هایلایت کتاب | میخواهم بمیرم... (پایانی)
· 19 اردیبهشت · خواندن 6 دقیقه درباره بک سهی؛ نویسنده کتاب
بک سهی نویسندهای اهل کرهجنوبی، متولد سال ۱۹۹۰ و مدیر شبکههای اجتماعی یکی از انتشارات کره است. او در دانشگاه رشتهی نویسندگی خلاق میخواند و پس از اینکه در وبلاگش روند جلسات درمانی را منتشر کرد و بازخوردهای مثبتی از دیگران دریافت کرد، تصمیم گرفت این کتاب را منتشر کند. سپس در سال ۲۰۲۴ دنبالهی این کتاب را، با عنوان میخواهم بمیرم ولی هنوز دوست دارم دوکبوکی بخورم، منتشر کرد که شرح زندگی با افسردگی و پذیرش شرایط و روایتهایی از اختلال خوردن و اضطراب است.
او در کتاب دومش زخمها و رنجهای تازهای را که در روند رواندرمانی کشف کرده بود، روایت میکند و این موضوع که دیگر افسردگی را به چشم «سرماخوردگی روح» نمیبیند و یاد گرفته که با آن زندگی کند و در عین حال برای رهایی از آسیبهایش تلاش کند. بک سهی در اکتبر ۲۰۲۵ در سن ۳۵ سالگی فوت کرد و با اهدای عضو توانست زندگی پنج نفر را نجات دهد.
خلاصه کتاب میخواهم بمیرم ولی دوست دارم دوکبوکی بخورم
بک سهی خودش را کودکی درونگرا و حساس معرفی میکند. مثبتاندیش نبوده و تا جایی که بهخاطر دارد، احساسات ضدونقیضی را تجربه میکرده است که البته به دلیل شرایط خانوادگی و فرهنگی گمان میکرده که موضوعی طبیعی است و مانند یک سرماخوردگی ساده، همهی افراد هرازگاهی این حالات را از سر میگذرانند. اما در دوران دبیرستان افسردگی به شکل جدی بر زندگیاش سایه انداخته و تمام جنبههای زندگیاش را تحتالشعاع قرار داده بود.
مانند بسیاری از افراد که هنگام تجربهی این احساسات بر این باورند که مشکل از عوامل بیرونی است، سهی هم تلاش کرده بود تا ظاهرش، دوستانش و تحصیلاتش را تغییر دهد تا شاید در حالات درونی او بهبودی حاصل شود؛ اما افسردگی همچنان ادامه داشت. با گذر کردن از تمام مراحل انکار و درماندگی و تظاهر به خوببودن همهچیز، روزی تصمیم میگیرد که با مشاوری مشورت کند و حالاتش را با فردی متخصص در میان بگذارد. سهی در جلسات رواندرمانیاش تلاش میکند تا صادقانه، تاریکترین احساسات و ترسناکترین افکارش دربارهی خودش و اعضای خانواده را بیان کند و گاهی هم با واقعیتهایی از زندگی و شخصیت خودش روبهرو شود که تا هفتهها او را رها نمیکند.
سهی با روایت جزئیات زندگی و جلسات درمانیاش این حقیقت را هم خودش پذیرفته و هم به خواننده میگوید که نمیشود از افسردگی فرار کرد و نمیشود آن را نادیده گرفت. همچنین میپذیرد که با این سرماخوردگی تا پایان عمر باید زندگی کند و بداند درمان کاملی برای آن وجود ندارد، فقط سعی کند با آگاهی از آن، خودش را از ورطهی عمیق افسردگی نجات دهد و برای خوردن دوکبوکی از جا بلند شود.
بریده های کتاب :
همچنین حس خاصی به زن بودنت نداری، انگار با خودت میگی، خب، نقش من در جامعه اینه، که یک زن باشم و به خاطر همینه که فقط میتونم در همین حد بمونم. در واقع به جای اینکه شخصیت خودت رو مقصر بدونی تقصیر رو گردن شرایط میندازی. اینها مهمترین نتایج هستن. تو خیلی مضطربی و عمل کردن تو شرایط اجتماعی برات سخته. مدام فکر میکنی بدتر از چیزی هستی که واقعاً هستی و تمام این حسها رو داری در قالب افسردگی و حساسیت بیش از حد تجربه میکنی. فکر میکنی موقعیتت خیلی غیرطبیعیه."
***
گاهی بهترین راهحل برای افرادی که به حرفت گوش نمیدن اینه که کلاً ازشون دوری کنی.
***
"همیشه انتهای هر چیز رو در نظر میگیرم. یا سیاه یا سفید."
