هایلایت کتاب | دختری که به اعماق دریا افتاد (دو)
· 31 اردیبهشت · خواندن 3 دقیقه درباره اکسی اوه، نویسنده دختری که به اعماق دریا افتاد
اکسی اوه نویسندهی کتاب دختری که به اعماق دریا افتاد نویسندهی نسل اول آمریکایی-کرهای است که در شهر نیویورک متولد و در نیوجرسی ایلات متحدهی آمریکا بزرگ شده است. اکسی اوه تحصیلات دانشگاهی خود را در رشتهی تاریخ کره و نویسندگی خلاق در مقطع کارشناسی در دانشگاه سن دیگو کالیفرنیا آغاز کرد و پس از دریافت مدرک کارشناسی خود، مدرک MFA در نویسندگی برای جوانان از دانشگاه لزلی را نیز دریافت کرد.
این نویسنده به گفتهی خود به شنیدن موسیقی کیپاپ، دیدن انیمه، خرید لوازمالتحریر و نوشیدن چای-شیر علاقهمند است و در حال حاضر با سگهایش لیلا و تورو در شهر لاس وگاس در ایالت نوادا زندگی میکند و در زمینهی نویسندگی کتاب برای نوجوانان و جوانان فعالیت دارد. اکسی اوه علاوهبر کتاب دختری که به اعماق دریا افتاد آثار دیگری همچون مجموعهی «شورشی سئول»، «عشق» و «قلب سرکش» نیز در کارنامهی خود دارد. پنجمین و ششمین رمانهای او با نامهای «هر چه زودتر» و «جهان شناور» به ترتیب در سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ منتشر خواهند شد.
داستان دختری که به اعماق دریا افتاد بر اساس کدام افسانه نوشته شده است؟
داستان کتاب دختری که به اعماق دریا افتاد اثر اکسی اوه از افسانه کرهای «شیم چئونگ» الهام گرفته شده است. این کتاب بازگویی فمینیستی داستان عامیانه «شیم چئونگ» است. در افسانهی «شیم چئونگ» دختری وظیفهشناس خود را فدای خدای دریا میکند تا به پدر نابینای خود کمک کند تا بیناییاش را دوباره به دست آورد، اما برای ازخودگذشتگیاش پاداش دریافت میکند و به خشکی باز میگردد.
در این افسانه امپراتور با آگاهی از داستان زندگی شیم چئونگ با او ازدواج میکند. وقتی شیم چئونگ و پدرش دوباره به هم میرسند، پدر چشمانش را باز میکند و با مسرت درمییابد که میتواند دوباره ببیند. این افسانه در مورد قدرت عشق و فداکاری است.
کتاب دختری که به اعماق دریا افتاد برای چه سنی مناسب است؟
مخاطب اصلی کتاب دختری که به اعماق دریا افتاد خوانندگان جوان و نوجوان هستند و پیچیدگیهای فراوان داستان و سبک نگارش کتاب، آن را برای خوانندگان ۱۳سال به بالا مناسب میکند، اما تمام خوانندگانی که به فانتزی و اسطورهشناسی علاقه دارند، میتوانند از خواندن آن لذت ببرند.
بخشی از متن کتاب دختری که به اعماق دریا افتاد
مادربزرگم اغلب برایم داستانهایی دربارهٔ سرزمین اشباح تعریف میکرد؛ دربارهٔ دنیایی بین آسمان و زمین و پر از انواع موجودات خارقالعاده... خدایان و اشباح و موجودات افسانهای. مادربزرگم میگفت از مادربزرگ خودش این داستانها را شنیده. هرچه باشد؛ همهٔ قصهگوها مادربزرگ نیستند، ولی همهٔ مادربزرگها قصهگو هستند.
من و مادربزرگم هرکدام یک طرف زیرانداز خیزران تاشده را میگرفتیم و بلند میکردیم و از مسیر کوتاه لای شالیزارها تا ساحل پیادهروی میکردیم. بعد زیرانداز را روی شنها پهن میکردیم و دستبهدست کنار هم مینشستیم و انگشتان پایمان را در آب خنک میگذاشتیم.
منظرهٔ دریا در صبح زود را خوب یادم است. خورشید از پشت افق سرک میکشید و مسیری طلایی را در آب روشن میکرد. هوای نمکی دریا را همچون بوسههای شور روی صورتمان حس میکردیم. خودم را به مادربزرگ نزدیکتر میکردم و از گرمای همیشگیاش لذت میبردم.
همیشه اول با قصه شروع میکرد، قصههایی با آغاز و پایان؛ اما وقتی هالههای نارنجی و ارغوانی اول صبح جایش را به آبی روشن بعدازظهر میداد، با صدایی آهنگین همچون ملودی شروع میکرد از این شاخه به آن شاخه پریدن.
«سرزمین اشباح جایی پهناور و جادوییه؛ اما شهر خدای دریا از همهٔ جاهای دیدنیش شگفتانگیزتره. بعضیها میگن خدای دریا مرد خیلی مسنیه. بعضیها میگن تو بهار جوونیه، بلند عین درخت با ریشی به سیاهی زغال. و بعضیها هم باور دارن خودش هم ممکنه اژدهایی باشه که از باد و آب درست شده. اما هر شکلی که خدای دریا به خودش بگیره، خدایان و اشباح باز هم از اون اطاعت میکنن. چون اون خدای خداهاس و حاکم همهشونه.»
تمام عمرم، احاطهشده با خدایان زندگی کردهام. هزاران خدا وجود دارد... خدای چاه وسط روستایمان که از طریق قورقور قورباغهها آواز میخواند؛ الههٔ نسیم که با طلوع ماه از غرب میآید؛ خدای نهر باغمان، که من و جون کیک گِلی و پای نیلوفر آبی به او اهدا میکردیم. دنیا پر از خدایان کوچک است؛ چرا که تکتک بخشهای طبیعت نیاز به نگهبانی دارد که حواسش باشد و از آن محافظت کند.»