هایلایت کتاب | سمفونی مردگان

پدرام پدرام پدرام · 22 تیر · خواندن 8 دقیقه

کتاب سمفونی مردگان

جوهره‌ی اصلی و موضوع کتاب سمفونی مردگان را «مردسالاری» تشکیل می‌دهد. در پس‌زمینه‌ی رمان، خانواده‌ای را می‌بینیم که «پدر» زمام آن را به دست گرفته است و می‌خواهد دو پسرش، «اورهان» و «آیدین» را به همان مسیری روانه کند که خود در زندگی پیموده است. اورهان و آیدین نماینده‌ی دو تیپ شخصیتی متفاوت یا بهتر است بگوییم نشان‌دهنده دو مواجهه‌ی متضاد با مسئله‌ی مردسالاری و سنت‌گرایی هستند: اولی راه پدر را ادامه می‌دهد اما آن‌دیگری مسیر تازه‌ای را برای زندگی‌اش می‌سازد.

 

این خانواده‌ی سنت‌گرای ایرانی با جدا شدن آیدین از هم فرو می‌پاشد. البته عجیب هم نیست. گویا از همان ابتدا بر بنای استواری بنا نشده بود که بتواند پایدار بماند و همه‌‌ی اعضای خانواده را زیر یک سقف نگه دارد. «مردسالاری» سمفونی مردگان آن‌جایی پررنگ‌تر می‌شود که به وجود شخصیت «مادر» و «آیدا»، خواهر دوقلوی آیدین، پی می‌بریم. هر دو منفعل و ناتوان از تغییر زندگی خود هستند اما به دو شکل متفاوت کمر به نابودی خود می‌بندند: مادر با سکوت همیشگی‌اش و آیدا هم با خودکشی‌اش. در کنار این‌ها از شخصیت «یوسف» هم نباید غافل شد. البته او سهمی در خانواده‌ی مردسالارش ندارد، زیرا پیش از این دچار معلولیت شده و با مردگان فرق چندانی ندارد.

 

ماجراهای این خانواده در شهر اردبیل و از سال ۱۳۱۳ تا ۱۳۵۵ اتفاق می‌افتند. درست همان زمانی که سنت‌گرایی ایرانی با مدرنیته مواجه می‌شود و از تقابل این دو، شکل نوینی از جامعه‌ی ایرانی سر برمی‌آورد. آنچه به این رمان رنگ‌و‌بوی بیشتری می‌دهد، عشق است. آن هم نه از سوی اورهان یا آیدا، بلکه از سوی آیدین، تنها کسی که می‌تواند خود را از قید بایدهاو‌نباید‌ها رها کند و طعم عشق‌های ممنوعه را هم بچشد.

توضیحات بیشتر درمورد این کتاب

«قبل از هرچیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است». این جمله در نشریه‌ی دی‌ولت سوئیس منتشر شده است و به زیبایی هرچه تمام‌تر این رمان را توصیف کرده است. کتابی که هرچند روایتی از درد، اندوه، سختی و بدبختی است، اما زیبا و در نوع خود یک شاهکار است. کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی داستان خانواده‌ای است که در آذربایجان زندگی می‌کنند. در دالان آجیل‌فروش‌ها در بازار حجره‌ای دارند و وضع مالی خانواده خوب است. ما شاهد بخشی از زندگی آن‌ها هستیم. بخشی که در سال‌های پایانی سلطنت رضاشاه رخ می‌دهد و گذار از سنت به سوی مدرنیته را نشان می‌دهد.

 

در داستان سمفونی مردگان با خانواده اورخانی همراه می‌شویم و سختی‌ها و بدبختی‌هایی را مرور می‌کنیم که در زندگی برایشان رخ می‌دهد. پدر که از شعر گفتن و کتاب خواندن فرزندش بسیار می‌ترسد و نماد و فتنه‌های شیطان را در کتاب‌های پسرش می‌بیند، فشار را بر روی او بیشتر می‌کند؛ کتاب‌هایش را می‌سوزاند و به دنبالش، آیدین از خانه می‌رود. از سوی دیگر، اورهان که محبت پدر را دارد، در دل به آیدین و عشقی که از مادر دریافت می‌کند، حسادت می‌ورزد. آیدا که بر خلاف خواست پدر با مردی ثروتمند ازدواج می‌کند، در زندگی‌اش گرفتار مشکلات زیادی می‌شود و روی خوشی را نمی‌بیند....

