تفکریسم | ما از چی ساخته شدیم؟
· 4 خرداد · خواندن 4 دقیقه من یه نویسنده ساده ام، فقط بیان کننده مطالبی تو این وبلاگ و شاید یه روز دیگه پستی هم نذارم، شاید متن های خوبی نوشته باشم شایدم در سطحی متوسط فقط کلمات رو پشت هم آورده باشم... ممکنه دیگری در سطحی حرفه ای تر بنویسه و موندگار بشه اما بحث اصلی من این نیست. میخوام از این بگم که ما رو چه چیز هایی می سازند؟
اینکه نویسنده ساده یه وبلاگیم؟ اینکه دانشجوی یه رشته تو دانشگاهیم؟ اینکه یه فرد شاغل تو یه کاری هستیم؟ یا اینکه تو چه خانواده و جامعه ای بزرگ شدیم؟ یا حتی اینکه تو زندگیمون چه کارا کردیم تا خودمونو بشناسیم؟
به نظرتون کدوم یکی از این سوالا مهمه تره، ریشه ای تره و باید بیشتر روش فکر کرد؟ کدوم یکی از این سوالا میتونه ما رو بسازه؟ همه اش یا فقط یکیش یا حتی بعضیاش؟
چی ما رو ساخته؟
جواب من به این سوال اینه: نمیدونم
هزاران چیز، هزاران معیار و ملاک، هزاران آدم، هزاران برخورد و ارتباط، هزاران سرزنش و تشویق ، هزاران... .
به نظرتون دوست داشتن یه آدم میتونه باعث بشه شما ساخته بشید؟ دیدگاه من اینه، دوست داشتن و دوست داشته شدن حداقل برای من حاوی مرز هایی هست که باعث میشه آدما رو درجا به این حالت که آیا من این آدمو دوست دارم نگاه نکنم، پس شاید جدا از خود دوست داشتن، اون مرزهایی که برای رسیدن بهش وجود داره منو رو میسازه. این برای همه متفاوته...
ما رو حرف ها نمی سازه، جملات دیگران نمیسازه، ممکنه خیلیا پشت شما حرفایی بزنن که شاید اشتباه بشه ولی آيا اون حرف ها شما رو ساخته؟ نه اون حرفا شما رو برای خودتون نساخته، بلکه صرفا تعریفی ساده ارائه داده برای اینکه دیگران بتونن شما رو راحت تر بشناسن، اصولا آدما دنبال راحت طلبی ان، هر چقدر راحت تر بشناسنت بهتره براشون، برای همینه آدما با هم سطحی صحبت میکنند، اگه به کسی بگی من نمیتونم هر روز راجب حرفای خاله زنکی صحبت کنم، نمیتونم هر روز احساساتمو فعال کنم و عزیزم و قربونت برم بگم، توصیف من یا شما وابسته میشه به پیچیدگی و شبیه بازی شطرنج بودن... بله شناختن بعضی از آدما اینطوریه که انگار داری وارد یه بازی میشی، ولی هر چقدر پیچیده تر باشی آدما بیشتر میخوان هر طوری شده نگهت دارن، آیا این معنی دوست داشتن میده؟ یا معمایی هست که میخوان حلش کنن؟
همه آدما از معماهایی ساخته شدن که گاها ممکنه اینقدر بارز باشه که به چشم بیاد و این زمانی بیشتر مشخص میشه که در جامعه قرار بگیری و با بقیه ای که یا شبیهتن یا متفاوت هستن باهات ارتباط بگیری... همه چیز شما رو میسازه، تو روانشناسی رفتارگرایانی مثل جان لاک یا جان. بی. واتسون معتقدن محیط شما رو میسازه، عده ای مثل روانکاوان و فروید معتقد بودن سائق های زیستی و پرخاشگری شما رو میسازه، انسان گرایانی مثل آبراهام مزلو معتقد بودن نیاز به خودشکوفایی ما رو میسازه، اما اگه بخواین نظر منو بدونین باید بگم همه این ها در کنار هم ما رو میسازه. محیط، وراثت، نیاز و به قول اریکسون، حتی ناخودآگاه جمعی...
ولی چند نفر از ما میشینیم به این فکر کنیم که چقدر خودمونو می شناسیم و از چی ساخته شدیم؟ اگه کسی از من بپرسه چقدر میتونی خودت رو توضیح بدی میگم مجموعه ای از نابسامانی ها و پارادوکس های مخلوط و گره خورده در هم، دلایل زیادی بابتش هست. بعضیا به قول انسان گرایانی در خود آرمانیشون غرق شدن، اگه ازشون بپرسی تو کی هستی؟ اون چیزی که ايده آل شون هست رو میگن نه اونی که واقعا هستن... یعنی ما گاها حتی خودمون رو هم گول میزنیم، دیگران که بماند!
ولی آدما اینقدر نسبت به هم بی اعتمادن که حتی با اینکه میدونن میتونن همو درک کنن، بازم با هم سطحی صحبت میکنن. نمونه اش خود من، در اوج اعتماد بی اعتمادم، نه اینکه نخوام اعتماد کنم، اما وقتی من واقعی باشم و طرف مقابلم همچنان بعد های پنهان از من داشته باشه این اعتماد کمرنگ میشه و من به شخصه عقب میشینم. دوستی ها، رفاقت ها و حتی روابطی که صرفا رو حساب الفاظ گردش کنه آدما رو نمیسازد.
اون چیزی میسازه که آدما مطمئن باشن همه ابعاد همدیگه رو دیدن، خود شخص تمام ابعاد خودش رو شناخته... معمولا کسی انتظار نداره من آدم شوخ طبعی باشم چون همیشه در حال بگو بخند نیستم و تا گرم شم طول میکشه ولی این بعدیه که دیگران نمی بینن و من میدونم که دارم، آدما در فواصلی که با هم دارن نمیتونن همیشه همو خوب بشناسن، ولی میتونن تلاش کنند که از نگاه من یا نمیکنن یا کم میکنند.
پس ما از چی ساخته شدیم؟ شایدم به قول دکارت شکاک از ذهن اندیشنده! ما مجموعه ای از ناشناخته ها هستیم که همین ها باعث میشه ساخته بشیم. گاها برای خودمون هم ناشناخته ایم حتی، مثل من که وقتی از بالا به خودم نگاه میکنم میگم خدایا این کیه واقعا؟ نه اینکه بدم بیاد منظورم اینه که گاهی حتی وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم چیزایی هست که خودمم شاخ در میارم بابتش... ولی در هر صورت همه ما از چیزای مختلفی ساخته شدیم من مجموعه ای از پارادوکس هستم و دیگری ممکنه مجموعه ای از عجایب... همه در نگاهی ماورائی به خودمون غرق شدیم در جهانی به وسعت شگفتی های ناکافی... .