هایلایت کتاب | 1984 (پایانی)

پدرام پدرام پدرام · 31 فروردین · خواندن 6 دقیقه

درباره‌ جورج اورول؛ نویسنده کتاب

اریک آرتور بلیر با نام مستعار جورج اورول در تاریخ ۲۵ ژوئن سال ۱۹۰۳ میلادی در مونتاهاری هند به دنیا آمد. پس از تولد یک سالگیش، مادرش او را به همراه خواهرش به انگلستان برد. پدر اورول به خاطر شغلی که داشت تا زمان بازنشستگی در هند ماند. جورج هم او را تا آن زمان ندید. دوران کودکی جورج اورول، دوران خوبی نبود چون او به‌‌طور مکرر درگیر بیماری‌‌های ویروسی و حتی عفونت ریه بود. به هر حال او از همان سنین کودکی به نوشتن علاقه نشان داد و گفته شده است که اولین شعرش را در سن چهار سالگی سرود.

 

جورج اورول به دلیل استعداد و پشتکاری که در طول تحصیل نشان داد، از دانشگاه‌‌های برجسته‌‌ای دعوت‌‌نامه دریافت کرد. با این حال پس از اتمام دوران تحصیلی در دانشگاه، به دلیل تنگدستی خانواده مجبور شد به نیروی پلیس بپیوندد. پس از مدتی کار کردن برای پلیس برمه، به انگلستان بازگشت و فعالیت نویسندگی خود را آغاز کرد. دغدغه‌‌ی او برای نوشتن، زندگی مردم فرودست و قشر کارگر مانند خودش بود.

 

در دسامبر سال ۱۹۳۶، به اسپانیا رفت و به گروهی که علیه ژنرال فرانکو می‌‌جنگیدند، ملحق شد. از جراحات دوران جنگ نتوانست رهایی یابد و تا آخر عمر درگیری ناراحتی‌‌های این دوران بود. سرانجام در سال ۱۹۵۰ میلادی درحالی‌‌که ۴۶ سال داشت، در بیمارستانی در لندن درگذشت. دو اثر برجسته‌‌ی اورول با نام‌‌های «قلعه‌‌ی حیوانات» و «1984» شهرتی جهانی برای او درست کردند به‌‌طوری که این آثار پس از گذشت نزدیک به هشت دهه، همچنان ترجمه و تجدید چاپ می‌‌شوند.

 

نظرات افراد و مجله‌‌های مشهور درباره‌‌ی رمان ۱۹۸۴

رمان ۱۹۸۴ جورج اورول از زمان انتشار تاکنون محل بحث افراد و مجلات گوناگون بوده است که گاه با هم در تضاد هستند. خود اورول از این کتاب با عنوان یک هجو و یوتوپیایی به شکل رمان یاد کرده است. دیوید رایزمن –جامعه‌‌شناس و استاد ارتباطات آمریکایی– در میان اندیشمندان آمریکایی نظر متفاوتی نسبت به این رمان دارد. او از این رمان به عنوان یک اثر سادیستی و نشانه‌‌ی بیماری اورول نام می‌‌برد.

 

روزنامه‌‌ی نیویورک تایمز در آستانه‌‌ی سال 1984 مطلب ویژه‌‌ای درباره‌‌یاین اثر اورول به چاپ رساند که نظری خلاف نظر رایزمن داشت. این روزنامه درباره‌‌ی این اثر نوشت: جورج اورول، رمان‌‌نویس سیاسی انگلیسی، در رمان آینده‌‌نگرش یعنی کتاب ۱۹۸۴ تصویری غم‌‌انگیز از جهان بدون آزادی را نمایان می‌‌سازد. این کتاب یک بیانیه‌‌ی سیاسی است. این رمان، یک هشدار ساده برای بشر است. اورول می‌‌گفت شاید در سال 1984، خطوط اصلی رمان اتفاق بیفتند و شاید هم نه اما آن‌‌چه مسلم است هشداری است که نویسنده با بینش سیاسی خود درباره‌‌ی آینده‌‌ی بشری می‌‌دهد. امروز، در آستانه‌‌ی سال واقعی 1984، از خود می‌‌پرسیم که چقدر از دنیای داستانی اورول به واقعیت تبدیل شده است و چه چشم‌‌اندازهایی برای جهانی معقول‌‌تر وجود دارد؟

 

در طول تاریخ آن‌‌قدر خوانش‌‌ها از رمان اورول متنوع بوده‌‌اند که حتی برخی از تحلیلگران سراغ مابه‌‌ازای بیرونی رمان رفته‌‌اند. بِن زیمر، زبان‌‌شناس و فرهنگ‌‌نویس در مطلبی به تاریخ سال ۲۰۲۱ میلادی در وال‌‌استریت ژورنال، به تطبیق و مقایسه‌‌ی رمان ۱۹۸۴ با لفاظی‌‌های خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان، پرداخته است. این تطبیق بیش‌‌تر به آن‌‌جایی از رمان مربوط می‌‌شود که وینستون در وزارت حقیقت مجبور به از بین بردن اسنادی است که مخالف حزب هستند و بِن زیمر آن را با حذف تاریخی مصاحبه‌‌های سیاستمداران آمریکایی در قبال جنگ افغانستان مقایسه کرده است.

 

اساسا دلیل ماندگاری این رمان، همین نکته است که می‌‌توان آن را به اتفاقات مختلفی که در تاریخ رخ داده است، نسبت داد.

 

بریده های کتاب 1984 :

به آینده، به گذشته، به زمانی که اندیشه آزاد باشه، زمانی که انسان‌ها با همدیگه فرق داشته باشند و تنها زندگی نکنند ــ به زمانی که حقیقت وجود داشته باشه و نشه چیزی رو که اتفاق افتاده باطل کرد: از دوران هم‌شکلی، از دوران انزوا، از دوران برادرِ بزرگ، از دوران پندار دوگانه ــ سلام می‌رسونم!

