هایلایت کتاب | قمار باز (پایانی)
· 17 فروردین · خواندن 5 دقیقه پارت آخر بریده و معرفی کتاب قمار باز اثر داستایوفسکی
این کتاب به نوعی اتوبیوگرافی داستایفسکی نیز است و خود او الهامبخش این داستان است چرا که او از سال ۱۸۶۳ تا چند سال پس از نگارش رمان قمارباز (سال ۱۸۷۱) به قمار مشغول بوده است. داستایفسکی در قمارباز، علاوه بر روایت داستان الکسی، به جنون سیریناپذیر انسان برای دستیابی به منافع مادی زندگی پرداخته و همچون اغلب آثارش با زبردستی شخصیتهای چندبعدی داستانش را به لحاظ روانشناختی کالبدشکافی میکند.
داستان نگارش و انتشار کتاب قمار باز نیز تقریباً به اندازه خود رمان جالب است. داستایفسکی به دلیل بدهیهایش به ناشر روسی استلوفسکی، قراردادی را میبندد که بتواند یک رمان را در ۳۰ روز به پایان برساند یا حق انتشار همه آثار گذشته و آیندهاش را از دست بدهد. در این قرارداد داستایفسکی متعهد شده بود که اگر او تا تاریخ ۱ نوامبر ۱۸۶۶ رمانی را تحویل ندهد، استلوفسکی حق انتشار آثارش را به مدت ۹ سال، تا ۱ نوامبر ۱۸۷۵، بدون هیچگونه جبرانی به دست آورد. به خاطر همین قرارداد داستایسفکی این کتاب را در ۲۶ روز نوشته است. نگارش سریع و عوامل استرسزای همین قمار داستایفسکی به لحن شیدایی رمان میافزاید.
موضوع و خلاصه کتاب قمارباز چیست؟
موضوع کتاب قمار باز اثر داستایفسکی، اعتیاد به قمار و تبعات ناشی از آن است. در این رمان شخصیت اصلی، الکسی ایوانوویچ، یک قمارباز اجباری است که به دنیای قمارهای پرمخاطب کشیده میشود و هر چیزی را که دارد به خطر میاندازد تا بتواند برنده بزرگی شود. داستایفسکی در کتاب «قمارباز» برای شکلدادن به درونمایه اثر خود، تا حدی از نمادگرایی بهره برده است. در این کتاب عمل قمار را میتوان بهعنوان استعارهای از تمایل انسان به ریسک کردن، شکستن مرزها و جستجوی تجربیات جدید دانست.
از این نظر، رمان را میتوان تفسیری درباره وضعیت انسان و روشهایی خواند که همه ما، به نوعی مشغول قماربازی، ریسکپذیری و شرطبندی در زندگی روزمرهمان هستیم. الکسی فقط یک قمارباز به معنای واقعی کلمه نیست، بلکه از این نظر که زندگی و رفاه خود را به خطر میاندازد، قمارباز است.
پیام رمان قمارباز چیست؟
داستایفسکی در کتاب قمارباز به شیوهی خود مسائلی مانند عشق، خودسر بودن، اعتیاد و کمالگرایی را مورد بررسی قرار داده است. او با توصیف دقیق شرایط زندگی آلکسی لوهین، به خواننده نشان میدهد که چگونه اعتیاد به قمار و اعتیاد نمادین به مادیات، میتواند به فرد زندگی سخت و دردناکی را تحمیل کند و او را به نابودی برساند.
بریده های کتاب قمار باز :
اگر انسان خودش را بهغرقاب نيفکند، آيا ديگر احتياجی بهاين هست که يک خاشاک را بهجای يک تير بگيرد؟
***
خلاصه معروف است که غالب کسانی که ادعای اهميت و بزرگی دارند، هميشه پای خود را توی پوست گردو گذاشتهاند! اين گونه اشخاص ريخت و صورت ظاهرِ معيّنی را که يک بار برای هميشه پذيرفته شده، بی اين که بينديشند دوست میدارند و بايستی غلام و منشی در مهمان خانهها، در گردشها و در مجالس، از آنها پيروی کنند.
