هایلایت کتاب | مغازه خودکشی

پدرام پدرام پدرام · 23 خرداد · خواندن 7 دقیقه

درباره کتاب مغازه خودکشی

مغازه خودکشی را می‌توان یک فانتزی سیاه نامید. این رمان دربارهٔ زندگی، مرگ و امید است.

داستان در یک مغازه می‌گذرد که خانواده‌ای ۴ نفره آن را هدایت و در آن زندگی می‌کنند. این فروشگاه، ابزار و ادواتی برای انواع گوناگون خودکشی می‌فروشد؛ از انواع سم تا طناب‌های دار، انواع سلاح کمری مناسب برای انتحار تا ویروس‌های کشنده. این فروشگاه در زمان و مکانی نامعلوم قرار دارد. از بعضی از شخصیت‌های مشهور تاریخ نیز به شکل‌های گوناگون در این رمان نام برده می‌شود؛ افرادی همچون میشیما، مرلین مونرو، ونسان ونگوگ و... .

 

روزانه افراد بسیار زیادی در سنین گوناگون وارد این فروشگاه می‌شوند تا ابزار خودکشی دلخواهِ خود را بخرند. این کار در دنیای رمان ژان تولی کاری عادی و معمول به‌شمار می‌رود. تا اینکه روزی پسر کوچک این خانواده، بازی رایج در شهر و خانواده را به هم می‌زند و با خودش تحولی به‌همراه می‌آورد. چندین بار برای تولید آثار نمایشی مانند تئاتر و انیمیشن از این رمان برداشت و اقتباس شده است. فیلم سینمایی انیمیشینیِ مغازه خودکشی (Suicide Shop) به‌کارگردانی پاتریس لوکنت (Patrice Leconte) در سال ۲۰۱۲ منتشر شد که در ژانر کمدی و موزیکال دسته‌بندی شده است.

 

کتاب مغازه خودکشی رمانی درباره مرگ و زندگی است. ژان تولی نویسنده‌ی فرانسوی این کتاب با طنزی سیاه سعی دارد امید را به خوانندگان منتقل کند، اما این اتفاق به راحتی برای خوانندگان قابل درک نیست. زیرا در سرتاسر کتاب مرگ به وضوح به چشم می‌خورد و حس می‌شود. در دنیایی پر از امید و افسردگی، خانواده‌ای یک مغازه‌ی کوچک خانوادگی دارند و در آن تمامی وسایل مخصوص خودکشی را فراهم آورده‌اند. اینکه هر فرد چگونه و به چه روش و در کجا خودکشی کند خدماتی است که این خانواده به مشتری‌ها ارائه می‌دهند.

بخشی از کتاب مغازه خودکشی

هنگامی که در را باز کرده و وارد اتاق شدند. جسد کلئوپاترا را با لباس سلطنتی و شاهانه‌اش بر روی تخت طلایی‌اش مشاهده کردند. یکی از خادمان او به نام چارمین مشغول بستن سربند ملکه بود که یکی از مردان با عصبانیت به او گفت:

«چه زیبا به او خدمت کردی چارمین!»

و او پاسخ داد: «بله به راستی که زیبا خدمت کردم و اکنون سر ملکه‌ای را می‌پیچم که به پادشاهان بسیاری خدمت کرده است.»

 

درواقع کلئوپاترا دستور داده بود، ماری را در زیر میوه‌های انجیر پنهان کرده تا بدون این‌که کسی متوجه‌اش شود وارد قصر شده و به او حمله کرده و نیشش بزند و وقتی انجیرها را کنار زد و مار را دید گفت:

«پس اینجایی!» و سپس بازویش را برهنه و آماده کرد و به مار پیشنهاد داد که بدنش را نیش بزند.

مرلین انگار هیپنوتیزم شده بود و با چشمان باز به خواب رفته بود و مادرش نیز با دستی که به سرش کشید، او را نوازش کرد و داستانش را به پایان رساند.

