هایلایت کتاب | کتابخانه نیمه شب (دو)

پدرام پدرام پدرام · 17 فروردین · خواندن 1 دقیقه

کتاب کتابخانه‌ نیمه شب روایت دختری‌ست که در اوج اندوه و استیصال، با شکل‌های دیگر زندگی‌اش مواجه می‌شود و می‌بیند که در هر دوره‌ای تصمیم‌های متفاوت چطور می‌توانستند برایش زندگی متفاوتی بسازند. دختر هر کتاب را که برمی‌دارد به مسیر یکی از تصمیم‌های نگرفته‌اش می‌رود و می‌تواند انتهای آن تصمیم را ببیند. او در یک زندگی به رویایش می‌رسد و یک یخچال‌شناس می‌شود، در زندگی دیگر شناگری معروف و در زندگی بعدی یک خواننده. او همین‌طور بین زندگی‌های مختلفی که می‌توانست داشته باشد سر می‌خورد و تک‌تک حسرت‌هایش را می‌بیند. همه‌ی ما با خواندن رمان کتابخانه نیمه‌شب بخشی از خودمان را می‌بینیم؛ خودمان را که به‌خصوص در موقعیت‌های سخت مدام حسرت موقعیت‌های ازدست‌رفته را می‌خورد و فکر می‌کند کاش زندگی امکان عقب‌گرد داشت. (جمله ها در ادامه مطلب)

 

بریده هایی از کتاب کتابخانه نیمه شب :

گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن.

***

اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.

***

مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»

***

می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.

***

آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.