***
دگريو، مثل تمام فرانسویها، وقتی که احتياجی داشت و يا سودی در کار بود، شاد و مهربان میشد، و وقتی که اين لزوم و احتياج تمام میشد سخت کسلکننده میگرديد؛ بهندرت از سر طينت خود، مهربان بود، و مثل اين که هميشه طبق دستور و ياطبق يک حساب معين مهربان میشد.
***
اين نهايت درجهی آن است؛ و اين نمونههای نجابت و درستکاری همهی دنيا را از ديدگاه خودشان قضاوت میکنند و همهی کسانی را که با خودشان شباهتی ندارند تکفير میکنند.
***
مُرده را که رو بدهيد توی کفنش هم خرابی بار میآورد.
***
دو نوع قمار هست: يکی قماری که مختص جنتلمنهاست و ديگری قماری که مختص طبقهی سوم است. اين يکی پست و لئيم و درخور مردم فقير است. اين امتياز و تفکيک در سالن قمار چقدر صريح و روشن و راستی که چقدر پست و زشت است.
***
يک قدرت جبار و مستبد و بیحد، اگر روی يک مگس هم باشد يک نوع خوشی و لذتی دارد. سرشت انسان، جابر و مستبد است، و دوست میدارد که برنجاند؛ و شما اين يکی را بيش از اندازه دوست میداريد.
***
اين بار تمام فصاحت خودم را دراين راه به کار بردم که بهاو بفهمانم، کوچک، کوچک قمار کند و بهاو اطمينان میدادم که پس از رو آوردن شانس هميشه وقت اين را خواهد داشت که بزرگ بازی کند؛
***
قسم میخورم که از زيبايی او چيزی درک نمیکردم، ولی دوست داشتم که وقتی اينطور در مقابل من میايستد، تماشايش کنم
***
منتظر بودم که ژنرال چيزی بگويد، ولی او سکوت را حفظ کرده بود. در عوض حالتی عصبانی و مضطرب داشت. شايد در حالت اِدباری که او داشت، برايش خيلی دشوار بود که باور کند تمام اينچنين پولی در مدت يک ربع ساعت بهمالکيت و در اختيار آدم احمقی مثل من درآمده باشد.
***
کافی است که انسان فقط يک بار در زندگیاش اميد بهآينده و شکيبايی داشته باشد. بهنيروی سجايای روحی، در عرض يک ساعت میتوانم سرنوشتم را تغيير بدهم. اصل، داشتن سجايای روحی است.
***
در حالی که ازقمار خانه بيرون میآمدم حس کردم که يک فلورين در جيب کوچکم تکان میخورد، بهخود گفتم: «خوب، با آن میتوانم شام بخورم.» ولی پس از اين که صد قدم رفتم تغيير رأی دادم و راهم را برگرداندم، و همان فلورين را روی «مانک» گذاشتم. (اينبار نوبت «مانک» بود). راستی انسان وقتی تنها در مملکت بيگانه، دور از وطن و دوستان خود و بی اينکه بداند از کجا برای زندگی همان روز خود پولی بهدست آورد، آخرين، درست آخرين فلورين خود را بهمخاطره میاندازد و بهقمار میگذارد. راستی احساس عجيبی سراپايش را فرا میگيرد! من بردم، و وقتی بيست دقيقهی بعد قمارخانه را ترک کردم، صد و هفتاد فلورين داشتم. گاهی، آخرين فلورين آدم، میتواند اين معنی را بدهد! و اگر همان وقت جرأت خود را از دست داده بودم؟ اگر نتوانسته بودم تصميم بگيرم؟! فردا، فردا همهی اينها پايان خواهد يافت!
***
فردا میتوانم از ميان مردگان برخيزم و زندگانی نوينی را آغاز کنم.