«دو نقطه بسیار کوچک که به سختی دیده می‌شدند بر روی بازوی کلئوپاترا پیدا بود. اگرچه اکتاویوس از نحوه مرگ ملکه به سختی ناراحت بود، اما روح نجیب و بزرگش را تحسین کرد و طی مراسمی با شکوه و سلطنتی در کنار آنتونی به خاک سپرد.»

آلن که دم در نیمه‌باز اتاق خواهرش ایستاده بود و به داستان مادرش گوش می‌داد، گفت: «اگه من اون‌جا بودم، از پوست اون مار یه جفت دمپایی درست می‌کردم که مرلین بتونه باهاشون به کنسرت کرت کوبین بره.»

لوکریس به آرامش چرخید و به فرزند کوچکش با عصبانیت نگاهی انداخت: «تو الآن فقط به رختخوابت برگرد، هیچ‌کس نظر تو رو نپرسید.»

 

سپس هنگام رفتن به دخترش قول داد: «فردا شب داستان خودکشی ساپو رو برات تعریف می‌کنم که چطور به خاطر چشمان زیبای یه چوپان خودش رو از بالای صخره‌ای به دریا انداخت.»

مرلین آب دماغش را بالا کشید و گفت: «مامان، وقتی که بزرگ شدم اجازه می‌دی به کنسرت برم و با دوستام وقت بگذرونم؟»

«البته که نه! این چه حرفیه! اصلاً به حرف‌های برادر کوچکت گوش نکن، اون حرف مفت زیاد می‌زنه. تو همیشه به خودت می‌گی که یه دختر چاق و زشت هستی. چطور فکر می‌کنی که کسی دوستت بشه و با تو به کنسرت بره؟ فعلا بگیر بخواب و سعی کن تا کابوس ببینی. این‌طوری خیلی منقطی‌تره.»

لوکریس تواچ تازه به اتاق خوابش رسیده بود تا در کنار همسرش بر روی تخت بخوابد که ناگهان صدای زنگ اضطراری طبقه پایین به صدا در آمد. میشیما آهی کشید و گفت: «خب، حتی شب‌ها هم باید در حال خدمت‌رسانی باشیم. می‌رم ببینم کیه.»

در تاریکی و غرغرکنان در حالی که به طبقه پایین می‌رفت با خودش حرف می‌زد: «لعنت، هیچ چیزی رو نمی‌تونم ببینم، یک قدم اشتباه بردارم حتماً گردنم خورد می‌شه.»

صدای آلن از بالای پله‌ها آمد که می‌گفت: «بابا، به جای این‌که توی تاریکی هی غر بزنی چرا چراغو روشن نمی‌کنی؟»

«بله ممنونم آقای همه چیزدان، من فقط منتظر بودم تا تو مشاوره‌ات رو به من بدی.»

 

با این وجود پدر همان‌طور که پسرش پیشنهاد کرده بود چراغ‌های راه پله را روشن کرد و خودش را به مغازه رساند و سپس لامپ‌های مهتابی سقف آن‌جا را نیز روشن کرد. وقتی که مجدد به طبقه بالا و به اتاق خواب برگشت، همسرش که به بالشت تکیه داده و مجله‌ای را برای مطالعه در دستش نگه داشته بود پرسید: «کی بود؟»

«نمی‌دونم، یه بدبخت بیچاره که از شانس بدش هفت تیرش هیچ گلوله‌ای نداشت. چیزی که لازم داشت رو از جعبه‌های مهمات کنار پنجره پیدا کردم و بهش دادم تا بتونه مغزش رو بترکونه. چی می‌خونی؟»

«آمارهای سال گذشته: هر چهل دقیقه یک خودکشی، صد و پنجاه هزار تلاش و اقدام و تنها دوازده هزار مرگ. این باورنکردنیه.»

«آره، واقعاً باورنکردنیه، تعداد زیادی هستن که تلاش می‌کنن به زندگیشون پایان بدن ولی موفق نمی‌شن... خوشبختانه ما این‌جاییم تا توی این کار بهشون کمک کنیم. چراغ رو خاموش کن عزیزم.»

