هایلایت کتاب | بخش دی (پایانی)

پدرام پدرام پدرام · 28 فروردین · خواندن 3 دقیقه

درباره فریدا مک فادن، نویسنده کتاب بخش دی

فریدا مک فادن در شهر نیویورک به دنیا آمد و خودش می‌گوید به همین دلیل است که اغلب داستان‌هایش در این شهر اتفاق می‌افتد. مک فادن نامی است که در نیویورک تایمز، آمازون، یو اس اس تودی، وال استریت ژورنال و... می‌بینید. این نویسنده‌ی پرکار توانسته است نظر مخاطبان بسیاری را به خود جلب کند. به‌عنوان مثال خوانندگان آمازون درباره‌ی کتاب بخش دی او گفته‌اند: «پیچ و خم‌ها ادامه می‌یافت و پایانی شوکه کننده داشت. این مسأله باعث می‌شد به صفحات بچسبم و نتوانم از آن دست بردارم.»، «خیلی گیرا بود نمی‌توانستم از خواندن آن دست بردارم.»، «این کتاب را تقریباً بلعیدم و نمی‌توانستم آن را زمین بگذارم.»

 

همین چند نظر نشان می‌دهد که مک فادن کاملاً می‌داند چطور مخاطب را میخ‌کوب کند و پای داستانش بنشاند.

 

او همچنین جوایز متعددی را هم از آن خود کرده است. جایزه‌ی بین‌المللی نویسندگان هیجان‌انگیز، جایزه‌ی انتخاب گودریدز و... کتاب‌های او به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شده و به کشورهای مختلف راه پیدا کرده است. این نویسنده‌ی نام‌آشنا و صاحب کتاب‌های پرفروش، یک پزشک متخصص در آسیب مغزی است.

 

او توانسته است از حرفه‌ی خود استفاده کند و رمان‌های روان‌شناختی و حتی چند کتاب طنز پزشکی بنویسد. اما حالا به‌حدی در زمینه‌ی نویسندگی معروف شده است که خودش می‌گوید مجبور است کار در زمینه‌ی پرشکی را کمی محدود کند. از او کتاب‌های بسیاری منتشر شده است که «یکی پس از دیگری»، «بانوی طبقه بالا»، «خدمتکار» و «هیچ وقت دروغ نگو» از آن جمله‌اند؛ فریدا مک فادن در مصاحبه‌ای توصیه‌ای به نویسندگان کرده است و می‌گوید: «من همیشه می‌گویم آن رمان را بنویس، زیرا نمی‌توانی یک صفحه‌ی خالی را ویرایش کنی. از تعلل دست بردار.»

 

بخشی از متن کتاب بخش دی

«دکتر بک اتاق استراحت کارکنان را نشانمان می‌دهد که درست کنار ورودی قرار دارد، سپس می‌رود و لحظه‌ای به ما مهلت می‌دهد تا غذایمان را در یخچال بگذاریم.

 

اتاق استراحت اتاق ساده‌ای است. یک کاناپه در اتاق هست که از کاناپه‌ای که من و گبی پارسال از ترکیدن نجاتش دادیم وضع بدتری دارد، و این خودش خیلی چیزها را ثابت می‌کند. یک کامپیوتر گوشهٔ اتاق هست که شبیه کامپیوتری است که در عکس‌های خانهٔ پدر و مادرم قبل از به دنیا آمدنم دیده بودم. کنار کامپیوتر باستانی یک پنجره هست. با دیدن میله‌های جلوی پنجره، تمام تصوراتم برای هوای تازه خوردن بلافاصله دود می‌شوند و به هوا می‌روند.

 

کمرون در یخچال را باز می‌کند تا شاممان را داخلش بگذاریم. به سرووضع یخچال می‌خورد چیزی حدود یک قرن از آخرین باری که تمیز شده گذشته باشد. یک پوستهٔ قهوه‌ای‌رنگ سرتاسر سطح یخچال را پوشانده و برای جا دادن شامم مجبور می‌شوم یک پاکت شیر را که انگار جامد شده، هل بدهم عقب. ولی جرئت نمی‌کنم چیزی را دور بیندازم.

 

اممم... نکند این یک آزمایش روان‌شناختی باشد؟ شاید کسی پشت دوربین تماشایمان می‌کند تا ببیند این یخچال چندش‌آور را تمیز می‌کنم یا نه.

کمرون گوشی‌اش را بالا می‌آورد و با انگشتش ضربه‌ای به صفحه‌اش می‌زند. «اینجا اصلاً آنتن نداره.»

با اینکه این مرد مرا به‌خاطر یک آزمون پس زده بود، سعی می‌کنم کمکش کنم. «گبی گفت کنار پنجره آنتن هست.»

 

به‌سمتی حرکت می‌کنم که گبی گفته بود و مستقیماً به‌سمت پنجره می‌روم. گوشی‌ام را به سطح سرد پنجره می‌چسبانم و همان‌طور که انتظار می‌رفت، یک خط آنتن روی صفحهٔ گوشی‌ام می‌آید. و بعد از یک لحظه... می‌شود دو خط... هورا!»