هایلایت کتاب | 1984 (دو)

پدرام پدرام پدرام · 30 فروردین · خواندن 5 دقیقه

خلاصه داستان کتاب 1984

رمان ۱۹۸۴ چهار سال پس از رمان «قلعه‌‌ی حیوانات» توسط جورج اورول نوشته شد. این دو رمان به‌‌اندازه‌‌ای در تاریخ ادبیات معاصر جهان مطرح هستند که به‌عنوان آیکون و نماد در مطالعات ادبی در نظر گرفته می‌‌شوند. این دو اثر در کنار یکدیگر عنوان پرفروش‌‌ترین آثار یک نویسنده‌‌ در قرن بیستم را به خود اختصاص داده‌‌اند. کتاب 1984 در یک فضای تیره و تارِ خیالی در کشوری به نام اقیانوسیه‌‌ رخ می‌‌دهد. داستان آن، داستانی پیچیده است که نیاز است شرحی کوتاه از آن داده شود.

 

(هشدار: این بخش می‌تواند پایان داستان را فاش کند)

 

رمان با مقدمه‌‌ای بر زندگی وینستون اسمیت، شخصیت اصلی کتاب آغاز می‌‌شود. وینستون در وزارت حقیقت کار می‌‌کند و وظیفه‌‌اش ثبت وقایع تاریخی بر اساس نظرات حزب است. وینستون با شغلش دچار مشکل می‌‌شود و رفته‌رفته از ثبت دروغ‌‌های حزب خسته می‌‌شود. پس در دفترچه‌‌ای که از مغازه‌‌ی آقای چارینگتون آن را می‌‌خرد، شروع به نوشتن و بروز افکار ضد حزبی خود می‌‌کند. یک روز، زمانی که او سرِ کار است با دختری با موهای تیره ارتباط می‌‌گیرد، به این نحو که نوشته‌‌ای از او دریافت می‌‌کند. نوشته این است: «دوستت دارم».

 

وینستون که شوکه شده با صاحب نوشته یعنی جولیا ملاقات می‌‌کند. جولیا مانند وینستون مخالف حزب است. آن‌‌ها در آپارتمان بالای مغازه‌‌ی آقای چارینگتون، قرارهای مخفیانه‌‌ی خود را می‌‌گذارند. پس از گذشت زمانی، نفرت وینستون و جولیا نسبت به حزب شدت پیدا می‌‌کند. بنابراین آن‌‌ها با اُبراین –دوست وینستون- تماس برقرار می‌‌کنند تا در گروه اخوت (گروهی مبارز علیه حزب) عضو شوند. اُبراین رضایت آن‌‌ها را جلب می‌‌کند و کتاب مانیفست انقلاب را به آن‌‌ها می‌‌دهد.

 

وینستون و جولیا با خواندن کتاب، با افکار گروه اخوت آشنا می‌‌شوند. درست در زمانِ عمل به مانیفست گروه اخوت، خانه‌‌شان توسط پلیس محاصره می‌‌شود. مشخص می‌‌شود که آقای چارینگتون خود عضو پلیس بوده است و آن‌‌ها را لو می‌‌دهد. وینستون و جولیا از هم جدا شده و وینستون را به زندان می‌‌برند. در زندان، بر اثر شکنجه، وینستون زمان را از دست می‌‌دهد و یکباره اُبراین جلوی او ظاهر شده و فاش می‌‌کند که در تمام مدت عضو حزب بوده است. اُبراین شکنجه‌‌ی وینستون را ادامه می‌‌دهد تا نظر او را نسبت به برادر بزرگ (به رئیس حزب، برادر بزرگ گفته می‌‌شود) تغییر دهد. اُبراین حتی فاش می‌‌کند که جولیا به وینستون خیانت کرده است.

 

با این حال، وینستون در مقابل شکنجه‌‌ها، ایستادگی می‌‌کند تا این‌‌که راهی جز بردن او به اتاق ۱۰۱ نمی‌‌ماند. اتاق 101 جایی است که هر کس با ترس‌‌هایش روبرو می‌‌شود. ترس وینستون، موش‌‌ها هستند. پس موش‌‌ها به سمت وی هجوم آورده و می‌‌خواهند از صورتش تغذیه کنند. بالاخره وینستون زیر بار این شکنجه، تاب نمی‌‌آورد و تسلیم می‌‌شود.

