هایلایت کتاب | جز از کل (یک)
· 8 خرداد · خواندن 3 دقیقه معرفی کتاب جزء از کل
کتاب جزء از کل نوشتهی استیو تولتز و با ترجمهی زهرا یعقوبیان توسط انتشارات نیک فرجام منتشر شده است. این رمان حجیم و پرماجرا، داستانی چندلایه از زندگی یک خانوادهی استرالیایی را روایت میکند که در بستر طنز تلخ و نگاه فلسفی، به مفاهیمی چون هویت، سرنوشت، عشق، شکست و تلاش برای معنا بخشیدن به زندگی میپردازد. روایت کتاب از زبان شخصیتهای اصلی، بهویژه پدر و پسر، شکل میگیرد و با نگاهی انتقادی و گاه شوخطبع، فرازونشیبهای زندگی آنها را در دل جامعهی استرالیا و مهاجرتهای خانوادگی به تصویر میکشد. جزء از کل با ساختاری روایی و شخصیتپردازی عمیق، تجربهای متفاوت از رماننویسی معاصر است که همزمان به ریشههای خانوادگی، بحرانهای فردی و تأثیر گذشته بر حال میپردازد.
درباره کتاب
جزء از کل، نخستین رمان استیو تولتز، اثری است که با نگاهی طنزآمیز و فلسفی، زندگی پرفرازونشیب یک خانوادهی استرالیایی را در چند نسل دنبال میکند. داستان حول محور رابطهی پدر و پسری به نامهای مارتین و جاسپر دین شکل گرفته است؛ دو شخصیت که هرکدام با جهانبینی خاص خود، درگیر مسائل هویتی، اجتماعی و خانوادگیاند. روایت کتاب از دل زندان آغاز میشود و به تدریج با بازگشت به گذشته، ریشههای بحرانها و سرگذشت اعضای خانواده را واکاوی میکند.
تولتز با بهرهگیری از خاطرات، داستانهای خانوادگی و روایتهای درهمتنیده، تصویری از جامعهی استرالیا، مهاجرت، تبعید، و تأثیرات تاریخی و روانی آن بر نسلهای بعدی ارائه داده است. طنز تلخ، شوخیهای گزنده و نگاه انتقادی به مفاهیم موفقیت، قهرمانی، شکست و حتی آموزش، از ویژگیهای بارز این رمان است. نویسنده با خلق شخصیتهایی پیچیده و گاه متناقض، مرز میان قهرمان و ضدقهرمان را در هم میشکند و خواننده را به تماشای زندگیهایی دعوت میکند که همواره میان امید و یأس، عشق و نفرت، و جستوجوی معنا در نوساناند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به علاقهمندان رمانهای خانوادگی، دوستداران روایتهای فلسفی و طنز تلخ، و کسانی که دغدغههایی درباره هویت، مهاجرت، سرنوشت و روابط والدین و فرزندان دارند پیشنهاد میشود. همچنین برای کسانی که به دنبال داستانهایی با شخصیتپردازی پیچیده و روایت چندلایه هستند، این کتاب مناسب است.
بریده های کتاب جز از کل
هیچوقت نمیشنوید ورزشکاری در حادثهای فجیع حس بویاییاش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسانها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آیندهمان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درسِ من؟ من آزادیام را از دست دادم
***
چیزی که نمیفهمیدم این بود که مردم تفکر نمیکنند، تکرار میکنند. تحلیل نمیکنند، نشخوار میکنند. هضم نمیکنند، کپی میکنند.
***
وقتی از دنیا کنار میکشی دنیا هم به همان اندازه از تو کنار میکشد.
***
فقط در لحظهٔ خداحافظی است که آدم کارکرد کسی را میفهمد.
***
احمقانه است فکر میکنیم خداوند فقط وقتی صدای افکارمان را میشنود که او را به اسم صدا میزنیم و نه وقتی که مشغول افکار پلید روزمرهمان هستیم.
***
آدمهای گناهکار به مرگ محکوم نمیشوند، به زندگی محکوم میشوند.
***
اگر بدون فکر کردن از باور عامهٔ مردم پیروی کنی، مرگی ناگهانی و هولناک در انتظارت است.
***
وقت آزاد زیاد دارم. وقت آزاد باعث میشود آدمها فکر کنند، تفکر باعث میشود مردم به شکل بیمارگونهای متوجه خود شوند و در صورتی که بینقص و بیچونوچرا نباشی، این در خود فرو رفتن منجر به افسردگی میشود. برای همین است که افسردگی دومین بیماری شایع جهان است.
***
به اندازهٔ کافی صندلی یا خوشبختی وجود ندارد که به همه برسد، همینطور غذا، همینطور شادی، همینطور تخت و شغل و خنده و دوست و لبخند و پول و هوای تمیز برای نفس کشیدن... و موسیقی همچنان ادامه دارد. من یکی از اولین بازندهها بودم و داشتم فکر میکردم آدم باید در زندگی صندلی خودش را همراه داشته باشد تا محتاج منابع عمومی روبهکاهش نباشد.
***
احساس میکنم یه جای زندگیم راه رو غلط رفتهم ولی اینقدر جلو رفتهم که دیگه انرژی برای برگشت ندارم. خواهش میکنم این یادت بمونه مارتین. اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفتهٔ هیچوقت برای برگشت دیر نیست. حتا اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه. نترس از اینکه هیچی به دست نیاری.