هایلایت کتاب | بوف کور
· 17 فروردین · خواندن 6 دقیقه معرفی و بریده هایی از کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت | به طور مفصل و کامل در ادامه مطلب بخوانید.
کتاب بوف کور با عنوان انگلیسی The Blind Owl رمانی از صادق هدایت نویسندهی سرشناس ایرانی است. این رمان که اولین بار در سال ۱۳۱۵ در هند چاپ شد، مهمترین اثر داستانی سوررئال ایرانی است که آوازهاش مرزهای ایران را درنوردیده است. روایت رمان اول شخص و غیرمنسجم است و دو بخش نسبتاً متفاوت دارد. در تکهی نخست زن اثیری مورد توجه و روایت اوست و در تکهی دوم زنی که لکاته مینامدش. فضای داستان مبهم و تاریک است و با نمادپردازی و تصویرسازی منحصربهفرد هدایت بهدرخشانی خلق شده است.
کتاب بوف کور رمانی کوتاه از صادق هدایت، اولین و مهمترین رماننویس ایرانی است. این اثر یکی از برجستهترین رمانهای سوررئال فارسی است که هدایت با خلق آن نام و شهرتی نسبی در گسترهی جهان به دست آورد. این کتاب که در سال ۱۳۱۵ خورشیدی چاپ شد، برای انتشار نیز مسیری پیچاپیچ و سخت را طی کرد. موضوع کتاب بوف کور را نمیتوان به کلماتی محدود خلاصه کرد. رمان دو بخش دارد که در هر دو بخش راوی اول شخص داستان از ارتباط عجیب خود با یک زن سخن میگوید. در بخش نخست زنی اثیری که نماد یک زن آسمانی و دستنیافتنی است، مرکز توجه راوی است و در بخش دوم زنی که لکاته خوانده شده؛ زنی که از راوی دوری میکند و همزمان فاسقهایی پرشمار دارد و نماد زنی زمینی و دور از ایدئالهای ذهنی است.
حضور پیرمرد قوزی و پیرمرد خنزرپنزری در دو بخش بر غرابت و ابهام فضای داستان بوف کور افزوده است. فضای عجیب برساختهی هدایت با نمادپردازی ویژهی او بهخوبی پخته و پرداخته شده است. گسست از واقعیت، چندپارگی و عدم انسجام روایت و روانپریشی راوی در کنار بنمایه و تصاویر تیره و پرابهام اثر که همگی از مرگاندیشی و اندیشهی پوچی و انزواجوی هدایت ریشه گرفته، رمان بوف کور را به یکی از بهترین و تأثیرگذارترین رمانهای فارسی و نیز پربحثترینشان بدل کرده است.
چرا باید این کتاب را بخوانیم؟
کتاب بوف کور مهمترین یا دستکم یکی از مهمترین و محبوبترین رمانهای سوررئال فارسی در ایران و جهان است.
نبوغ تکنیکی هدایت در داستاننویسی و نمادپردازی و فضاسازی درخشان او این رمان را به اثری خواندنی و جذاب بدل کرد.
بسیاری از نویسندگان بزرگ و مشهور جهانی ادبیات ایران را با رمان بوف کور شناختهاند. بزرگانی همچون آندره برتون و هنری میلر این اثر را با عباراتی شگفتآور توصیف کردهاند.
اهمیت بوف کور صادق هدایت سبب شده متن آن در دانشگاههای مختلفی در سطح جهان تدریس شود.
این رمان کوتاه به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شده، در جهان با استقبالی کمنظیر (در بین رمانهای ایرانی) روبهرو شده و در فهرستهای ادبی مهمی جای گرفته است.
درباره صادق هدایت؛ نویسنده بوف کور
صادق هدایت، نویسنده کتاب بوف کور، (متولد ۲۸ بهمن ۱۲۸۱، تهران - درگذشته در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰، پاریس)، یکی از بزرگترین نویسندگان ایرانی است که فنون مدرنیستی را وارد ادبیات داستانی فارسی کرد. هدایت که در خانوادهای سرشناس و اشرافی به دنیا آمد، ابتدا در تهران و سپس در فرانسه و بلژیک در رشتههای دندانپزشکی و مهندسی تحصیل کرد. هدایت پس از ارتباط با چهرههای روشنفکر برجستهی اروپا، تحصیلات خود را رها کرد تا به ادبیات بپردازد.
او به شدت جذب آثار افرادی از جمله ادگار آلن پو، فرانتس کافکا، آنتون چخوف و فئودور داستایوفسکی شد و بسیاری از آثار کافکا را به فارسی ترجمه کرد. هدایت در سال ۱۳۰۹ به ایران بازگشت و نخستین کتاب داستان کوتاه خود به نام زندهبهگور و آثار دیگری از جمله سایهی مغول و سه قطره خون را نوشت.
صادق هدایت شخصیت مرکزی محافل روشنفکری در تهران بود. او در برخی از آثار خود با استفاده از عبارات عامیانه، نثر فارسی را بسیار غنی کرد و نویسندگان جوان را تحت تاثیر قرار داد. هدایت در سال ۱۳۱۵ به بمبئی رفت و معروفترین رمان او، بوف کور که عمیقا بدبینانه و کافکایی است نیز برای نخستین بار در بمبئی منتشر شد. این نویسنده در اواخر عمر، از دوستانش کناره گرفت و به مصرف مواد مخدر و الکل روی آورد. او در سال ۱۳۲۹ غرق در ناامیدی، تهران را ترک کرد و به پاریس رفت. او سرانجام در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در آپارتمانش در پاریس با گاز خودکشی کرد.
بریده های کتاب بوف کور :
فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.
***
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد.
***
در مقابل یک قادر متعال و صاحباختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.
***
افکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه میکند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمدهاند؟ آیا آنچه که حس میکنم، میبینم و میسنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟ من فقط برای سایهی خودم مینویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.
***
نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد.
***
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.
***
زندگی من مثل شمع خرده خرده آب میشود. نه، اشتباه میکنم مثل یک کندهی هیزمِ تر است که گوشهی دیگدان افتاده و به آتش هیزمهای دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده است.
***
از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس میکردم.
***
تنها مرگ است که دروغ نمیگوید!
***
تنها چیزی که از من دلجویی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی میکردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من میخورد؟
***
گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضیها فقط یکی از این صورتکها را دائماً استعمال میکنند که طبیعتاً چرک میشود و چین و چروک میخورد. این دسته صرفهجو هستند.
***
نهتنها جسمام، بلکه روحم همیشه با قلبم متناقض بود و باهم سازش نداشتند.
***
عرقخور میرود مست میکند، نویسنده مینویسد، حجار سنگتراشی میکند و هرکدام دق دل و عقدهی خودشان را به وسیلهی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی میکنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی میتواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد. ولی من، من که بیذوق و بیچاره بودم، یک نقاش روی جلد قلمدان، چه میتوانستم بکنم؟
***
کاش میتوانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بیدغدغه!
***
زندگی من ته این چشمها غرق شده بود.
***
حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم. نه، آن منِ سابق مرده است، تجزیه شده
***
نقاشی هرچند مختصر و ساده باشد ولی باید تاثیر بکند و روحی داشته باشد.
***
برای کسی که در گور است زمان بیمعنی است.
***
دیوارها با خودشان چه داشتند که سرما و برودت را تا قلب انسان انتقال میدادند.
***
مثل اینکه قانون ثقل برای من وجود نداشت و آزادانه دنبال افکارم که بزرگ، لطیف و موشکاف شده بود پرواز میکردم.