هایلایت کتاب | آرزوهای بزرگ (پایانی)
· 3 اردیبهشت · خواندن 6 دقیقه معرفی نویسنده کتاب
چارلز جان هوفام دیکنز برجستهترین رماننویس انگلیسی عصر ویکتوریا و یک فعال اجتماعی توانمند بود. به عقیده جیمز جویس، نویسنده بزرگ معاصر، از شکسپیر به این سو، دیکنز تأثیرگذارترین نویسنده در زبان انگلیسی بودهاست.
چارلز دیکنز در ۷ فوریه ۱۸۱۲ در لندپورت به دنیا آمد. او دومین پسر جان دیکنز، کارمند اداره کارپردازی نیروی دریایی بود. پدرش شخصی لاابالی بود و در نهایت کار را به جایی رساند که او را به زندان مارشالسی انداختند. به همین دلیل دیکنز یازدهساله را برای تأمین معاش خانه به کارخانه واکس سازیِ وارن فرستاده شد. او تا آزادی پدرش از زندان همچنان مجبور به کار بود تا بالاخره بعد از مراجعت پدر توانست به مدرسه بازگردد.
دیکنز بعد از پایان دوره مدرسه در دفتر وکالتی مشغول به کار شد و پس از بررسی زندگی شلوغ و متنوع لندن، تصمیم گرفت تا روزنامهنگار شود. در این دوره، در شیوهای سخت از خلاصهنویسی، توانایی خود را نشان داد و در حالیکه جوانی حدوداً بیستساله بود، خبرنگار امور عمومی و پارلمانی شد.
چارلز در هفده سالگی، دلداده دختری به نام ماریا بیدنل شد، اما والدین ماریا او را از لحاظ اجتماعی در سطحی پایین تر از خود میدانستند، این دل باختگی و شکست عاطفی، بعدها در عشقِ شخصیت معروف رمانش دیوید کاپرفیلد به دختری به نام دورا بازتاب یافت. در بیست و سه سالگی با «کاترین هوگارت» آشنا شد و مدتی بعد ازدواج کردند. دیکنز در بیست و پنج سالگی، صاحب اولین فرزند خود شد و چند ماه بعد، شاهد مرگ خواهر همسرش بود که از اوایل زندگی مشترک آن دو، با آنها زندگی میکرد.
در سال ۱۸۴۲ با سفر به آمریکا و به رغم استقبال گرمی که از او شد، «یادداشتهایی از آمریکا» و «مارتین چارلز لویت» را نوشت که آمیختهای بودند از ستودنیهای بسیار آمریکا و البته همه آنچه که در نگاه دیکنز نفرت انگیز آمدند. او در سالهای ۱۸۴۴–۱۸۴۵ نیز به ایتالیا رفت و در آنجا ناقوسهای جنوا، عنوان «بانگ ناقوسها» را به ذهنش القا کرد، کتاب کوچکی که ضربهای بزرگ به نفع مستمندان روزگارش زد. پس از بازگشت از ایتالیا، چندی سردبیر دیلی نیوز (اخبار روز) شد و برای بهبود وضع مدارس ژندهپوشان و لغو اعدام مجرمان در ملأ عام، کمر همت بست.
در سال ۱۸۵۱ به تاویستوک هاوس نقل مکان کرد که برای اسکان خانوادهاش و خانواده همسرش که در ایام عدم حضور دیکنز در وطن با خانواده او زندگی میکردند، به حد لازم، بزرگ بود و پس از این جابه جایی نگارش «خانه قانون زده» را آغاز کرد.
در ۴۵ سالگی در بحران جدایی از کاترین قرار گرفت. کاترین که هشت فرزند (دو دختر و شش پسر) برای همسرش به دنیا آورده بود، علاقهای به نظردادن در مورد کارهای همسرش نداشت و در همین زمان شایعه وجود رابطه بین دیکنز و «الن ترنان» هنرپیشه هفده ساله بر سر زبانها افتاد. دیکنز برای دفاع از بیگناهی خود و ترنان مقالهای در روزنامه تایم منتشر کرد. بیوگرافینویس کلر تومالین در کتاب زن نامرئی استدلال میکند که الن ترنان ۱۳سال پایانی عمر دیکنز را با او به صورت مخفیانه زندگی کرد.
