هایلایت کتاب | بخش دی (یک)

پدرام پدرام پدرام · 26 فروردین · خواندن 3 دقیقه

درباره کتاب بخش دی اثر فریدا مک فادن

کتاب بخش دی داستان دانشجویی به نام ایمی برنر است که باید سیزده ساعت را در بخش روان‌شناسی بیمارستان سپری کند. جایی که درهای آن قفل است. فریدا مک فادن با تجربه‌ی پزشکی خود خواننده را به چالش می‌کشد. او خوب می‌داند چه اتفاقی می‌تواند اوج هیجان را در خواننده ایجاد کند و چگونه با داستانی روان‌شناختی، تعلیق را تا نقطه‌ی اوج بالا ببرد. نویسنده با زبانی روان و ساده ماجرایی هیجان‌انگیز و ترسناک را روایت می‌کند. 

 

اما شما فقط با یک داستان مهیج طرف نیستید. مک فادن تلاش خود را به کار برده تا مفهومی به نام مشکلات روانی را واضح و مشخص توضیح دهد و ذهنیت منفی و تاریکی که نسبت به بیماران روحی وجود دارد را تا حدی برطرف کند. او در این کتاب خواننده را به کنار بیماران می‌برد و در نزدیک‌ترین حالت با آن‌ها روبه‌رو می‌کند.

 

شما با باز کردن رمان بخش دی وارد بخشی می‌شوید که درهایش برای افراد عادی قفل است. قرار است چندین ساعت را در این بخش با ماجرایی پیچیده و مرموز بگذرانید.

 

رمان بخش دی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟

کتاب بخش دی مناسب افرادی است که به دنبال داستان‌های مهیج و رمان‌های ترسناک هستند. همین‌طور آن‌ها که به تریلرهای روان‌شناختی علاقه‌مندند. هرچند می‌توان گفت این کتاب مناسب تمام افراد بزرگسال است و هرکسی که آن را دست بگیرد سخت می‌تواند زمین بگذارد.

 

بریده های کتاب بخش دی اثر فریدا مک فادن :

احساس عجیبی است که در فضایی کوچک بین آدم‌هایی باشم که روحشان خبر ندارد چه‌چیزهایی را پشت‌سر گذاشته‌ام.

***

بهترین دروغ‌ها همیشه به حقیقت نزدیک‌ هستند.

***

ولی همیشه برای کتاب خواندن وقت می‌گذاشتم. هر بار که کتابی را برمی‌داشتم، برایم مثل فرار بود. برای یکی دو ساعت، به‌جای دنیای کسل‌کنندهٔ خودم، بخشی از دنیای کتاب می‌شدم.

***

کَم می‌خندد. «پس اسکیزوفرنیکه؟» دکتر بک اخم می‌کند. «نه. "اسکیزوفرنیک" نیست. ما به بیمارها این‌طوری اشاره نمی‌کنیم. میگل یه آدمه و فقط با اختلال روانی‌ش توصیف نمی‌شه. اون یه اسکیزوفرنیک نیست، یه آدمه که به بیماری اسکیزوفرنی مبتلاست. متوجه شدی؟»

***

تنها راه اینکه بفهمی سلامت عقلی داری این است که یک فرد کاملاً دیوانه را ببینی.

***

آخرین باری که با هم صحبت کردیم رفتار خیلی بدی با او داشتم. سعی داشت به من پیشنهاد صلح و آشتی بدهد و من ردش کردم. در دفاع از خودم باید بگویم، نمی‌دانستم آخرین باری است که با هم حرف می‌زنیم.

***

و بدترین بخش ماجرا اینجاست که حالا هیچ کسی نمانده که بتوانم بهش اعتماد کنم.

***

تمام این مدت فکر می‌کردم هیولا داخل اتاق انفرادی یک است. فکر می‌کردم در راهروها پرسه می‌زند و داخل گوشه‌وکنار تاریک بخش پنهان می‌شود. ولی تمام این مدت، درست مقابلم بود.

***

اگر می‌خواستم چیزی را بگویم که الان بهش فکر می‌کنم، چیزی در این مایه‌ها می‌شد: ترجیح می‌دم خودم رو از پلک‌هام دار بزنم.

***

«الان وقت خوبی نیست که با یه زن رابطه داشته باشم. اول باید خودم رو جمع‌وجور کنم.» این منطقی‌ترین چیزی است که از وقتی به اینجا آمده‌ام، از زبان کسی شنیده‌ام.

***

همه فقط یه مشت داروی خواب‌آور تجویز می‌کنن، ولی تو باهام حرف زدی. از همه مهم‌تر، به حرف‌هام گوش دادی.

***

حتی اگر دیوانه باشم، باز هم می‌توانم از یک غروب زیبا لذت ببرم.