 

بریده هایی از کتب 1984 نوشته جورج اورول :

این‌که مدعی شد به متن «گند زده چون مریض‌احوال بوده»، به تعبیر دقیق‌تر، چنین معنا می‌دهد که تصویرِ مخوفِ آیندهٔ ممکن فقط می‌توانست به قلم انسانی بیمار نوشته شود.

***

شده بودند مثل مورچه که چیزهای کوچک را می‌بیند اما بزرگ‌ها را نه. و هنگامی که حافظه ناتوان باشد و اسناد مکتوب هم جعل شده باشند ــ آن‌گاه که چنین اتفاقی بیفتد، چاره‌ای نمی‌ماند جز این‌که آدم ادعای حزب را بپذیرد و باور کند شرایط زندگی بهتر شده، زیرا هیچ معیاری برای مقایسه وجود ندارد و هرگز هم به وجود نمی‌آید.

***

فقط چهار عامل می‌تواند گروهِ حاکم را از قدرت ساقط کند. یا قدرتی خارجی کشور را تصرف می‌کند، یا حکومت‌شان به قدری ناکارآمد است که توده‌ها به طغیان تحریض می‌شوند، یا اجازه می‌دهد گروهی قدرتمند و متشکل از افراد میانهٔ ناراضی موجودیت بیابند، یا اعتمادبه‌نفس و رغبت به فرمانروایی را از دست می‌دهد.

***

پس از کمی فکر به این نتیجه رسید که حداکثر بیست سال طول می‌کشد تا دیگر نشود این سؤال اساسی و ساده را مطرح کرد، «زندگی قبل از انقلاب بهتر از الآن بود؟» در واقع، حالا هم کسی نمی‌توانست به‌اش جواب بدهد، چون اندک بازمانده‌های پراکندهٔ دنیای قدیم قادر نبودند یک دوران را با دورانی دیگر مقایسه کنند. یک عالم جزئیات باطل و بی‌خاصیت را به یاد می‌آوردند.

***

در فلسفه، یا دین، یا اخلاق، یا سیاست، دو به‌علاوهٔ دو ممکن است بشود پنج، اما وقتی پای تفنگ یا هواپیما به میان می‌آمد، نتیجه ناگزیر می‌بایست چهار باشد.

***

برخلاف وینستون، او به‌خوبی پی برده بود مقصودِ غایی حزب از تنزه‌طلبی جنسی چیست. نکته صرفاً این نبود که غریزهٔ جنسی دنیای مستقل خویش را می‌آفرید که بیرون از سلطهٔ حزب جای می‌گرفت و از این‌رو باید در صورت امکان نابود می‌شد. مهم‌تر این بود که محرومیت جنسی باعث ایجاد هیستری می‌شد که مطلوب بود، زیرا می‌توانست به جنون جنگ و پرستش پیشوا بدل شود. دختره این‌طور توضیح داد، «آدم که انرژیش رو تخلیه می‌کنه، بعدش احساس خوشبختی به‌ش دست می‌ده و هیچی واسه‌ش اهمیت نداره. برای اون‌ها قابل‌تحمل نیست که آدم همچی حالی پیدا کنه. اون‌ها می‌خوان آدم مدام لبریزِ انرژی باشه. همهٔ این رژه رفتن‌های چپ‌وراست و هورا کشیدن‌ها و پرچم تکون دادن‌ها جبران تمنای جنسی ترشیده‌ست. اگه آدم از درون شاد باشه و احساس خوشبختی بکنه، چرا باید محض خاطر برادرِ بزرگ و برنامه‌های سه‌ساله و “دو دقیقه نفرت” و مابقی چرندیات مُرده‌شوربرده‌شون به هیجان بیاد؟»

***

آن‌چه مایهٔ هراس می‌شود این است که همه‌چیز می‌تواند حقیقت به حساب بیاید.

***

اگه آدم اصول جزئی رو رعایت کنه، می‌تونه عوضش اصول اساسی رو زیر پا بذاره.

***

فکر کرد و به این نتیجه رسید که بدترین دشمن آدم سیستم عصبی خودش است. تشویش و تنش درونی می‌تواند هر آن به شکل عارضه‌ای مشهود بارز شود.

***

این‌که حزب قادر باشد به گذشته دست‌درازی کند و بگوید فلان یا بهمان رویداد هرگز اتفاق نیفتاده، قطعاً و بی‌تردید، مخوف‌تر از شکنجه و مرگ نیست؟

***

آدم ناگزیر بود بپذیرد ــ عملاً می‌پذیرفت چون عادتْ تبدیل به غریزه می‌شود.