دیالوگ ماندگار | پسر کابلی
· 3 تیر · می دونی اشکال زندگی واقعی چیه؟
تو لحظات حساس موسیقی نداره!
| Cable Guy 1996 |
· 3 تیر · می دونی اشکال زندگی واقعی چیه؟
تو لحظات حساس موسیقی نداره!
| Cable Guy 1996 |
· 3 تیر · کتاب چگونه کمالگرا نباشیم؟ نوشتهی استفان گایز، راهنمایی است برای شناخت ریشههای کمالگرایی و کنارآمدن با آن در زندگی روزمره. نویسنده که پیشتر کتاب قدرت عادتهای کوچک را نوشته است، در این اثر نشان میدهد چگونه ذهنیت «همهچیز یا هیچچیز» میتواند زندگی را فلج کند و چهطور میتوان بهجای آن، پیشرفت تدریجی را انتخاب کرد. ساختار کتاب از توضیح مفاهیم و پژوهشها شروع میشود و در فصل پایانی به جمعبندی و ارائهی راهکارهای کاربردی میرسد.
کتاب چگونه کمالگرا نباشیم؟ با تکیهبر تجربهی شخصی استفان گایز و مرور پژوهشهای روانشناختی، تصویری چندوجهی از کمالگرایی ارائه کرده است. نویسنده ابتدا توضیح میدهد که خود نیز سالها با این ذهنیت دستوپنجه نرم کرده و چگونه از دل همان تجربهها به ایدهی «عادتهای کوچک» رسیده است؛ ایدهای که در کتاب قبلی او مطرح شده و در این اثر بهعنوان ابزاری برای رهایی از کمالگرایی دوباره احضار میشود.
· 2 تیر · یا مشغول زندگی شو، یا آماده مردن
| The Shawshank Redemption 1994 |
· 29 خرداد · مامانم همیشه میگفت:
گذشته رو باید بزاری پشت سرت و رهاش کنی قبل از اینکه بتونی ادامه بدی
| Forrest Gump 1994 |
· 25 خرداد · در این دنیا برای کفری کردن آدم های رذلی که می خواهند همه چیز را از آنچه هست برایت سخت تر کنند،
راهی بهتر از این نیست که وانمود کنی از هیچ چیز دلخور نیستی !
| Papillon-1973 |
· 23 خرداد · مغازه خودکشی را میتوان یک فانتزی سیاه نامید. این رمان دربارهٔ زندگی، مرگ و امید است.
داستان در یک مغازه میگذرد که خانوادهای ۴ نفره آن را هدایت و در آن زندگی میکنند. این فروشگاه، ابزار و ادواتی برای انواع گوناگون خودکشی میفروشد؛ از انواع سم تا طنابهای دار، انواع سلاح کمری مناسب برای انتحار تا ویروسهای کشنده. این فروشگاه در زمان و مکانی نامعلوم قرار دارد. از بعضی از شخصیتهای مشهور تاریخ نیز به شکلهای گوناگون در این رمان نام برده میشود؛ افرادی همچون میشیما، مرلین مونرو، ونسان ونگوگ و... .
· 21 خرداد · این خونه بوی مرده میده، بوی مرگِ امید!
| ابد و یک روز 1394 |
· 20 خرداد · گاهی اوقات زندگی خیلی عجیبه! یهو یه اتفاقات کاملا یهویی برات میفته و نمی فهمی واقعا یه سری چیزا چطوری سر راهت قرار گرفته؟
خیلی چیزا تو زندگی دست ما نیست، خارج کردن آدما از زندگی خیلی وقتا دست خودمونه، وارد کردن همون آدما هم گاها دست خودمونه، اما گاهی یه آدمایی، یه چیزایی تو زندگیت میان که نمی دونی سر منشأ کجاست و چرا برای تو پیش اومده؟
ولی وقتی فکر میکنی، وقتی پیش میری، وقتی با اون آدما یه مدت ادامه میدی می فهمی اون گاهی اومده که بهت درس بده، درس عبرت! یا شاید تو رو از چیزی آگاه کنه که ممکن بود بعدا برات مشکل ایجاد کنه و مراقبت باشه، شاید حتی اومده تا تو رو بهترت کنه، باعث بشه بتونی یه نسخه بهتری از خودت ارائه بدی، نسبت به خودت حس بهتری داشته باشی و خودتو اپدیت کنی! شایدم اومده باعث بشه ضرر کنی، تا یاد بگیری و تجربه کنی که همیشه همه چیز اونطوری که دقیقا تو میخوای نیست!
گاهی آدما بهت یاد میدن توجه کردن یعنی چی! گاهی یاد میدن تجربه کسب کنی و از تجربه هاشون استفاده کنی، گاهی کمکت میکنن تا رشد و پیشرفت کنی! این چیزیه که زندگی از بابت آدما بهت یاد میده که تو یه رابطه دو سویه باهاشون قرار داری، قرار نیست همیشه ازشون استفاده کنی بلکه خودتم باید نقش خودتو در زندگی آدمای دیگه طوری که باید ایفا کنی، گاهی آدم بده ماجرا باشی و گاهی آدم خوبه، گاهی شیطان باشی و گاهی فرشته! پس این یه رابطه دو طرفه است بین همه آدمایی که با هم مواجه میشن و به بقای هم کمک میکنن... .
· 18 خرداد · ببین، کابوس اسکیزوفرنیا، گم کردن واقعیته!
تصور کن…
یهو متوجه بشی که آدم ها، مکان ها و لحظاتی که برات بیشترین اهمیت رو داشتن، نه از بین رفتن و نه مردن…
بلکه بدتر از اون
“هرگز وجود نداشتن“
چه دنیای جهنمی ميتونه باشه؟!
| A Beautiful Mind |
· 18 خرداد · پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهیام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند".
تمام آدمهای دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم میتوانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".
شاه پیکهایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد....
آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبهای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی میگوید. "شکر خدا که کارم را تمام کردهام. سیر و پر غذا خوردهام و میتوانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری میتوانم بخواهم؟"
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیکها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!
همه این داستان رو گفتم تا آخرش به این نتیجه برسونمتون که:
راز شاد زیستن تنها در قناعت است!!
تو دنیایی که خیلیامون تمام توجهمون روی تجملات متمرکز شده، شاید گاهی برای درک هم نوعان خودمون نیازه گاهی قناعت کنیم... هر چند شاید حتی قناعت زیاد هم تو این جامعه کنونی مقدور نباشه ولی خب ساده بودن بدون توجه بیش از اندازه به اینکه هر فرد، بلاگر، بچه پولدار و... چجوری زندگی میکنن ما رو شاد نمیکنه!
اینکه بتونیم جوری زندگی کنیم که شاید به پای اکلیلی بودن زندگی خیلیا نرسیم ولی همین که خودمون لذت ببریم چه با قناعت چه با استفاده مناسب بهترین راه برای اینه که حال خودمون خوب باشه:)