هایلایت کتاب | میخواهم بمیرم... (دو)
· 17 اردیبهشت · خواندن 4 دقیقه چرا باید این کتاب را بخوانیم؟
با اینکه امروزه کتابهای مختلف و منابع گوناگونی پیرامون سلامت روان و اختلالهای روانی به چاپ رسیده و افراد صریحتر از گذشته دربارهی این مسائل صحبت میکنند، اما ذهن انسان همیشه گمان میکند که خودش از این موارد مستثنا است. مطالعهی این دست کتابها که روایتگر داستان زندگی فردی با اختلال افسردگی است، هم آگاهیبخش است و هم به ما کمک میکند تا بدانیم تنها نیستیم و در لحظات ناامیدی و تاریکی باور داریم که افرادی در این شرایط بودهاند و از آن گذر کردهاند. همچنین مطالعهی این دست کتابها که به موضوع سلامت روان میپردازد، باعث افزایش همدلی در میان افراد میشود.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
مطالعهی این کتاب را به همهی افرادی که بهنوعی با افسردگی درگیرند پیشنهاد میکنیم. چه برای مدتی این احساسات را تجربه کردهاید و چه مانند نویسنده با افسردگی زندگی میکنید، این کتاب مانند گفتوگویی مفصل با دوستی است که در شرایط مشابه شما زندگی میکند و با روایتکردن جلسات درمانی، بهاندازهی یک گام از خواننده جلوتر است و گاهی راهکارهایی را پیش پای مخاطب میگذارد که راهگشا هستند.
نظرات افراد مشهور درباره این کتاب
از زمان انتشار در سال ۲۰۱۸ و بعد از ترجمهی اثر به زبان انگلیسی و دیگر زبانها، خوانندگان و منتقدان از این کتاب بسیار استقبال کردند و روزنامهها و نشریات مختلفی و سایتهایی چون گودریدز این کتاب را در فهرست کتابهای پیشنهادی خود قرار دادند.
روزنامهی نیویورک تایمز این کتاب را در فهرست کتابهای پیشنهادی خاطرات و خودیاری سال ۲۰۲۲ معرفی کرده است.
رهبر گروه موسیقی بی. تی. اس که در کرهی جنوبی و حتی جهان شهرت زیادی دارد، این کتاب را بارها پیشنهاد کرده و در فروش این کتاب بسیار مؤثر بوده است.
منتقدان و خوانندگان در مجلهی Kirkus Reviews نیز بیان کردهاند که «با وجود آنکه برخی از مباحث مطرحشده به فرهنگ کره مربوط میشود» اما میتواند برای مخاطب جهانی نیز ملموس باشد.
بخشی از کتاب می خواهم بمیرم ولی هوس دوکبوکی کرده ام
«مادرم همیشه فکر میکرد اعتمادبهنفس ندارد و احمق است. در جملههایش همیشه یکجور خودسرزنشگری بود: «آدرس دادنم افتضاحه، خنگم، حرف دیگران رو نمیفهمم، اعتمادبهنفس ندارم، هیچ کاری از دستم برنمیآد.»
امکان نداشت کموبیش از مادرمان الگو نگیریم. من و خواهرهایم بیبروبرگرد بیشتر درونگرا هستیم تا برونگرا و همگی عزتنفس پایینی داریم. وقتی کوچکتر بودیم این وضعیت خیلی بدتر بود و توی بچگی راحت میترسیدیم و وحشت میکردیم. مادرم همیشه با هرکسی که حرف میزد کموکاستیهایمان را به رویمان میآورد: «اینیکی اصلاً اعتمادبهنفس نداره، اگزما داره.»
طبیعی است که سرافکندگیام خیلی زود شروع شد. بزرگتر که میشدم، در حسرت اعتمادبهنفس و ابراز وجود بودم. دیگر نمیخواستم وحشت کنم. وقتی از مادرم میپرسیدم: «چرا اعتمادبهنفسم اینقدر کمه؟» جواب میداد: «منظورت چیه؟ دست بردار! اعتمادبهنفس داشته باش!» این حرفش را مسخره میکردم. بیبروبرگرد مادرم بدش میآمد که این خصوصیتش را به ما منتقل کرده بود، برای همین همیشه از کموکاستیهایمان عصبانی میشد. میخواست بااستعداد باشیم ولی هیچ استعدادی نداشتیم؛ میخواست در جمع خوب حرف بزنیم ولی از ما ساخته نبود. میخواست کارهایی را بکنیم که زمانی خودش آرزویشان را داشت، مثلاً مهماندار هواپیما یا رقصندۀ جاز بشویم. خوشحالم که مجبورمان نکرد این کارها را بکنیم.
جایی در زندگیام از اینکه دیگران به من بگویند خوشحال باشم یا اعتمادبهنفس داشته باشم یا نترسم خیلی عصبانی میشدم. همیشه درونگرا و خجالتی بودم و به خاطر همین خیلی وقتها در مدرسه یا سر کار توی دردسر میافتادم. پروژهها و جلسات گروهی به وحشتم میانداخت. به محض اینکه خودم را باتجربه و کاربلد تصور میکردم با موانع بیشتری روبهرو میشدم: آدمهای جدید، کار جدید، موضوعات جدید و جاهای جدید. انگار در یک بازی گیر افتاده بودم که فرقی نمیکرد چندتا دیوار را خراب کنم. آن طرف دیوار قبلی، باز دیوار دیگری در انتظارم بود.
در کمال تعجب، آرامشبخشترین کلماتی که به عمرم شنیده بودم اینها بود: «چرا میخوای شجاع باشی؟ چرا میخوای اعتمادبهنفس داشته باشی؟ فقط برو جلو و بذار هر احساسی که میخواد بیاد سراغت. خوشحال نبودی هم نبودی.»
اگر بخواهم نقش کسی را بازی کنم که نیستم، بالاخره دستم رو میشود. متنفرم از اینکه ژستهای ناشیانهای به خودم بگیرم و ادای کسی را دربیاورم که نیستم. ناجورتر از این نداریم که آدم جرئت نکند خودش را پردلوجرئت جا بزند (البته فرق میکند خودت را پردلوجرئت جا بزنی یا واقعاً بخواهی پردلوجرئت باشی). چه توصیۀ مزخرفی که به آدم بیاعتمادبهنفسی بگویی: «وانمود کن اعتمادبهنفس داری.» چه اشتباهی بزرگتر از اینکه به آدم ترسویی بگویی نترس؟ چه چیزی تأسفبارتر از اینکه آدم ضعیفی بخواهد خودش را قویتر از چیزی که هست جا بزند؟
برای همین زمانی که در دانشگاه ارائه داشتم، همیشه به همکلاسیهایم هشدار میدادم: «موقع ارائه دادن اونقدر عصبی میشم که صورتم سرخ میشه. توی دبیرستان بهم لقب سرخپوست داده بودن. اگه یهوقت دیدین صورتم مثل لبو سرخ شده، لطفاً نگران نشین.» دانشجوها میخندیدند و در کمال تعجب، موقع ارائه صورتم گل نمیانداخت.»