توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

توییت فیلوسوفیا | دنیای تفکر و کتاب خوانی

کتاب بخون، سوال بپرس و عمیق تر به دنیای اطرافت نگاه کن | نه گذشته رو میتونی تغییر بدی نه آینده | پس در لحظه زندگی کن... |

یک خط، یک متن | کاری رو که براش به دنیا اومدی انجام بده!

کارل الیاسبرگ پرسید:" به نظرت شوستاکوویچ به کاری که می کنم باور داره؟!" 

نینا گفت:" شوستاکوویچ فقط یه آدمه که داره کاری رو که براش به دنیا اومده انجام میده، درست همونطور که تو داری کار خودت رو انجام میدی. باید سعی کنی این رو بپذیری..."

کتاب رهبر ارکستر، سارا کوئیگلی

 

همه ما باید در سرشت خودمون کاری رو در نهایت انجام بدیم که براش به دنیا اومدیم. قطعا برای هممون یه هدفی وجود داره که یا دوست داریم بهش برسیم یا براش تلاش ميکنيم یا حتی بهش رسیدیم... فقط مهم اینه که اون هدف رو پیدا کنیم و بدونیم هدف ما از بودن تو این دنیا دقیقا چیه؟ آیا فقط زندگی همین از صبح بیدار شدن و شب خوابیدن و چرخیدنه؟ آیا معنایی در زندگي شما وجود داره؟ یا گرفتار چرخه یکنواخت تکرار ها هستین؟ 

 

اما نکته اینه

بین خودتون و دیگران یا رقابت وجود داره یا مقایسه، اما چیزی که باید بهش دقت کنیم اینه که تو این رقابت یا مقایسه ما راه خودمون رو بریم، نه وارد خط سیر زندگی دیگران بشیم نه تو این رقابت، حسادت کنیم!

 

یعنی باید سعی کنیم زندگی خودمون رو وقف به خودشکوفایی رسیدن خودمون کنیم نه اینکه در جریان مسابقه با دیگران، عقب گرد کنیم با حسادت ها و شکست های متوالی ای که خودمون باعثش میشیم... زندگی رو باید برای خودمون معنادار کنیم نه برای دیگران. این چیزیه که نشون میده باید همیشه خودمون رو وقف چیزی فراتر از تجربه های روزمره زندگیمون کنیم و ناشناخته ها رو کشف کنیم... .

هایلایت کتاب | جراح دیوانه

درباره کتاب

کتاب جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد است. این کتاب داستان زندگی فردیناند زائربروخ جراح معروف آلمانی است، جراح مشهوری که در پایان عمر خود دچار  جنون ادواری شده بود. این پزشک که در زمان آلمان نازی زندگی می‌کرد بسیار پزشک ماهری بود تا اینکه کم‌کم سایه‌ی جنون بر زندگی‌اش رفتارش را تغییر می‌دهد، به گونه‌ای که در اتاق عمل مغز یکی از بیمارانش را تکه‌تکه می‌کند. دکتر فردیناند زائربروخ حاضر نیست بیمارستان را ترک کند اما بالاخره او را مجبور می‌کنند اما او ناگهان در خانه مجبور به یک عمل جراحی می‌شود...

 

این کتاب روایتی گیرا و جذاب دارد که نویسنده برای جمع‌آوری اطلاعات آن با شاگردان و اطرافیان دکتر گفت‌وگو کرده است.

یک خط، یک متن | زمان و حال تو!

زمان‌ کند‌ می‌گذره‌ وقتی‌ منتظری..
زمان‌ تند‌ می‌گذره‌ وقتی‌ دیرت‌ شده..
زمان‌ کشنده‌ست‌ وقتی‌ غمگینی..
زمان‌ کوتاهه‌ وقتی‌ شادی..
زمان‌ بی‌پایانه‌ وقتی‌ دردی‌ داری..
زمان‌ طولانی‌ می‌گذره‌ وقتی‌ بی‌حوصله‌ای‌..
ببین..زمان‌ با‌ توجه‌ به‌ اتفاقات‌ درونت‌ می‌گذره..

نه‌ عقربه‌های‌ ساعت...

