هایلایت کتاب | وقتی نیچه گریست (پایانی)

پدرام پدرام پدرام · 28 اردیبهشت · خواندن 6 دقیقه

معرفی شخصیت‌های اصلی رمان وقتی نیچه گریست

شخصیت‌های اصلی کتاب وقتی نیچه گریست همگی شخصیت‌های واقعی هستند که یالوم با کمک به‌تصویرکشیدن زندگی این افراد و ایجاد ارتباط بین هر یک، کتابی به این قوت را نگاشته است. از جمله این افراد می‌توان به فردریش نیچه، یوزف برویر، زیگموند فروید، لو آندرئاس سالومه و برتا پاپنهام اشاره کرد. در ادامه توضیح مختصری درباره‌ی هر کدام از این شخصیت‌ها خواهیم داشت.

 

فردریش نیچه: فیلسوف بزرگ و نامی آلمانی (۱۸۴۴-۱۹۰۰) که در اواسط عمر خود دچار ناامیدی شدیدی شده بود.

 

یوزف برویر: روان‌شناس نامی اتریشی که به همراه زیگموند فروید روان‌درمانی را توسعه دادند.

 

زیگموند فروید: عصب‌شناس اتریشی که دانش روان‌کاوی به‌عنوان یک روش روان‌درمانی را پایه‌گذاری کرد.

 

لو سالومه: دختر یک ژنرال روس که با برخی افراد سرشناس زمان مانند نیچه، ریلکه و فروید در ارتباط بوده و بیشتر به دلیل عشق و خیانت به نیچه شناخته می‌شود.

 

برتا پاپنهام: با نام مستعار «آنا او»، یکی از بیماران یوزف برویر که از پیشگامان مددکاری اجتماعی به حساب می‌آید.

بهترین ترجمه کتاب وقتی نیچه گریست کدام است؟

کتاب وقتی نیچه گریست تا به امروز توسط مترجمین مختلفی به فارسی برگردان شده است. از جمله‌ی این افراد می‌توان به مهشید میرمعزی اشاره کرد که اولین ترجمه‌ی این اثر را با نام «و نیچه گریه کرد» در سال ۱۳۸۲ روانه‌ی بازار کرده است. علاوه بر مهشید میرمعزی، مترجمینی چون سپیده حبیب، کیومرث پارسای و ساناز علمی این اثر را به فارسی برگردان کرده‌اند.

 

در این بین ترجمه‌ی سپیده حبیب که ترجمه‌ی مستقیم اثر از انگلیسی به فارسی است علاوه بر کیفیت خوبی که دارد، دارای پانویس‌هایی است که مترجم خود به‌عنوان یک تحصیل‌کرده‌ی حوزه‌ی روانشناسی برای تفهیم بیشتر مفاهیم تخصصی کتاب به کتاب اضافه کرده است. به همین خاطر می‌توان ترجمه‌ی سپیده حبیب را بهترین ترجمه‌ی فارسی این اثر دانست. ترجمه‌ی ساناز علمی از نشر علم هم یکی دیگر از ترجمه‌های خوب این اثر است که مورداستقبال مخاطبان قرار گرفته است.

آیا این کتاب بر اساس واقعیت نوشته شده است؟

همانطور که نویسنده نیز در پایان کتاب به آن اشاره می‌کند، فردریش نیچه و یوزف برویر هرگز با یکدیگر ملاقات نکرده‌اند و روایت ملاقات این دو که پایه‌ی داستان کتاب وقتی نیچه گریست است حقیقت ندارد. اما به جز این، زندگی شخصیت‌‌های اصلی کتاب، فردریش نیچه و یوزف برویر، و وقایع مختلف داستان از جمله ناامیدی نیچه، ارتباط او با لو سالومه و رابطه‌ی فروید و برویر و شکل‌گیری روان‌درمانی بر پایه‌ی واقعیت بوده است و همه در سال ۱۸۸۲ رخ داده‌اند. اروین یالوم در پایان این رمان در فصلی با عنوان «یادداشت نویسنده» این وقایع را به‌طور دقیق شرح داده است.

نقد کوتاهی بر کتاب

اروین دی. یالوم در کتاب وقتی نیچه گریست در حین نمایش تخصص خود در حوزه‌ی روان‌شناختی، تبحر خود در نویسندگی را نیز به زیبایی نشان داده است. شخصیت‌های داستان که هر یک شخصیتی حقیقی هستند به‌خوبی به خدمت داستان گرفته شده‌اند و پرداختن به هر یک، حتی شخصیت‌های فرعی مثل زیگموند فروید با تناسب کامل انجام شده است. ارتباط بین دکتر یوزف برویر و فردریش نیچه به‌عنوان دو شخصیت اصلی کتاب که ارتباطی پیچیده است با مهارت هرچه تمام نگاشته شده است و روند تغییر این ارتباط پرچالش به‌خوبی برای خواننده‌ی کتاب نمایان است.

 

علاوه بر داستان‌پردازی دقیق و متبحرانه‌، اروین د. یالوم در این کتاب با ظرافت وصف‌نشدنی به بیان مباحث عمیق فلسفی و روان‌شناختی پرداخته است. تلفیق حقایق تاریخی و بخش‌های خیالی داستان نیز بسیار موفقیت‌آمیز بوده است و حقیقت و خیال در این داستان چنان درهم‌تنیده شده‌اند که مخاطب در تفکیک آن دچار سردرگمی خواهد شد.

