هایلایت کتاب | بخش دی (دو)
· 27 فروردین · خواندن 3 دقیقه خلاصه داستان بخش دی
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند!
داستان با ورود امی برنر به شیفت شبانه در بخش دی بیمارستان روانی آغاز میشود؛ جایی که قوانین سختگیرانه، ممنوعیت اشیای خطرناک و فضای بسته، حس ناامنی و اضطراب را تشدید میکند. امی که پیشتر تجربهی تلخی از حضور در این بخش داشته، حالا باید با بیماران و همکاران جدیدش روبهرو شود. او در کنار کامرون برگر، نامزد سابقش، و تحت نظارت دکتر بک قرار میگیرد. روایت با فلشبکهایی به گذشتهی امی و رابطهاش با جید کارپنتر، دوست صمیمی و حالا یکی از بیماران بخش، پیش میرود.
خاطرات نوجوانی، مشکلات خانوادگی جید و اتفاقات مبهم گذشته، سایهای بر ذهن امی انداختهاند. در بخش دی، امی با بیماران مختلفی مواجه میشود: از مردی که پدرش را خدا میداند تا زنی که بیوقفه بافتنی میبافد و مردی که صداهایی برای قتل میشنود. در این میان، امی با ترسهای شخصی، احساس گناه و رازهایی که سالها پنهان ماندهاند، دستوپنجه نرم میکند. داستان با تعلیق و ابهام پیش میرود و مخاطب را درگیر این پرسش میکند که چه چیزی در گذشتهی امی و جید رخ داده و آیا امی میتواند از این شیفت شبانه جان سالم به در ببرد.
بریده هایی از کتاب بخش دی نوشته شده توسط فریدا مک فادن :
«اگه یه صدا بهت بگه یه نفر رو بکشی، این کار رو میکنی؟»
***
از همه مهمتر، درک نمیکنم چرا باید مثلثات یاد بگیرم. اگر در یک سوپرمارکت باشم، برای اینکه حساب کنم بقیهٔ پولم چقدر میشود لازم است بدانم سینوس عدد سی چند میشود؟ این درس احمقانهترین و بهدردنخورترین درس است.
***
وقتی آن چای سرد هلوییهای آغشته به توهمزا را میخوردم بیشتر او را میدیدم، ولی حتی بعد از آنکه جید از زندگیام رفت، هنوز گاهی آن دخترکوچولو را میدیدم. نُه سال از آن زمان گذشته است و من تا به حال بهجز جید به هیچ کس دیگری دربارهاش نگفتهام. نمیدانم داروهایی که داخل نوشیدنیام میریخت چیزی را در وجودم روشن کرده که خاموش کردنی نیست یا نه، ولی آن دخترکوچولو همیشه همراهم است. همیشه. و همیشه به من میگوید کارهایی بکنم. کارهای بد. ولی به حرفش گوش نمیدهم. معلوم است که گوش نمیدهم. خب، بیشتر اوقات گوش نمیدهم.
***
ولی همیشه برای کتاب خواندن وقت میگذاشتم. هر بار که کتابی را برمیداشتم، برایم مثل فرار بود. برای یکی دو ساعت، بهجای دنیای کسلکنندهٔ خودم، بخشی از دنیای کتاب میشدم.
***
دکتر بک میگوید: «همیشه مجذوب این بودم که چهچیزی باعث میشه یه مغز عادی همچین توهمات قدرتمندی رو خلق کنه.»
***
عاشق سوییشرت کلاهدارم. راحت و گرماند و اگر باران ببارد، میتوانی کلاهش را روی سرت بگذاری. بهترین لباس است!
***
نمیتوانم تصور کنم مادرم را در جوانی از دست بدهم. حتی گاهی اوقات روی اعصابم میرود، ولی نمیدانم بدون او باید چهکار کنم. یک دختر به مادرش نیاز دارد. کاش قبل از آنکه تماسم را با مادرم قطع میکردم، به او میگفتم دوستش دارم.
***
کاش از آن دانشجوهای پزشکیای بودم که وقتی مضطرب میشوند، بهجای گرسنگی دادن به خودشان، پرخوری میکنند.
***
به نظر میآید حرفش دروغ باشد. اگر بیمارها تحت کنترلاند، پس لزومی ندارد درهای بخش را قفل کنند، اینطور نیست؟
***
«اگه بهت فرصتش رو بدم، همیشه بدترین کار ممکن رو میکنی.»