هایلایت کتاب | کتابخانه نیمه شب (پایانی)

پدرام پدرام پدرام · 17 فروردین · خواندن 4 دقیقه

و برسیم به پارت آخر این کتاب یه توضیحات نهایی درموردش رو میگم و معرفی میکنیم و در آخر هم بریده هایی از کتاب رو قرار میدم امیدوارم که لذت ببرید، کتاب بخرید و کتاب بخونید.

توی این مسیر هم کتاب هایی رو به ما معرفی کنید تا ما هم کتاب های جدیدی رو بشناسیم و بخونیم با سپاس❤️

 

بریم سراغ معرفی و بریده های کتاب :

تابه‌حال شده در نقطه‌ای از زندگی بایستید و با خودتان بگویید اگر در آن روز تصمیم دیگری می‌گرفتم چه می‌شد؟ پاسخ سوال روشن است، حتماً برایتان پیش آمده است. زندگی مجموعه‌ای از تصمیمات ماست و ما با این‌که در هر بزنگاهی سعی می‌کنیم بهترین تصمیم را داشته باشیم، نمی‌توانیم از تردید فرار کنیم. تردید همیشه با ماست؛ تردید در این که شاید می‌توانستیم بهتر عمل کنیم و تصمیمات درست‌تری بگیریم.

 

همه‌ی ما به محض این‌که پا به دنیای بزرگسالی و حتی نوجوانی می‌گذاریم، مجبور به تصمیم‌گیری هستیم. انتخاب رشته می‌کنیم، به دانشگاه می‌رویم، دوست پیدا می‌کنیم، بعد هم به سراغ شغل و فرد و موردعلاقه‌مان می‌رویم و در هر کدام از این تصمیم‌ها، یک تغییر کوچک می‌تواند مسیر زندگی‌مان را به کل تغییر دهد و ما را به فرد دیگری تبدیل کند.

 

کتابخانه نیمه شب اثر مت هیگ رمان خوش‌خوانی است که از زاویه‌دید اول شخص روایت می‌شود، سیر داستانی پیچیده‌ای ندارد و با نثری روان و ساده نوشته شده است. آن‌چه این کتاب را از دیگر آثار متمایز می‌کند، ایده‌ی درخشان و قابل‌توجه آن است؛ ایده‌ای که از اعماق درون انسان سربرآورده و حسرت‌ها و رویاهای دور او را به قالب کلمه درمی‌آورد. شاید همین دست گذاشتن روی رویای مشترک بود که کتاب‌خانه‌ نیمه‌شب را به یکی از پرفروش‌ترین و محبوب‌ترین آثار تبدیل کرد و باعث شد در سرتاسر دنیا ترجمه شود.

 

چرا باید این کتاب را بخوانیم؟

کتاب کتابخانه‌ نیمه شب از چند جهت انتخاب خوبی برای مطالعه است. اول این‌که مطالعه‌ی این کتاب باعث می‌شود ما ببینیم بهتر است به جای حسرت خوردن و دل‌بستن به «اگر»ها و «شاید»ها، زندگی کنیم، چون هیچ دکمه‌ی برگشتی وجود ندارد و نباید تنها فرصتمان را بسوزانیم. دوم این‌که کتاب‌خانه نیمه‌شب داستانی خوش‌خوان دارد که به سرعت پیش می‌رود و اوقات خوشی برایتان می‌سازد.

 

مخاطبان این کتاب بارها و بارها اظهار کرده‌اند که با مطالعه‌ی این رمان حس خوبی پیدا کرده‌اند و تصمیم گرفته‌‌اند قدردان زندگی باشند، تصمیم گرفته‌اند در تصمیم‌گرفتن دقت کنند و مدام زندگی را به بعد و بعید و روزهای دیگری موکول نکنند. این شاید بزرگترین تلنگر برای هر کسی در هر موقعیتی باشد.

 

بریده های از کتاب :

آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.

***

گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»

***

هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.

***

برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»

***

اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد

***

نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.

***

اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.

***

هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه.

***

نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.» 

«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»

***

با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.

***

فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادی.

***

تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟»

***

خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.

***

هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم.

***

آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است.

***

یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.

***

اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.