا که اطلاعات کافی از این نویسنده نتونستم پیدا کنم برای اینکه بیشتر مخاطبین رو باهاش آشنا کنم، میشه گفت نویسنده تقریبا ناشناخته ای تو ایران هستش و لذا فقط در همین چند خط ازش شناخت وجود داره.

درباره کتاب

این کتاب همون طور که ابتدای متن گفتم ، راجع به جنگ و سیاست های به کار برده شده در اون صحبت میکنه اما همزمان یک رمان با وایبی حدودا احساسی(عشق مادر-فرزندی ، عشق به نامزد در جنگ کشته شده و عشق در حال وقوع دوتا از شخصیت های اصلی کتاب یکی با مرد وکیل و دیگری با مأمورعملیات)هست که خب خیلی متعادله ، یعنی این میزان عشق چیزیه که شما در جنگ وقوعش رو لازم میدونی و انگار منتظری در حاشیه متن اصلی، داستان کوتاه عاشقانه ای هم در حرکت باشه چرا که جنگ در اون زمان عشق بین انسان ها رو هنوز از بین نبرده بود و اونقدری هم دل رو نمیزنه که از هدف اصلی کتاب که شرح حال اتفاقات جنگ هست، دور بشه و این واقعا قابل تحسینه!اما اصل ماجرا این جاست: کتاب درباره جنگ جهانی دوم صحبت می کنه، می دونید که جنگ جهانی دوم به قول وینستون چرچیل جنگی بوده که اصلا وقوعش اجباری نبوده ولی خب به هر حال اتفاق افتاده و یکی از فاجعه آمیز ترین اتفاقات جهان رو رقم زده.

 

هایلایت کتاب | آرزوهای بزرگ (پایانی)

معرفی نویسنده کتاب

چارلز جان هوفام دیکنز برجسته‌ترین رمان‌نویس انگلیسی عصر ویکتوریا و یک فعال اجتماعی توانمند بود. به عقیده جیمز جویس، نویسنده بزرگ معاصر، از شکسپیر به این سو، دیکنز تأثیرگذارترین نویسنده در زبان انگلیسی بوده‌است.

 

چارلز دیکنز در ۷ فوریه ۱۸۱۲ در لندپورت به دنیا آمد. او دومین پسر جان دیکنز، کارمند اداره کارپردازی نیروی دریایی بود. پدرش شخصی لاابالی بود و در نهایت کار را به جایی رساند که او را به زندان مارشال‌سی انداختند. به همین دلیل دیکنز یازده‌ساله را برای تأمین معاش خانه به کارخانه واکس سازیِ وارن فرستاده شد. او تا آزادی پدرش از زندان هم‌چنان مجبور به کار بود تا بالاخره بعد از مراجعت پدر توانست به مدرسه بازگردد.