 

در این کتاب هرکسی را می‌توان نمادی از جامعه دانست. اورهان نمادی از نسل جدیدی که هنوز قدیمی می‌اندیشند. آیدا نمادی از احساساتی که همیشه سرکوب شده‌اند و آیدین نمادی از نسل روشنفکران. عباس معروفی در این کتاب به موضوعات بسیاری پرداخته است: برادرکشی و حسادت که از همان ابتدای داستان و شروع متن با آوردن بخشی از داستان هابیل و قابیل از کتاب قرآن مشخص است. تاثیر مذهب، تفکرات سنتی و گذار از سوی سنت به مدرنیته، عشق، فروپاشی خانواده و... از جمله مسائل و موضوعاتی است که در این کتاب آمده و ذهن مخاطبان را به خود درگیر می‌کند.

نظر افراد مشهور درباره کتاب سمفونی مردگان

سیمین بهبهانی، شاعر مشهور ایرانی در شماره هفدهم نشریه کلک که در مرداد سال ۱۳۷۰ منتشر شد، نقدی طولانی بر این کتاب نوشت. در ادامه بخش‌هایی از نوشته‌ی او و نظراتش را درباره کتاب سمفونی مردگان می‌خوانیم:

 

«...ریخت و ساختار سمفونی مردگان بسیار جالب توجه است.... رمان سمفونی مردگان با همین ظرافت و دقت در ساختار، پیش‌بینی و تدوین شده است و طی چهار موومان بیان می‌شود که به تناسب نام داستان که «سمفونی»ست یادآور حرکت جمعی و حساب‌شده‌ی هردسته از نوازندگان یک سمفونی است. »

 

فرشته نوبخت، نویسنده معاصر ایرانی، در یادداشتی درباره این اثر این‌طور نوشته است: «این رمان، امروز، جزء آثار کلاسیک ادبیاتِ فارسی قلمداد می‌شود و کم‌تر کسی ممکن است آن را نخوانده، یا دست‌کم مواجهه‌ای با آن نداشته باشد. شهرت این رمان تا جایی است که غالباً عباس معروفی را با «سمفونی مردگان» می‌شناسند. اما چرا این رمان تا این اندازه موفق شد در بین فارسی‌زبانان جای خود را باز کند؟ در «سمفونی مردگان» و تقریبا تمامی آثاری که به این مرتبه از جایگاه در حافظه‌ ما (و هر ملّتی) رسیده‌اند، می‌توانیم چنین ویژگی را سراغ بگیریم.

 

عباس معروفی بعد از این رمان، باز هم می‌نویسد. «سالِ بلوا» (۱۳۷۱)، «پیکر فرهاد» (۱۳۸۱)، «فریدون سه پسر داشت» (۱۳۸۲) و … اما حافظه‌ ما مدام به این اثر باز می‌گردد به این علت که این اثر می‌تواند با محتوای خاطره‌های جمعی مخاطب رابطه برقرار کند و همراه با زمان جلو بیاید و مدام تجربه‌هایی تازه بیافریند».

بخشی از کتاب سمفونی مردگان

گفتم: «اورهان نه. آقا داداش.» و یکی خواباندم بیخ گوشش. پاپاخ از سرش افتاد. پاپاخ کهنه پدر وادارم می‌کند که عاطفه‌ام را حفظ کنم. گاه می‌خواهم بخوابانم زیر گوشش یا به نرده‌های ایوان بالا زنجیرش کنم. امّا صورت خندانش زیر آن پاپاخ رنگ و رو رفته مانعم می‌شود. چه می‌شود کرد؟ مادر گفت: «تو عاطفه نداری.» گفتم: «دارم.» و دارم. تو هم اگر بودی، مادر، جانت به لب می‌رسید.

 

پا در خانه‌ای نمی‌گذاشتی که آب حوضش سبز شده، سیخ‌های کاج کف حیاط را پوشانده، سرما پشت پنجره‌های خاک گرفته اتاق‌ها مانده و اجاق‌های مطبخ زیر خرت و پرت‌ها پیدا نیست. بچه گربه‌ای که در ناودان آن سر حیاط همراه یخ کش آمده، دو ماه است که مدام دارد کش می‌آید. دیگر حالش نیست که بگویی یکی بیاید بیندازدش پایین. هیچ‌کس حال روشن کردن بخاری‌ها را ندارد. آجرهای هفت و هشت بالای دیوارها یکی یکی می‌افتند، انگار که ساختمان سرما خورده باشد.