***
از وقتی استانداردهای شخصی بالا برای خودم در نظر گرفتم، این نگرانی وسواسی رو پیدا کردم که نکنه دیگران رو به زحمت بندازم و باعث اذیت و آزارشون بشم. مثلاً وقتی میبینم یک نفر با گوشی تو اتوبوس بلند صحبت میکنه عصبانی میشم، انقدر که دلم میخواد خفهش کنم. البته نه اینکه واقعاً تا حالا کسی رو خفه کرده باشم."
***
"حرف من اینه که خودت رو با دیگران مقایسه نکن. با گذشتهٔ خودت مقایسه کن.
***
"بیشتر روی خودت تمرکز کن. با جزئیات بنویس که از چه چیزی واقعاً لذت میبری، و همچنین تفاوت بین دیدگاه خودت و دیدگاه دیگران رو یادداشت کن. همچنین بد نیست از کارهایی که به خاطر نظر دیگران انجام میدی، یه لیست تهیه کنی."
***
بسیار زودرنج هستم. این بهترین واژه برای توصیف من است. آنقدر حساسم که با همین حساسیت به خودم آسیب میزنم.
***
"پس تو هم غر بزن و شکایت کن. بگذار دیگران بدونن که اوضاع تو چقدر سخته."
***
سخن آخر: اشکالی ندارد، آنها که با تاریکی مواجه نمیشوند هرگز قدر روشنایی را نمیدانند.
***
"خب وقتی بزرگ شدم یک شغل پارهوقت پیدا کردم. تصمیم گرفتم حداقل از نظر مالی از خواهرم مستقل بشم. البته کمکم این کار رو انجام دادم." روانپزشک: "استقلال ذهنی چطور؟"
***
"اگه هیچوقت بهش فکر نکنی خیلی عجیبه. چون به هر حال یک مدت با هم دوران خوبی رو گذروندین. بنابراین فکر نمیکنم دلتنگی چیز عجیبی باشه."
***
روانپزشک: "احساس میکنم زیاد به خودت علاقهای نداری." من: "حتی وقتی احساساتم رو توی دفترچه خاطرات مینویسم؟" روانپزشک: "اما بیشتر نوشتههات در قالب سوم شخص هستند.
***
اما زندگی تو، زندگی توئه. این بدن، بدن توئه و تو مسئولش هستی.
***
به خودت اجازه بده وارد دریای تغییرات زندگی بشی و چیزهایی رو که قبلاً انتخاب نکردی انتخاب کنی. سعی کن وارد موقعیتهای مختلف بشی، موقعیتهایی که میدونی به شکست منتهی میشن، فقط به این دلیل که شکست رو تجربه کنی."
***
اما حرف زدن از عمل کردن راحتتره."
***
این کتاب ثبت جلسات درمانی یک انسان معمولی و ناکامل است که با یک انسان معمولی و ناکامل دیگر تجربیاتش را به اشتراک گذاشته است و از قضا انسان معمولی و ناکامل دوم، یک درمانگر است.
***
روانپزشک: "دقیقاً این درسته. مهم نیست مردم چی میگن. مهم اینه تو چی دوست داری و لذت رو توی چی میدونی. امیدوارم کمتر روی این موضوع تمرکز کنی که در نظر دیگران چجوری به چشم میای و بیشتر به دنبال تمایلات اصلی خودت باشی."
***
هیچچیز بیشتر از این من را نمیترساند که بفهمم وقتی رنج میکشم، کسی مسخرهام کند.
***
بیشتر مردم ترسو هستن، اما به خودشون تحمیل میکنن که ترسو نیستن، و همین باعث میشه خودشون رو زیر سؤال ببرن. حتی اگر یک بار از ده بار لب به اعتراض باز کنند.
***
راستش را بخواهید هیچکس به چشم حقارت نگاهم نمیکرد جز خودم.
***
روانپزشک: "مشکل اصلی تو اعتمادبهنفسته. اگر اعتمادبهنفست بالا بود و از سلیقهٔ خودت مطمئن بودی، برات اهمیت نداشت دیگران نقد یا مسخرهت کنند." من: "درسته. باورتون میشه چقدر اعتمادبهنفس پایینی دارم و مدام نگران سلیقهم هستم؟ انگار قضاوت مردم بیشترین اهمیت رو داره. واقعاً اعتمادبهنفس پایینی دارم و به خاطر همینه که نسبت به نظر و افکار دوستانم بیش از حد حساسم. و از اونجایی که این اعتمادبهنفس خیلی پایینه، هر حرفی که از دهن دیگران درمیاد رو حمله به خودم تلقی میکنم، و همهچیز رو یا درست یا غلط میبینم، با اینکه راههای زیاد دیگهای برای دیدن وجود داره."