نظرات افراد و مجله‌های مشهور درباره وقتی نیچه گریست

رمان وقتی نیچه گریست از زمان انتشار تا به امروز مورد تحسین منتقدین زیادی قرار گرفته است. مجله‌ی نیویورک تایمز درباره‌ی این کتاب می‌گوید: «وقتی نیچه گریست رمانی از ایده‌هاست که با هیجان خوانده می‌شوند». سام هریس فیلسوف نامی درباره‌ی این کتاب می‌نویسد که «این کتاب یکی از بهترین‌ کتاب‌هایی است که تا به امروز خوانده‌ام».

 

آلن دو باتن فیلسوف و نویسنده‌ی موفق نیز درباره‌ی این کتاب می‌گوید که «این کتاب رمانی عمیقا تکان‌دهنده و مهیج است» علاوه بر این، روزنامه‌ی گاردین این کتاب را در لیست هزار رمانی که باید خوانده شود قرار داده است و لس‌آنجلس تایمز عنوان «شاهکار داستان روان‌شناختی» را به آن اعطا کرده است.

بخشی از کتاب وقتی نیچه گریست

«چهار هفتهٔ بعد، ساعت چهار بعدازظهر، برویر پشت میز مطبش در ساختمان شمارهٔ هفت، خیابان بکر نشسته بود و بی‌صبرانه ورود دوشیزه لو سالومه را انتظار می‌کشید.

 

غیرمعمول بود که در طول روز کاری‌اش وقفه‌ای داشته باشد، ولی با اشتیاقی که برای دیدن لو سالومه داشت، سه بیمار قبلی را به‌سرعت ویزیت کرده بود. هر سه ناخوشی‌های ساده‌ای داشتند و کوشش زیادی برای تشخیص لازم نبود.

 

دو بیمار اول  مردانی شصت و چند ساله  از مشکل مشابهی رنج می‌بردند: تنفس سخت و سرفهٔ خشک و آزاردهنده. سال‌ها بود که برویر آمفیزم مزمنشان را درمان می‌کرد. در هوای سرد و مرطوب، برونشیت حاد هم بر آن اضافه می‌شد و مشکل ریوی شدیدی ایجاد می‌کرد. برای هردو، مرفین برای سرفه (گرد دووِر پنج عدد، سه بار در روز)، مقدار کمی خلط‌آور (ایپکاک)، بخور آب جوش و ضماد خردل روی قفسهٔ سینه تجویز کرد. گرچه بعضی پزشکان استفاده از ضماد خردل را بی‌فایده می‌دانستند، ولی برویر به آن اعتقاد داشت و اغلب تجویزش می‌کرد، خصوصاً امسال که به نظر می‌رسید نیمی از ساکنان وین دچار مشکل تنفسی شده‌اند. این شهر برای سه هفته رنگ آفتاب را ندیده بود و بارانی ریز و سردْ بی‌رحمانه می‌بارید!

 

بیمار سوم، مستخدم منزل ولیعهدْ رودولف، مرد جوان تب‌دار و آبله‌رویی بود که با گلودرد مراجعه کرده و آن‌قدر خجالتی بود که برویر ناچار شد آمرانه از او بخواهد که برای معاینه برهنه شود. تشخیصْ التهاب فولیکولر لوزتین بود. برویر با وجود مهارت در جراحی و برداشتن لوزه، لوزه‌های او را برای عمل آماده ندید. بنابراین به‌جای آن، کمپرس سرد بر روی گردن و قرقرهٔ کلرات پتاسیم و استنشاق افشانهٔ آب کربن‌دار تجویز کرد. ازآنجا که این سومین گلودرد بیمار در زمستان اخیر بود، توصیه کرد روزانه با آب سرد استحمام کند تا مقاومت پوست و بدنش افزایش یابد.

 

و حالا همین‌طور که در انتظار دوشیزه سالومه بود، نامه‌ای را که سه روز پیش‌از او دریافت کرده بود برداشت. او با همان جسارت یادداشت قبلی اعلام کرده بود که امروز ساعت چهار برای مشاوره به مطب خواهد آمد. پره‌های بینی برویر از خشم به لرزه درآمد: «او تعیین می‌کند که چه ساعتی می‌آید. اوست که فرمان می‌دهد. به من افتخار می‌دهد که...»

 

ولی بی‌درنگ بر خود مسلط شد: «این‌قدر سخت نگیر، یوزف! چه فرقی می‌کند؟ ضمناً دوشیزه لو سالومه نمی‌داند که اتفاقاً بعدازظهر چهارشنبه، بهترین زمان برای ملاقات اوست. این رفتار در کلاف پیچیدهٔ زندگی چه تغییری ایجاد می‌کند؟»

 

برویر لحن صدای خود را به خاطر آورد: «او تعیین می‌کند که...» درست همین خودبینی مغرورانه بود که بیزاری او را از همکارانی نظیر بیلروت و اشنیتسلر بزرگ و نیز بسیاری از بیماران برجسته‌اش مانند برامس و ویتگنشتاین برمی‌انگیخت. آنچه در آشنایان نزدیک که اکثراً از بیمارانش بودند می‌پسندید بی‌ادعایی بود، همان چیز که او را به سمت آنتون بروکنر جلب می‌کرد. شاید آنتون در موسیقی هرگز به پای برامس نمی‌رسید، ولی دست‌کم زمین زیر پای خود را نیز نمی‌پرستید.»