 

کسی جارو نمی‌زند، مهمان نمی‌آید. لاله‌های مردنگی سردر خانه شکسته‌اند. اتاق‌ها بی‌اثاثیه بزرگ جلوه می‌کنند و انعکاس صدای پای آدم بر مغز چکش می‌زند. صدای نفس لمبر می‌خورد. حتی دیگر جرئت سرفه کردن هم نداری، انگار در مغز خودت می‌پیچد و می‌پیچاندت. فقط از آن همه هیاهو و همهمه، کلاغ‌های کاج مانده‌اند که چاق‌تر و پیرتر روی شاخه‌ها جابجا می‌شوند و با صدای دریده‌شان می‌گویند: «برف. برف.»

 

به درخت‌های خشک پیاده‌رو خیره شد: برف شاخه‌ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتمآ می‌شکستشان. آدم‌ها هم مثل درخت‌ها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه‌های آدم وجود داشت و سنگینی‌اش تا بهار دیگر حس می‌شد. بدیش این بود که آدم‌ها فقط یک بار می‌مردند. و همین یک بار چه فاجعه دردناکی بود.

برش هایی از کتاب

پدر پرسید: «دنبال چه می‌گردی؟» گفت: «دنبال خودم.»

***

انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک می‌شود. و بی‌کاری بدتر از تنهایی است. آدم بی‌کار در جمع هم تنهاست.

***

چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.

***

دارم رفته رفته تبدیل به آدمی می‌شوم که به فکر کردن فکر می‌کند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همه‌اش دلم می‌خواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دست‌هام به چه کاری مشغولند.»

***

حضورش برایم اهمیتی نداشت امّا غیبتش خیلی آزاردهنده بود.

***

دانستم که درک او آسان‌تر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟ آدم پر می‌شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ‌گاه دچار تردید نشود.

***

یک شعر برای من گفته بود که همیشه وقتی سرم به کار گرم بود با آهنگ مرغ سحر می‌خواندمش. گفت: «حیف که دیگر آن حالت‌ها را ندارم. وگرنه روزی یک شعر برات می‌گفتم.» مرا به آسمانی با چهل خورشید تشبیه کرده بود. خودش را به شبی که ماه ندارد. مرا به یک درخت پر شاخ و برگ که سایه دارد، خودش را به درختی که ریشه‌اش پوسیده. مرا به قله سفید سبلان، خودش را به ویرانه‌هایی که هیچ‌گاه مهمان نداشته است

***

یک مملکت را نابود کرده‌اند که تهران را بسازند. پس چه بهتر که آدم برود آن‌جا و هر کار که بخواهد از آن‌جا شروع کند.

***

به یاد داشته باش که روزها و لحظه‌ها هیچ گاه باز نمی‌گردند به زمان بیندیش، و شبخون ظالمانه زمان: زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهیم داشت زمستانی که از یاد نخواهد رفت دیگر چه می‌توانم گفت جز این که لباس‌های زمستانی‌ات را فراموش نکن.

***

روز همان روز است ولی روزگار یک روزگار دیگر است.

***

تازگی‌ها فهمیده‌ام در مملکتی که جنگ باشد زلزله قریب‌الوقوع است. می‌پرسی چرا؟ خوب معلوم است، بعدها که دود از کله شهر بلند شد می‌فهمی.

***

«قانون توی این مملکت بیست و چهار ساعت است. فوقش چهل و هشت ساعت.»

***

«زمانی که آدم ثروتمند می‌شود، در هر سنی باشد احساس پیری می‌کند.» من گفتم: «احساس مردانگی می‌کند، پدر.»

***

پدر گفت: سیاست یعنی حرامزادگی.

***

«من ایرانی‌ام، دلم برای مملکتم می‌سوزد. امّا ببین چه وضعی شده که آدم راضی می‌شود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.»

***

وقتی که سلاح به میان می‌آید، زبان قانون بسته می‌شود.

***

زندگی تلخ بود. زهر و تلخ. شب‌ها تب می‌کردم و روزها زجر می‌کشیدم.