تفکریسم | ما از چی ساخته شدیم؟

من یه نویسنده ساده ام، فقط بیان کننده مطالبی تو این وبلاگ و شاید یه روز دیگه پستی هم نذارم، شاید متن های خوبی نوشته باشم شایدم در سطحی متوسط فقط کلمات رو پشت هم آورده باشم... ممکنه دیگری در سطحی حرفه ای تر بنویسه و موندگار بشه اما بحث اصلی من این نیست. میخوام از این بگم که ما رو چه چیز هایی می سازند؟

 

اینکه نویسنده ساده یه وبلاگیم؟ اینکه دانشجوی یه رشته تو دانشگاهیم؟ اینکه یه فرد شاغل تو یه کاری هستیم؟ یا اینکه تو چه خانواده و جامعه ای بزرگ شدیم؟ یا حتی اینکه تو زندگیمون چه کارا کردیم تا خودمونو بشناسیم؟

 

به نظرتون کدوم یکی از این سوالا مهمه تره، ریشه ای تره و باید بیشتر روش فکر کرد؟ کدوم یکی از این سوالا میتونه ما رو بسازه؟ همه اش یا فقط یکیش یا حتی بعضیاش؟

 

یک خط، یک متن | برگشتن

گاهی برای پیدا کردن خودت باید به جایی برگردی که سالها پیش در آنجا جا مانده ای

گاهی واقعاً برای پیدا کردن خودمان، باید برگردیم

به جایی که بخشی از وجودمان همان‌جا مانده؛

به یک خاطره، به یک رؤیا،

به نسخه‌ای قدیمی‌تر از خودمان که هنوز ساده‌تر، شجاع‌تر یا صادق‌تر بوده است.

برگشتن همیشه به معنی عقب‌گرد نیست.

گاهی یعنی رفتن به ریشه‌ها تا دوباره قد بکشیم.

شاید آن «جا» یک شهر باشد، یک آدم، یک دفترچه‌ی قدیمی یا حتی یه آرزوی فراموش شده.

تفکریسم | فرض کن نیستم...

ما آدم های مهم زندگیمون رو به سادگی از دست میدیم... اره درست شنیدی به سادگی!

شاید با خودت داری میگی که آدم مهم! سادگی! جور درنمیاد که آدم های مهم زندگی که نباید به سادگی از دست برن پس قضیه چیه؟! قضیه خیلی ساده است ما یک چیزا هایی رو باید فرض کنیم که نمیکنیم چون فرض میکنم این فرضیات هرگز رخ نخواهد داد اما اون فرضیه ها رخ میدن اما چجوری؟!

 

هایلایت کتاب | پنج قدم فاصله

درباره نویسنده

نویسنده این کتاب، ریچل لیپینکات متولد ۵ دسامبر ۱۹۹۴ نویسنده با استعداد آمریکایی است که بیشتر به خاطر داستان سرایی جذاب و توانایی برانگیختن احساسات قلبی انسان ها از طریق نوشتن خود شناخته شده. تعهد او به خلق روایت هایی که نه تنها جذاب، بلکه قابل تأمل هستند، او را به عنوان صدای برجسته ای در ادبیات معاصر نوجوانان تثبیت کرده است.

 

انتشار نخستین رمان لیپینکات، به نتم پنج قدم فاصله که با همکاری میکی داتری و توبیاس ایاکونیس نوشته شد، در سال ۲۰۱۸ نقطه عطف بزرگی در مسیر نویسندگی او محسوب میشد. این رمان که برای جوانان و با الهام از تجربیات واقعی نوشته شده داستان دو نوجوان ۱۸ ساله رو بیان میکنه... توانایی لیپینکات در خلق شخصیت های واقعی و کند و کاو در مضامین عمیقی مانند عشق، بیماری و روحیات انسانی تحسین منتقدین رو به خود جذب کرده و قوای نویسندگی او را گسترش داده است. در ادامه مطلب بیشتر بررسی اش میکنیم.

یک خط، یک متن | فهمیدم که...

زمان زیادی گذشت... فهميدم هميشه اونى كه ميخواى نميشه...!

فهميدم هركسى كه باهاته الزاماً 'دوستت' نيست! 

فهميدم كسى كه تو نگاه اول ازش بدت مياد يه روزى ميشه صميمى ترين دوستت و بلعكس... !

هركى زبونش نرمه دلش گرم نيست... هركى ميخنده، بدون درد و غم نيست... 

ظاهر دليلى بر باطن نيست... 

فهميدم بحث كردن با خيليا اشتباهه محضه... 

فهميدم گاهى اوقات توو اوج شلوغى تنهاترينى!