بیقراری چارلز دیکنز برای خلق اثر همچنان باقی بود، اما سلامت او با خواندنهای پر از شیفتگیاش، روز به روز تحلیل میرفت. پس از سال ۱۸۶۰ (روزهایی که آرزوهای بزرگ را مینوشت) الن ترنان، گاه گاه در نزدش میماند. در ۹ ژوئن ۱۸۶۵، دیکنز با سانحه قطار مواجه شد که در مؤخره «دوست مشترک ما» به آن اشاره میکند، پس از این اتفاق پزشکان به او توصیه کردند مدتی را استراحت کند، اما دیکنز بیوقفه مشغول کار بود و به توصیههای پزشکان توجهی نداشت. سرانجام این بیتوجهیها باعث شد او بهصورت جزئی فلج شود. او از لحاظ مالی هیچ کم نداشت، اما از نظر جسمانی شکسته به نظر میرسید.
چارلز دیکنز سرانجام در نهم ژوئن ۱۸۷۰ در سن ۵۸ سالگی براثر سکتهی قلبی ناگهانی درگذشت. او در کلیسای «وست مینستر» به خاک سپرده شده است.
بخشی از کتاب :
«در آن زمان که در صحن کلیسا میایستادم و سنگنبشته مزار خانوادهام را میخواندم سوادم بیش از حد هجی کردن کلمات نبود. با آنکه معنای عبارات این سنگنبشتهها بسیار ساده بود، همیشه مفاهیمشان را به نحوی نادرست درک میکردم: چنان که عبارت «زوجه شخص فوق» را به عنوان اشاره ستایشآمیزی به عروج پدرم به عالم «بالا» تلقی میکردم و هر آینه درباره یکی از بستگان درگذشتهام عبارت «شخص ذیل» به کار رفته بود تردیدی ندارم که مقام او را بسیار حقیر تصور میکردم. همچنین طرز تلقیام از وظایف و فرایض دینی که شرعیات بر عهدهام میگذاشت صحیح نبود. خوب به یاد دارم که از اندرز «همه عمر از یک طریق برو» چنین استنباط میکردم که بایستی هنگام خروج از خانه در مسیر ثابت و مشخصی از دهکده بگذرم و هرگز به سراشیبی کنار خانه ارابهساز و یا به سربالایی آسیاب منحرف نشوم.
قرار بود وقتی که به اندازه کافی بزرگ شدم نزد جو شاگردی کنم اما پیش از نیل به این مقام، همانطور که خواهرم میگفت، نمیبایست «در ناز و نعمت غلت بزنم.» ازینرو نهتنها پادویی کارگاه آهنگری با من بود بلکه اگر همسایهای به کسی احتیاج پیدا میکرد که گنجشکی را بترساند و سنگی را جمع کند و یا کارهایی از این قبیل انجام دهد افتخار انجام این کارها نیز نصیب من میشد. منتها برای حفظ شئون خانوادگی قلکی روی بخاری آشپزخانه گذاشته و چنین انتشار داده بودند که کلیه درآمدم در آن ذخیره میشود. گمان من این است که موجودی این قلک برای تسویه حساب اوراق قرضه ملی مورد استفاده قرار میگرفت، و به هر حال من امیدی نداشتم که روزی بتوانم به این گنجینه دست یابم.
عمه بزرگ آقای وپسل مدرسه عصرانهای را در ده اداره میکرد، یا بهتر بگویم این عجوزه مضحک که امکانات محدود و ضعفهای نامحدود داشت، عادت داشت که عصرهااز ساعت ۶ تا ۷ در حضور کودکانی که هریک هفتهای دو پنی میپرداختد به خواب رود. کلبه کوچکی اجاره کرده بود که آقای وپسل نیز در طبقه بالای آن به سر میبرد. گاهگاه صدای آقای وپسل را میشنیدیم که در اتاق خود به طرز مخصوصی کتاب میخواند و گاهی نیز ضربتی با پا به سقف اتاق ما که کف اتاق خودش بود وارد میآورد. افسانهای مبنی بر اینکه آقای وپسل هر سه ماه یک بار شاگردان را «امتحان» میکند وجود داشت.
آنچه وی در آن مواقع انجام میداد عبارت بود از اینکه آستینها را بالا زند، موی سر را سیخ کند و خطابهای را که «مارک آنتونی» بر سر نعش قیصر ایراد کرده بود، و به دنبال آن چکامه «عواطف» کالینز را بخواند. مواقعی که به چکامه کالینز گوش فرا میدادم پیش خود همیشه آقای وپسل را مظهر «انتقام» مجسم میکردم که شمشیر خونآلودش را با صدای رعدآسایی به یک سو میافکند و با قیافهای خشماگین شیپور اعلان جنگ را برمیگیرد. در اینگونه مواقع نسبت به آقای وپسل احساس احترام میکردم، اما پس از آنکه با عواطف آشنا شدم و آن را با کالینز و وپسل مقایسه کردم ــ مقایسهای که به زیان این دو بزرگوار تمام شد ــ دیگر چنین احساسی در من به وجود نمیآمد.»