هایلایت کتاب | پنج قدم فاصله
· 3 خرداد · خواندن 5 دقیقه درباره نویسنده
نویسنده این کتاب، ریچل لیپینکات متولد ۵ دسامبر ۱۹۹۴ نویسنده با استعداد آمریکایی است که بیشتر به خاطر داستان سرایی جذاب و توانایی برانگیختن احساسات قلبی انسان ها از طریق نوشتن خود شناخته شده. تعهد او به خلق روایت هایی که نه تنها جذاب، بلکه قابل تأمل هستند، او را به عنوان صدای برجسته ای در ادبیات معاصر نوجوانان تثبیت کرده است.
انتشار نخستین رمان لیپینکات، به نتم پنج قدم فاصله که با همکاری میکی داتری و توبیاس ایاکونیس نوشته شد، در سال ۲۰۱۸ نقطه عطف بزرگی در مسیر نویسندگی او محسوب میشد. این رمان که برای جوانان و با الهام از تجربیات واقعی نوشته شده داستان دو نوجوان ۱۸ ساله رو بیان میکنه... توانایی لیپینکات در خلق شخصیت های واقعی و کند و کاو در مضامین عمیقی مانند عشق، بیماری و روحیات انسانی تحسین منتقدین رو به خود جذب کرده و قوای نویسندگی او را گسترش داده است. در ادامه مطلب بیشتر بررسی اش میکنیم.
درباره کتاب
همون طور که تو قسمت پیش گفتم، این کتاب با موضوعیتی ترکیبی همراه با عشق و بیماری همراهه. سبکش یک درام عاشقانه خالصه که برای دوستانی که علاقه زیادی به خوندن رمان های تینیجری عاشقانه گزینه مناسبیه. دیگه گفتم از فاز پست های خشک تاریخی خارج بشیم و یه کتاب عاشقانه هم چاشنی این پست ها کنیم. پس با یه کتاب رده نوجوان( حدودا ۱۸ ساله) با ژانر عاشقانه رو به رو هستیم. کتابی که نشون میده حتی بیماری هم نمیتونه جلوی عشق دو نفر رو بگیره حتی با وجود ۵ قدم فاصله...!
این کتاب فیلمش هم ساخته شده احتمالا اگر کتابش رو نخونده باشید، حتما فیلمش رو یه بار دیدید. البته که فیلمش دقیقا بر حسب رویداد های کتاب نیست (داخل فیلم انگار یکم وقایع سانسور شده تر هستن طبق چیزی که من دیدم و کتابشو خوندم)
محتوای کتاب، داستان دو نوجوان حدودا ۱۷-۱۸ ساله رو بیان می کنه که هر دو دارای بیماری فیبروز کیستیک هستند البته پسر ماجرا، یه بیماری شدید تری هم داشت که اسمش درست یادم نیست. این بیماری، برای افرادی که دچارش باشن امکان نزدیکی، همراهی و ازدواج و دوستی رو چه برای هم جنسان خود و چه برای جنس مخالف غیرممکن میکنه، چرا که هر گونه نزدیکی باعث انتقال این بیماری به طرف مقابل و بدتر کردن شرایط فرد میشه چون باعث ضعیف تر شدن ریه های فرد که در شرایط عادی هم ضعیف هست میشه و خلاصه منجر به مرگ میشه...
این دو نوجوان، به طور خلاصه چون هر دو این بیماری رو داشتن برای زنده موندن باید حداقل ۶ قدم با هم فاصله می داشتن، اما عشق بین اونا وقتی تو بیمارستان همو میبینن باعث میشه تصمیم بگیرن یک قدم به هم نزدیک تر بشن و برای همین اسم کتاب هست ۵ قدم فاصله، این ۵ قدم نماد حدی هست که دو نفر تلاش کردن بین هم حفظش کنن بدون اینکه همو از دست بدن.
داستان به طور کلی حول عاشقی بین این دو نفر میگذره. پسری که قصد درمان شدن نداره چون معتقده فایده ای نداره و دختری که همیشه قرصاش رو سر موقع میخ ره چون میخواد هر طوری شده زنده بمونه. این کتاب به طور کلی نشون میده حتی بیماری هم، هر چقدر خطرناک و چالش برانگیز، نمیتونه جلوی عاشقی رو بگیره و عشق در هر صورت راهش رو به نحوی برای بروز پیدا میکنه...
نظر شخصی
حقیقتا میزان عشق و عاشقی در این کتاب از نگاه من اینقدر زیاد بود که تو ذوقم می زد و البته از اونجایی که جنبه این مدل حالت ها هم ندارم با سرتاسر کتاب حال نکردم. برای من داستان بیماری فیبروز کیستیک و اطلاعاتی که راجبش از کتاب به دست آوردم خیلی جذاب تر از دراما های نوجوانانه بود. فکر میکنم این کتاب برای یه نوجوان احساساتی، کتاب مقدسی باشه ولی برای من جالب نبود. البته ذکر جزئیات دقیق حالات عاشقانه خوبی داشت ولی یکم واسه دو تا نوجوان ۱۸ ساله عشقش انگار زیادی داشت.
انگار عشق ابدی بینشون برقرار بود که باعث میشد تا ابد کنار هم بمونن، پایانش هم جالب نبود، کلا پایان های باز جالب نیستن منو یاد کتاب اسب رقصان میندازه که چند وقت پیش معرفیش کردم اونم پایان باز داشت، رو اعصاب و انگار رشته تفکرات ادم راجب کتاب رو با اون پایان عجیب باز میذاشت و می رفت... عشقشون بیشتر به درد ازدواج میخورد نه صرفا دوستی ها و روابطی که ممکنه یه روزی تموم بشه ، خلاصه توصیف عجیبی بود از میزان عشقی که بین دوتا بچه وجود داره. سوالم این بود جدی می فهمیدن عشق یعنی چی؟(منم نمیدونم ولی خب...)
نقد شخصی
حقیقتا بخوام این کتاب رو نقد کنم،کلا به ماهیت عاشقانه اش حمله میکنم.
فیلمش خیلی متعادل تره، ولی کتابش واقعا رو اعصابه. البته بازم میگم برای دوستام اهل رمانتیک خوبه، ولی جدا از زیبایی بیان یک بیماری و مشکلاتش، که دم نویسنده گرم خیلی خوب به تصوير کشیده ولی در ارائه یک دوست داشتن دو طرفه خیلی عجیب عمل کرده، کتاب پر از لاس و گزینه های عجیبه، ترجیحم این بود یکم متعادل تر به کار ببره و کل داستان رو پر نکنه، ولی خب کل این دوستی ها رو وارد فاز عاشقانه ای کرده بود که از نگاه من لازم نبود.
مخصوصا که به مخاطب القا میکنه که چی؟ تموم میشه دیگه، یعنی با خودش نمیگه اوه خدای من، پیوند اینا رو تو آسمونا نوشتن... میگه اوه، بابا دو تا بچه که این حرفا رو نداره. نمیدونم شایدم من خیلی درکی از این میزان زیاد از احساسات ندارم ولی خب کلا کتاب باحالی نبود. در زمره کتاب های معرکه حداقل برای من قرار نداره ولی به عنوان اولین کتاب ریچل لیپینکات قابل قبوله، هر چند من دیگه سمت کتاب های عاشقانه ایشون نمیرم... .