بریده ها کتاب

چرا به جای لعنت فرستادن به تاریکی یه چراغ روشن نمی‌کنی؟

***

اول یاد بگیر به خودت عشق بورزی

***

«زندگی همینه که هست. اگه سخت بگیری، اونم به‌ت سخت می‌گذرونه. این ماییم که به‌ش ارزش می‌دیم. با همهٔ کمبودهایی که این دنیا داره، زیبایی‌های خودش رو هم داره. نباید از زندگی زیاد انتظار داشته باشیم. نمی‌شه باهاش جنگید! بهتر اینه که نیمهٔ پُرِ لیوان رو ببینیم. حالا اون تفنگ و طناب رو پس بده. حالی که تو این لحظه توشی پُرِ استرس و درده

***

«آیا در زندگی شکست خورده‌اید؟ لااقل در مرگ‌تان موفق باشید.»

***

«اول نوامبره... تولدت مبارک، مرلین.» مادرش با یک سینی فلزی از آشپزخانه خارج شد. کیک تولدِ روی سینی به شکل تابوت بود. پدرش کنار میز گرد اتاق غذاخوری ایستاده بود. چوب‌پنبهٔ بطری شامپاین را درآورد و اولین لیوان آن را به سلامتی دخترش بلند کرد. «تبریک می‌گم عزیزم، یک سال از عمرت کمتر شد.»

***

«آمار پارساله: هر چهل دقیقه یک خودکشی، صد و پنجاه هزار اقدام به خودکشی که فقط دوازده هزارتاش به مرگ منجر می‌شه. باورنکردنیه.»

***

نگاهش کن، به اینی که روبه‌روته نگاه کن. ازش خجالت نکش. تو اگه همچین کسی رو توی خیابان ببینی اون رو می‌کشی؟ آخه مگه چی‌کار کرده که باید منفور باشه؟ گناهش چیه؟ چرا دوستش نداشته باشند؟ اگه اول خودت با این زن توی آینه آشتی کنی بقیهٔ آدم‌ها هم باهاش آشتی می‌کنند.»

***

در جهان کم عطری هست که شبیه بوی خوش کودکی باشد.

***

میشیما رو به مأمور دولت کرد و آهی کشید «می‌گه واسهٔ چی می‌خوام! باور کنید عقلش رو از دست داده.» دوباره صدایش را بالا برد و رو به زنش داد کشید «برای دولته، ظاهراً به بی‌کفایتی خودش پی برده. امشب می‌خوان دسته‌جمعی خودکشی کنند. توی تلویزیون زنده پخش می‌شه! اون سم‌ها رو می‌تونی آماده کنی یا نه؟»

***

«به یاد تورینگ. این مخترع به روش عجیبی خودکشی کرد. هفتم ژوئن ۱۹۵۴ اون یه سیب رو با محلول سیانور آغشته کرد و توی بشقاب کوچیکی گذاشتش. بعدش نشست و از روی اون نقاشی کشید و آخرسر هم سیب رو خورد.» «چه‌قدر جالب!» «می‌گن به همین خاطره که لوگوِ مکینتاش اپل شکل یه سیبِ گاززده‌ست. اون همون سیب آلن تورینگه.»

***

نظرم این بود که یه تور هوایی بذاریم که کسی ازش برنگرده! پیشنهاد ما سفر در پُرخطرترین خطوط هوایی با غیرقابل‌اعتمادترین خلبانان بود!

***

شما فقط یک‌بار می‌میرید، پس کاری کنید که اون لحظه فراموش‌نشدنی باشه.

***

پدر چند قطره درون لیوان آلن ریخت. «بفرما. ای شیطونِ همیشه خندون... بخور به سلامتی بزرگ شدن خواهرت که دوران معصوم کودکی رو تموم کرد و وارد بزرگ‌سالی شد. تازه شروع بدبختیه.»

***

همیشه واسهٔ هر چیزی یه راه‌حل وجود داره. هیچ‌وقت نباید ناامید بشیم.