 

«فرقش چیه؟ همیشه یک جنگ مُرده‌شوربرده جای یک جنگ مُرده‌شوربردهٔ دیگه رو می‌گیره؛ آدم هم که می‌دونه اخبار همه‌ش چاخانه.»

 

هیچ‌چیز مالِ خود آدم نبود جز چند سانتی‌متر مکعبِ داخل جمجمه‌اش.

 

همیشه شب می‌آمدند ــ بازداشت‌ها بدون استثنا شب اتفاق می‌افتاد. ناغافل آدم را از خواب می‌پراندند، دستی خشن شانه‌اش را تکان می‌داد، نورها به صورتش می‌تابیدند، می‌دید چهره‌هایی بی‌رحم دور بسترش حلقه زده‌اند. در اکثریت قاطع موارد محاکمه‌ای در کار نبود، بازداشت گزارش نمی‌شد. مردم یکهو غیب‌شان می‌زد، همیشه طی شب.

***

باید عادت کنید بدون کسب نتیجه و بدون امید به زندگی ادامه بدید.

***

هر جا برابری باشد، سلامت عقل هم هست.

***

این‌که حزب قادر باشد به گذشته دست‌درازی کند و بگوید فلان یا بهمان رویداد هرگز اتفاق نیفتاده، قطعاً و بی‌تردید، مخوف‌تر از شکنجه و مرگ نیست؟

***

هیچ‌چیز غیرقانونی نبود، چون دیگر قانونی وجود نداشت.

***

این‌که آدم در اقلیت باشد، حتی اقلیتی یک‌نفره، باعث نمی‌شود دیوانه به حساب بیاید. راستی وجود داشت و ناراستی، و آدمی که راستی را می‌چسبید و حتی جلوِ تمام عالم می‌ایستاد دیوانه نبود.

***

چه‌طور ممکنه شعاری مثل “آزادی بردگی است” داشته باشیم، وقتی مفهوم آزادی باطل و منسوخ شده؟ فضای حاکم بر تفکر کاملاً متفاوت خواهد بود. در واقع، دیگه تفکر به شکلی که الآن درک می‌کنیم در کار نخواهد بود. پای‌بندی به اصول یعنی فکر نکردن ــ نیاز نداشتن به تفکر. پای‌بندی به اصول همون ناآگاهیه.

***

با مشاهدهٔ جملهٔ «دوستت دارم» میل به زنده ماندن از عمق وجودش فوران زده بود.

***

هر پیشینه‌ای یا نابود شده یا تحریف، هر کتابی رو بازنویسی کرده‌ند، هر تصویری از نو چاپ شده، اسم هر مجسمه و خیابون و ساختمون رو عوض کرده‌ند، تاریخِ همهٔ رویدادها رو تغییر داده‌ند.

***

وزارتخانهٔ محبت به‌راستی هولناک بود. اصلاً پنجره نداشت. وینستون هرگز به وزارتخانهٔ محبت قدم نگذاشته بود، از فاصلهٔ نیم‌کیلومتری‌اش هم رد نشده بود. ورود به آن مکان ناممکن بود مگر برای امور رسمی، و تازه آن موقع هم باید از هزارتوی سیم‌های خاردار درهم‌تنیده، درهای فولادی و آشیانه‌های مخفی مسلسل عبور کرد. حتی در خیابان‌های منتهی به موانع بیرونی‌اش محافظانی گشت می‌زدند که آدم را یاد گوریل می‌انداختند، یونیفُرم سیاه به تن داشتند و به باتوم مسلح بودند.

***

«خب، پس چرا متأسفی که هلش ندادی؟» «فقط به این دلیل که واکنش فعال رو به واکنش منفعل ترجیح می‌دم. توی بازی‌ای که ما درگیرش هستیم نمی‌تونیم برنده بشیم. بعضی از شکست‌ها از بعضی از شکست‌های دیگه بهترند؛ تفاوتش همه‌ش همینه.»

***

با لحنی بی‌رمق و ترسان گفت «شماها بر ما فرمانروایی می‌کنید چون مصلحت‌مون در اینه. شماها باور دارید ابنای بشر قابلیتش رو ندارند خودشون رو اداره کنند و واسهٔ همین...»

***

چهار عامل می‌تواند گروهِ حاکم را از قدرت ساقط کند. یا قدرتی خارجی کشور را تصرف می‌کند، یا حکومت‌شان به قدری ناکارآمد است که توده‌ها به طغیان تحریض می‌شوند، یا اجازه می‌دهد گروهی قدرتمند و متشکل از افراد میانهٔ ناراضی موجودیت بیابند، یا اعتمادبه‌نفس و رغبت به فرمانروایی را از دست می‌دهد. این علل به‌تنهایی عمل نمی‌کنند و علی‌الاصول هر چهارتای‌شان به درجات متفاوت نقش دارند.

***

نمی‌تونند همچی کاری بکنند. می‌تونند آدم رو مجبور کنند فلان حرف رو بزنه ــ هر حرفی رو ــ ولی نمی‌تونند آدم رو مجبور کنند باورش کنه. نمی‌تونند به درون آدم نفوذ کنند.

***

سنت ناگفته؛ آدم ازش خبر داشت هر چند هرگز نشنیده بود کسی راجع‌به‌اش حرفی بزند ــ این بود که از پشت شلیک کنند. همیشه به پس کله، بدون هشدار

***

تا هنگامی که معیاری برای مقایسه نداشته باشند حتی پی نمی‌برند که مورد ستم واقع شده‌اند.

***

از فکر به کلمه رسیده بود، و حالا از کلمه به عمل.